روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | در جستوجوی یک شماره عضویت رفته بودم سراغ کیف پولهای قدیمی و از دل حفرههایشان کارتها و عکسها و کاغذها را بیرون کشیده بودم. کارت ویزیت دکترهایی که شاید هفت هشت، ده سال پیش یکبار روبهرویشان نشسته و مثلاً گفته بودم گاهی جلوی چشمهایم خطوط و نقطههای سیاهی میبینم.
یا به پزشکی که گوشه روسری را پشت گوش زده بود و هم متخصص زنان بود و هم متخصص پوست، گلایه ریزش مو کرده بودم و او لابد برایم نسخهای نوشته بود که فقط در داروخانه پایین مطبش پیدا میشد. توی یکی از جیبها پر بود از کارتهای هدیهای با رموز از یاد برده که حتماً ته چاهِ تار عنکبوت بسته هر کدامشان چند هزارتومان خوابیده بود و نفسهای خسته و رنجور میکشید.
کارت آرایشگاه محلههایی که سالها پیش ترکشان کرده بودم، کارت کتابخانه، کارت دانشجویی، کارت باشگاه، کارت آژانسهای مسکنی که یکبار روی صندلیشان نشسته و به سوال «بودجه، متراژ» پاسخ داده بودیم.به نظر تکه مقواهای بیارزشی بودند اما هر کدامشان میتوانست مثل منجنیق به گوشهای از زمان پرتابم کند. به روزی نیمه ابری که کلاه اسب سواری را بر سر گذاشته و برای پیدا کردن اسبِ روز پا به اصطبل جا گذاشته بودم.
همان جایی که اسبی قهوهای در حال زاییدن بود و بوی یونجه و حیوان و عرق و درد در فضا میپیچید. یا آن صبحهای زود و بیحوصلهای که حراست دانشگاه هوس میکرد جلوی در بایستد و مثل نگهبان سرزمین طلا، سراغ کارت دانشجوییمان را بگیرد. همان صبحهایی که همه مایی که در قعر کیفهایمان دنبال کارت بودیم، میل داشتیم فریاد بزنیم «هیچکس این وقت صبح پا به دانشگاهی که دانشجویش نیست نمیگذارد.» برای سفر در زمان همیشه نیازی به نشستن در یک ماشین افسانهایِ عجیب و غریب نیست. خیلی وقتها همین اشیا و بوها و مزهها و صداها ماشین زمان هستند.



