روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: برای من شوکهکنندهترین سکانسها از آخر و عاقبت سه چهار شخصیت ورزشی، سینمایی و ادبی کشور، این صحنههای کبودند که تا عمر دارم از زیر بار حسی آن فارغ نخواهم شد. چگونه میتوان خبر مرگ فجیع سیروس قایقران کاپیتان تیم ملی فوتبال ایران را هضم کرد؟ آن روز منحوس ۱۷ فروردین سال ۷۷ که سیروس را به زیر خاک فرستاد. هنوز عکس مهدی از صحنهای که یک گُله از تارموی مشکی و فرفری سیروس به شیشه جلو چسبیده از خاطرم زدوده نمیشود.
یا مرگ غریب آقامدد بزرگترین استعدادیاب تاریخ فوتبال ایران در سال ۷۴ که بعد از تماشای بازی تیم استقلال به هنگام خروج از استادیوم آزادی و بازگشت به خانه، زیر یک پیکان رفت و رقتآورترین مرگ تاریخ فوتبال ایران به نامش نوشته شد. آقامدد که بیش از صد بازیکن تیم ملی تحویل مملکت داده بود وقتی داشت عازم ورزشگاه میشد به شاگردانش که نگران بازگشتش بودند گفته بود «آنجا مرا همه میشناسند و بالاخره یکی بفرما میزند و میآوردم خانه».
اما بعد از پایان بازی حتی یک نفر هم پیدا نشده بود که پیرمرد مسکین را بهخاطر بیاورد و سوار کند. آن صحنه قیژژژژ ترمز پیکانی که مدد را زیر گرفته بود و برای همیشه در گوش من مانده است و آن معاینه فنی افسر پلیس که تویش مدد را بهعنوان یک مرد مجهولالهویه نام برده است مثل یک نامه عاشقانه برای همیشه نگه داشتهام.
دو: اما شوکهکنندهترین مرگ در عالم سینما را دو دهه پیش از مرگ آقامدد تجربه کرده بودم. وقتی که خبر مرگ فجیع کارگردان را در روزنامهها خواندم. چگونه باور میکردم که پیر پائولو پازولینی با چه مرگ فجیعی از دنیا رفته است؛ چنانچه قاتلش چند بار با ماشین از روی جسدش گذشته است. دوسال قبل از آن وقتی که به اصفهان آمد، خبر حضور کارگردان آوانگارد ایتالیایی در نشریات سینمایی بازتاب یافت و برخی رسانههای مذهبی به نقل از یکی از نهادهای اصفهان بهشدت از فیلمسازی او در مسجدهای این شهر انتقاد کرده و خواهان اخراجش از اصفهان شدند.
نهادهایی که شاید نمیدانستند کارگردان نواندیش ایتالیایی خط فکری مشابهی با آنان از نظر مخالفت با تشکیل دولت اسرائیل و صهیونیستها دارد. دوسال بعد از سفر ایران، در روز مرگش، تمام آن عملهنکرههایی که هنگام سفر او به اصفهان با روزی ۳۰ تومان به استخدام پازولینی درآمده بودند، نمیدانستند که شایعه مرگ او بهدست یک روسپی مذکر را چگونه باور کنند. ابتدا تفسیر و نحوه مرگ هولناکش در رسانههای ایران کار شد و برایش تیتر زدند که «یک پسر روسپی جوان بهنام جوزپه مدعی شده که پازولینی قصد تجاوز به او را داشته و به همین خاطر به قتل او دست زده است.»
این پسر سی سال بعد حرفهای خود را پس گرفت و رسانههای ایرانی دوباره موجی راه انداختند و نکتههایی یافتند تا مرگ پازولینی را به انگیزههای سیاسی ربط دهند. جوزپه این بار اعتراف کرده بود که «سه مرد متعلق به جنوب ایتالیا در حالی که پازولینی را کمونیست کثیف خطاب میکردند او از پا درآوردند.» مرگش نیز همچون زندگیاش اسراری داشت که هرگز فاش نشد.
سه: از دیگر پایانهای شوکهکننده، مرگ اسلام کاظمیه بود. پیرمردی که روزگاری از غولهای روشنفکری زمانه خود بود، در زمان مرگش شاگرد مغازه فتوکپی بود. فرجام دردمندانه او در کوچه مایت در پاریس ششم، مثل مرگ همکارانش اسماعیل شاهرودی، عباس نعلبندیان و غلامحسین ساعدی و بسیاری دیگر، فاجعهبار و رقتآور بود. یک شاگرد فتوکپیچی که حتی دست و پایی برای جمع کردنهای یک قران دوزارهای این کار محقر در یک مغازه نمور پاریسی نداشت.
مردی که بعد از دو سکته قلبی، یکجوری خود را خپه کرد که فراتر از درجه مفلوکی بود. آدمی که تنها کت و شلوار زندگیاش را بپوشد، بعد تریاک فراوان توی خیک شکمش بریزد و وقتی ببیند که مرگ باز هم ناز میکند و در دسترس نیست، خود را خپه کند. پیرمردی از جان سیر، که وقتی میبیند مرگ نیز از تشریففرمایی خود امساک میکند یک کاغذ بگذارد جلویش و بنشیند یاد رفقا بیفتد و از چنین مرگ فجیعش واقعهنگاری کند. بعدش هم روی در اتاق محقرش کاغذی بچسباند که رویش به فرانسه بنویسد «در باز است. نشکنید. فشارش بدهید. داخل شوید. خوش آمدید.»
بعدش هم با دستهای باز وسط اتاق دراز بکشد و البته قبلش که ببیند مرگ بر اثر سم و تریاق و مشروب و غذای پرنمک، جواب نمیدهد، کیسه نایلونی روی سرش بکشد و در قسمت گردن، قشنگ چسبکاریاش کند. در همان حال تلویزیون فکستنی اتاقاش را هم روشن کند و بگوید الوداع ای جهان چرکین. اما از زیر چشم ببیند که تلویزیون چه طبیعت زیبایی را نشان میدهد؛ کبکها میخرامند و ابرهای بنفش در آسمان بازی بازی میکنند. باز در همان حال فجیع و مرگآلود، برای کبکها قربان صدقهبرود و تمام. تمام یعنی تمام.



