روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: من تا عمر دارم حرف آن بازیگر سرتق آمریکایی را فراموش نخواهم کرد که درباره رفاقتهای این دوره و زمانه به تنگ آمده بود و میگفت: «آه. گوربابای هرچی رفیق. غیر از اون شش نفری که قراره زیر تابوتمو بگیرن. اگر قرار باشه این شش تا هم موقع حمل تابوتم سکندری بخورن. گور بابای آنها هم کرده!» واقعا ببین چی گفته یارو. گوربابای همه دنیا!
دو: لابد صبحی روی دنده چپ از خواب پا شدهام که وقتی قرار شد از رفیق نیمهراه بنویسم هیشکی بهاندازه غلامرضای گلبدن جلوی چشمم وول نخورد. لابد اینهم از حرص و لج من سرچشمه میگیرد که میخواهم عقدههایم را سر او خالی کنم. آخر غیر از او کی میتواند اینروزها خودش را سپر کند؟ سپر ماتمدیدگان و غمپروران. نه دیگر دنیا از مرد خالی شده است و هرگز کسی برای بغل دادن و فحش خوردن، اعلام آمادگی نمیکند.
سه: بگذارید هرچه دلم میخواهد به غلامرضای گلبدن بگویم که رفیق نیمهراه شهلا شد. اینقدر به من نگویید شهلا شهلا شهلا در قمار غرق شده بود و میخواست فقدانهای زندگی پرماجرایش را با کوبیدن «دهلو خوشگله» و «آس گشنیز» در جمعهای زنانه، جبران کند. تا دنیا دنیاست من میگویم غلام رفیق نیمهراه شهلا شد. مگر نمیدانست که آنهمه خواهانش که سبیلهایشان آدم را به هول و ولا میانداخت آنقدر عاشقشاند که بعد از مرگش میروند لابد همهچیز را روی سر شهلا و آقای ساعد مالک هتل آتلانتیک خالی میکنند؟ چرا هیچکس از آن دنیا خبر نمیآورد ببینم شهلا با تختی چگونه مواجه شده و درباره رفیق نیمهراه بودنش چی گفته؟
چهار: رفیق نیمهراه، آنهایی بودند که با قمر در روزگار پریشانحالیاش در تابستان ۱۳۳۸ بد تا کردند. این همان زن بود که روزگاری مردم در گراندهتل برایش ولوله میکردند و آنقدر طلا و جواهر روی صحنه بر قدمش میریختند که خودش هم خجالتزدهشان میشد. آنگاه او هنگام مراجعت به خانه در حالیکه روی فایتون نشسته بود تمام جواهرها را بهپای پاپتیها و سپورها میریخت. تاریخ موسیقی ایران هرگز این سکانس قهوهای را از او فراموش نخواهد کرد که در آخرین روزهای زندگیاش وقتی دخترخالهاش او را از خانه محقر و نمورش به منزل خود واقع در دربند رسانده بود همه رفیق نیمهراهش شده بودند و او لنگ یک حّب تریاک بود. در آن روزهای غمدیدگی که دیگر لکنت گرفته بود و نمیتوانست شعری از بهار زمزمه کند، در آن روزهای ازپاافتادگی چه کسی حبهای از سخاوت جاودانه او را داشت و میتوانست برایش حبّی تریاک بیاورد تا حداقل افتادنش از قلهها را فراموش کند؟
پنج: امروز لابد روی دندهلج بلند شدهام که تا اسم رفیق نیمهراه میآید فقط چشمهای مورب غلامرضا جلوی چشمم ظاهر میشود. او نهتنها شهلا که لیلا را هم بدبخت کرد. اولین عشق زندگیاش در خانیآباد. که او را هم مثل همه زلیخاهای زندگیاش تبدیل به یک خواهر شیری میکرد. من هرگز لیلا را از نزدیک ندیده بودم فقط عکسش در اوایل انقلاب به پستم خورده بود و یک دل سیر در مردمک مشکیاش مکث کرده بود.
