روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا برای هزارمین‌بار عرض می‌کنم: روزگار خوشی بود دوران کرونا و ناشکری کردیم و همینه که کم‌کم این نعمت رو داریم از دست می‌دیم. فقط یکی از خوبی‌های این دوران طلایی، جمع شدن این بساط عروسی‌ها بود. به‌خصوص عروسی‌های درون تالارها. و همون‌طور هم که ملاحظه می‌فرمایید، دوباره داره شروع میشه این مصیبت‌های عظما.اصلا قسمت مردانه تالارهای عروسی، جزو بلاتکلیف‌ترین مکان‌های جهانه. کار خاصی برای انجام دادن وجود نداره. باید دو سه ساعت، عصاقورت داده بشینی و هرازگاهی هم به افتخارِ «دو گلِ نوشکفته»، بزنیم دست قشنگه‌رو…

از مصیبت‌های زندگی من، حضور اجباری در مراسم عروسی‌هایی‌ست که نه این‌وری‌ها رو درست می‌شناسم و نه اون‌وری‌هارو… عروس یا داماد، فلان کسِ فلان کسِ فلانیه، اگر هم نریم، اون فلانیه ناراحت میشه و وقتی هم می‌ریم و می‌شینیم سرِ میز، انگار اومدیم تو مملکت غریب…دیروز که قرار بود به یکی از این تبعید‌گاه‌ها بروم، از صبح در تمام وجودم اعلام عزای عمومی شده بود و به مناسبت این عروسی، یک غم پنهانی، در سرتاسر وجودم ریشه دوانده بود و دلتنگ دوران طلایی کرونا بودم.

شب، تا جایی‌که امکانش بود، تاخیر کردم و همینجور که خودمو کف آسفالت خیابون می‌کشیدم، خزیدم تو تالار… هر چی چشم انداختم، همون دو سه نفری که می‌شناختم رو هم پیدا نکردم که حداقل برم کنارشون بشینم و همراه با آنها، دست قشنگه رو بزنم به افتخارِ «ماه داماد»…اینقدر دیر اومده بودم که کلا صندلی خالی، به سختی پیدا می‌شد. سرِ یکی از میزها، یک عدد صندلی خالی بود. با اجازه از نفرات نشسته و اطمینان از این‌که صندلی خالی، متعلق به شخص خاصی نیست، نشستم.

خوبی میز انتخاب شده این بود که ظاهرا کلیه نفرات حاضر، وضعیتشان کاملا شبیه من بود. هیچکدام، هیچ‌کس رو نمی‌شناختند و همه‌شان از بیخ و بن، از مراسم عروسی و حضور در آن مکان، متنفر بودند و هر کدام به دلیلی و از روی اجبار، مثل میخ در صندلی فرو رفته بودند تا بلکه بگذرد این دقایق ننگ‌آور «سوت و جیغ و کف» برای دو تا مرغ عشق…خواننده تالار که مشخص بود انتظار زیادی از زندگی نداره و از وضعیت موجودش، بسیار راضی و خوشحاله، روی موزیک بی‌کلام خواننده‌های اون‌ورِ آب و این‌ورِ آب، می‌خوند و خوشحال از این‌که قانون عدم استفاده از موزیک زنده در تالارها را دور زده، همه ما رو تشویق به شاباش دادن می‌کرد…

بین هر قطعه که می‌رفت بالای سر لپ‌تاپش تا قطعه بعدی رو آماده کنه، من‌بابِ این‌که دستمزدش حلال بشه و سکوت رو هم شکسته باشه، به مدعوین فرامینی می‌داد که در جهت هر‌چه بیشتر لزج شدن مجلس، قدم‌های بلند و شایان توجهی بود:- «حالا همه یه سوتِ بلند، که تالار بغلی بلرزه…»/ «حالا همینجور که دست می‌زنین، با پاتون هم رو زمین بزنین، که تالار پایینی بلرزه.»/ «حالا هر موقع گفتم یک دو سه، همه بگین ماشالا داماد، که کل ساختمون بلرزه…»

همینجور همه‌جا رو با کمک ما می‌لرزوند و خوشحالی می‌کرد. در یکی از این آنتراکت‌ها لپ‌تاپش به مشکل خورد و هنگ کرد. هر چی می‌گفت دست بزنین و سوت بزنین و حالا بلندتر و قبلی به‌درد نمی‌خورد و این مسائل، آهنگه آماده نمی‌شد و نیاز به اتلاف وقت بیشتری داشت و بدون این‌که چشم از دستگاهش برداره، مدام اصرار داشت که همه خجالت را کنار بگذارند و چون ماه داماد شاده، همه ما هم باید به‌زور، خیلی شاد باشیم.

فرصت مناسبی بود که یکی از محکومین دور میز، چراغ اول رو روشن کنه و مجلس یه شور و حالی پیدا کنه: «آقا اوضاع چرا اینجوری شده؟ چه میشه کرد با این گرونی‌ها؟»بلافاصله همگی از حالت دست به سینه، به حالتِ آرنج بر میز درآمدیم و در فرم خیار پوست کندن قرار گرفتیم و با خوشحالی فراوان جلسه‌ای مهم و تعیین‌کننده در سرنوشت کشور، همان‌جا برقرار شد و راه‌حل‌های بسیار مطالعه شده و بنیادینی هم ارائه کردیم که هرگز به فکر دولتمردان نرسیده.

ما در عینِ غریبه بودن، به‌خاطر گرانی‌های اخیر انگار صد سال همدیگه رو می‌شناختیم و موضوع رو از زوایای بسیار زیاد و عمیقی موشکافی کردیم و دولت رو به بوته نقد کشاندیم. همینجور که خیلی تعجب می‌کردیم چطور فقط ما این چیزها رو می‌فهمیم، اعلام کردند «بفرمایید شام» و حمله شروع شد… حیف شد وگرنه، تکلیف گرونی‌ها و مذاکرات برجام و گرد و غبار و آلودگی هوا رو با هم یکسره می‌کردیم بره پی کارش…

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.