روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا هر کسی تو یه چیزایی استعداد داره، تو یه چیزایی نه. من هم از این قاعده مستثنا نیستم و تو یه چیزایی استعداد ندارم. یکی از چیزهایی که در آن بی‌استعداد نیستم بلکه از پایه و بُن در مغزم تعریف نشده، بازی‌های کامپیوتریه. بارها و بارها، خودم رو مجبور کردم که با پشتکار، یک بازی رو انجام بدم و بعد از مدت زمانی طولانی، تنها نتیجه‌ای که به‌دست آمده، همان بوده که در مغز من، قسمتی برای بازی‌های کامپیوتری تعبیه نشده.

مثال، همین بازی‌های فوتبال. به محض این‌که دسته پلی‌استیشن رو دستم می‌گیرم، فقط با دهانی باز به انسان‌های کوچکی که در تلویزیون می‌دوند، خیره میشم. هر‌چی هم به‌هم میگن فلان دگمه رو بزن، انگار کلیه عصب‌های بین مغزم و دستم قطع شده. کاملا بی‌حس میشم…
این بازی‌هایی که از دید یک نفر دیگر انجام میدی و مثلا اسلحه دستته و باید ماموریت بری و نقشه ببینی و نوع مهمات رو عوض کنی که دیگه هیچی. فقط میدوم، بلکه یکی نجاتم بده. البته باز هم با همون دهان باز به اضافه فریاد کشیدن با این سن و قیافه‌ام… عموما هم زیر ۳۰ ثانیه، جنازه‌ام میفته همون وسط.

ولی تازگی‌ها در یک بازی خاص در گوشیم به تبحر رسیدم که از این جهت بسیار بر خود می‌بالم. همونی که باید آب‌نبات و شکلات‌های شبیه هم رو که کنار همدیگه‌ان پیدا کنی و بترکونی.آقا بسیار بازی خوش‌آب و رنگیه و کل روز بهش مشغولم. فقط یه مشکلی داره. اون هم این‌که مناسب چهره و سن من نیست. بنابراین کسی نباید ببینه. معمولا یا در خفا بازی می‌کنم یا اگر این خطر که امکان داره کسی ببینه، تهدیدم بکنه، صدای موبایل رو قطع می‌کنم… هر چند صداش خیلی لذت‌بخشه، ولی بالاخره آبرو هم چیز خوبیه. تو سنِ من خوب نیست صدای هوهو چی‌چی قطار و نواهای مهدکودکی از گوشیم بیاد.

امروز جایی باید می‌رفتم و آژانس گرفته بودم. چون مسیر، طولانی بود و ذوق این‌که بالاخره تو یه بازی تونستم پیشرفت کنم، به جونم افتاده بود، صندلی عقب نشستم و بازی رو شروع کردم. برای حفظ حیثیت، صدای گوشیم رو هم قطع کردم.با جدیتی مثال‌زدنی، شکلات و آب‌نبات بود که محو می‌کردم و امتیاز می‌گرفتم. چهره‌ام به شکلی شده بود که ظاهر بیرونیم رو تبدیل به یک تاجرِ بین‌المللی کرده بود که آنلاین در حال خرید الماس از آفریقای جنوبی هستم… یهو باختم:- «اَه… اَه…»

راننده که جا خورده بود، از توی آینه با نگرانی یه نگاهی کرد:- «قربان چیزی شده؟»/ « نه بابا… باختم…» از چشم‌های گشاد شده راننده فهمیدم که حرف بی‌ربطی زده‌ام و باید آبروی ریخته رو جمع کنم: - «اِ… راستش یه سرمایه‌گذاری‌ای کرده بودم تو بورس، که الان متوجه شدم ضرر کردم…» طرف یه‌سری تکون داد. چند لحظه‌ای سکوت کرد و گفت:

- «کاشکی منم اوضاع شما رو داشتم… ایشالا همیشه موفق باشی. راستش داشتم فکر می‌کردم شما چه استفاده‌ای از گوشی می‌کنی، منِ بدبخت احمق چه استفاده‌ای می‌کنم. شما چی تو گوشیته، منِ بی‌شعور چی تو گوشیمه… نه آخه شما ببین… جان من ببین… آخه به‌نظر شما که اهل فنی، آدم با این وضع به‌جایی می‌رسه؟»

گوشیش رو نشون داد. ای وای… همون بازی من بود… همون شکلات و آب‌نبات‌های محبوبم. طرف، حکمِ استادی بر من داشت. مرحله ۱۲۹ بود… اگر این کلمه «بورس» لعنتی از دهنم بیرون نیومده بود، کلی می‌تونستم ازش برای رد کردن مرحله سختی که گیر کرده بودم کمک بخوام و برای مراحل آینده، راهنمایی بگیرم… گفتم:

- «خب چیه مگه برادر؟ بازیه دیگه.»/ «چی میگی آقا؟… شب و روز کله‌ام تو گوشیه دارم بازی می‌کنم… آخه آدم عاقل از این کارا می‌کنه؟»/ «نه آقا… خیلی هم برای روحیه خوبه… ماشالا مراحل بالا هم هستی. چجوری هست این بازی؟»/ «هیچی بابا… مال یه احمق‌هایی مثل منه… شکلات و آب‌نبات ردیف می‌کنیم و امتیاز می‌گیریم… ای خاک بر سر من… ای خاک بر سر من… اصلا بده من همین الان این بازی رو پاک کنم. بده من اون گوشیمو.»/

«نه نکن حالا.»/ «نه آقا بده… بسه دیگه.»/ «آقا حیفه…»/ «بده ببینم. حیف عمر منه. من باید افرادی مثل شما رو الگو کنم…»/ «نه نکن…»
و مردک وسط همون ترافیک، بازی رو پاک کرد… من موندم با دلی شکسته و ظاهری بورس‌باز و یک ابله که نقشه موفقیت در آینده‌اش رو داشت برام توضیح می‌داد.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.