چهل سال بعد از آن روزها وقتی در فیلم تختی ساخته بهرام توکلی، ماهور الوند را دیدم فکر کردم که لیلاست. خودِ خودِ لیلای بدطالع و از جان گذشته خانیآباد. به زبانم آمد بگویم دردت بهجانم لیلا. لیلاجان. لیلای چشممشکی که هیچکس نمیداند که تو تلفشده یک عشق مثلث ویرانگر از مدل خانیآبادی بودهای. عشق سهضلعی لیلا و غلامرضا و آن روزنامهنگار هممحله. دلم میخواست آپاراتچی سینما را پیدا کنم بگویم آقا شما این ماهور لیلا یا لیلای ماهور را میشناسید؟
همان دخترک معصومی که مادرش با خانجون رفیق «جان در یک قالب» بود و هروقت خانجون سفره ابوالفضل میانداخت، لیلا و مادرش میافتادند وسط و هرگاه مامانِ لیلا سفره حضرتمسلم میانداخت خانجون و دوتا دخترش کارها را روبهراه میکردند. لیلا مثل آبجی برای نرگس و غلام و خدیجه بود. از آنطرف هم کار روزگار را ببین که روزنامهنگار خانیآبادی چنان عاشق و واله لیلا شده بود که داشت بساط عروسی را توی ذهنش میچید اما یک روز که نگاههای مذاب غلامرضا به او را دیده بود شک به جانش افتاده بود که نکند غلامرضای شرمرو هم عاشق اوست؟
طفلی لیلا را بگو که گیر دو غول بیلمز افتاده بود. دو غول متفرعن که اظهار عشق نسبت به زن را کسر شأن خود میدانستند. غلام فکر میکرد بهخاطر روزنامهنگار هممحلهاش باید از این عشق شیرین بگذرد و روزنامهنگاره هم فکر میکرد بهخاطر داشغلام باید از عاشقیت صرفنظر کرد. خدایا عشق در این سرزمین چه موضوع سوءتفاهمپروری است. ببین لیلا دیگر چه بختی داشت که با وجود آنهمه خانومی و زیبایی، آخرش نه وصلت غلام را دید، نه وصال روزنامهنگاره را.
طفلی روزنامهنگاره برای فراموش کردن درد هجران، جلای وطن کرد و پا شد رفت پاریس. غلام هم دلش ناگهان پیش شهلا گیر کرد. لیلا هم این وسط ماند تنها. تنهای تنها. بیهیچ خواهانی. سالها بعد اما آن روزنامهنگاره یکهو در روزهای اول انقلاب برگشت ایران و آمد کیهان ورزشی و داستان تنهایی و بیماری سختاش در غربت را نوشت. نوشت که وقتی در بستر بیماری نفسهای آخرش را میکشید یک روز برای لیلا نامهای مینویسد که «بیا دم آخر زندگی ببینمت» و لیلا به محض دریافت نامه، با همان لباسِ خانه، پا شده بود خودش را رسانده بود پاریس که از عشق نوجوانیاش نگهداری کند.
شش: او دو هفته پرستار بچهمحلش شد و در این مدت یک دقیقه پلک روی هم نگذاشت و ثانیهای حتی از بیمارستان بیرون نیامد که در شانزلیزه چرخی بزند و دوباره با همان یک دست لباسی که از تهران تنش بود برگشته بود وطن. آه لیلا تو بزرگترین سوءتفاهم تاریخ بودهای و تختی بزرگترین رفیق نیمهراه که خوراکش، خواهر ساختن از معشوقه بود.
هفت: امروز لابد از روی دنده لج بلند شدهام که هوس کردهام یادمان آن غلامرضای سادهدل زنگریز را در سینهام نابود کنم. مرد حسابی تو حتی در روز عروسی هم شهلا را رنجاندی. روحالله جیرهبندی رفیق فاب تو یک عمر تعریف میکرد که در ساعت پنج عصر روز عروسی، وقتی دیده بود تو برای بردن شهلا به آرایشگاه تاخیر کردهای، زمین و زمان را گشته بود و آخرش خودش عروس را سوار ماشیناش کرده و رسانده بود به آرایشگاه اُبری در گوشه میدان فردوسی.
بعد که غلامرضا آمده بود روحالله یواشکی پچپچ کرده بود تو گوشش که «کجایی پس شما آخه شاهدومادجان؟» گفته بودی رفتهای زیارت شاهعبدالعظیم. جیره گفته بود «آخر اونجا شما چی کار میکردی تو این هیر و ویری؟» گفته بودی «رفتم اجازه بگیرم دوماد شم.» این دیگر چه مدل دوماد شدن بود پهلوون؟ قربانت گردم یادت نرود آن دنیا از شهلا حلالیت بگیری. دهلو خوشگله رو ولش کن.



