روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| برای آدمی مثل من که راستش کلمه رفاقت را کمی زیاده از حد استفاده میکند و خودش هم به آن واقف است، نوشتن از رفقای نیمهراه کار سختی است. وقتی مینویسم «رفیق» میدانم که دارم از مرتبه بلندی حرف میزنم. از ناخودآگاه یا حسرتم میآید که دوست دارم آدمهای دوروبرم واقعا رفیقم باشند و رفیق صدایشان میزنم. درنتیجه سوژه این باشگاه مشتزنی برای من مواجه شدن با واقعیتی است که دوستش ندارم. اینکه رفقا قرار نیست تا آخر عمر کنار هم بمانند.
رفیق نیمهراه تاریخچهای به وسعت تاریخ دارد و احتمالا مهمترین نارفیقی از آن یهوداست. حواری مسیح که همراه و رفیق بود اما میانهراه او را انکار کرد. در روایات البته مشخص میشود که اینطوری نبوده که یهودا بعد از این خیانت خوشحال و خندان باشد. او از تنها گذاشتن رفیق و سرورش دچار عذابی عظیم شد. بهترین رفاقتهای فیلمهای ایرانی را از مسعود کیمیایی دیدهایم اما در فیلم «سلطان» که تیترم را از یکی از دیالوگهایش برداشتهام، میدانیم که پدر عادل و دوست سلطان، رفیق کرم هم بوده است اما انقلاب که میشود کرم نامردی و آدمفروشی میکند و از پشت به رفیق چاقو میزند. کرم که به قول سلطان ورد زبانش نوکرم بوده، میشود آدم نامردها.
رفاقت از آن چیزهایی است که درام شکل میدهد و خیلی از محبوبترین فیلمهای من مثل «بوچ کسیدی و ساندنس کید»، «این گروه خشن» یا حتی انیمیشنها حول رابطه دوستی شکل گرفتهاند. در سینما کمتر رفیق نیمهراهی است که در ذهنم ماندگار مانده باشد. آدمهای خائن زیاد دیدهایم اما برحسب کاراکترشان مثل همین کرم آنقدر ناچیزند که کمتر در خاطرم ماندهاند. در عوض رفقای نیمهراه در گروههای موسیقی برایم بسیار پررنگاند چون حسرت بسیار بهجا گذاشتهاند و گروههای از هم پاشیدهای که آدم فکر میکند اگر هنوز کنار هم بودند چقدر شاهکار دیگر برای شنیدن داشتیم.
از چهار تایی بیتلز شروع کنیم. اول کار جان لنون و پل مککارتنی همدیگر را شناختند و سریع با هم رفیق شدند. بعدتر جورج هریسون و دست آخر رینگو استار به آنها پیوست اما همهچیز از جایی خراب شد که جان لنون فردیتش را به گروه و رفقا ترجیح داد. اگر مستند درخشان «برگرد» پیتر جکسون را دیده باشید پل مککارتنی در تمرین آخرین کنسرت بزرگشان توضیح میدهد که جان حالا ازدواج کرده و دنبال زندگی دیگری است. با این حال چهار نابغه آنقدر رفاقت کردند که یکی از بزرگترین گروههای موسیقی جهان شکل بگیرد.
همین اتفاق برای یک گروه افسانهای دیگر هم افتاد: پینک فلوید. راجر واترز و دیوید گیلمور از بنیانگذاران و چهرههای اصلی گروه حتی دیگر با هم حرف هم نمیزنند. رفاقتی که منجر به شکستن دیوار برلین شده بود حالا چنان دیوار عداوتی را آجرچینی کرده که دیدن هر دوی آنها روی سن کنار یکدیگر محال است.
این روزها که رفقایم برای کنسرت نیک میسون، درامرز گروه پینک فلوید و یکی دیگر از بنیانگذارانش به استانبول رفتهاند بیشتر حواسم پی گیلمور و واترز است. جالب اینکه در هر گروه یکی مثل رینگو یا مثل نیک میسون وجود دارد که تنها حلقه اتصال باقی میماند. در شرایطی که بقیه گروه با هم قهر هستند آدمهایی مثل رینگو استار و نیک میسون یاد و خاطره رفاقتی را که منجر به خلق هنر شده بود، گرامی میدارند.
من اما همچنان دوست دارم به رفقای تا پایان راه فکر کنم. مثل وقتی بعد از سرطان اندرو لاتیمر و شفا یافتنش دوباره کالین بس کنارش ایستاد تا گروه کمل شاهکارهایش را بنوازد. یک فیلم از کنسرت گروه کمل دارم که مربوط به چند سال پیش است. کالین بس و لاتیمر سرشان را به هم تکیه دادهاند و گیتار میزنند. گذاشتهام کنار و هر وقت زندگی تلخ میشود و تلخ میشوم نگاهش میکنم و یاد رفقایی که تا پایان راه با یکدیگر ماندند، روشنم میدارم.



