روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا… شما هم حتما با من هم نظر هستین که کلیه مناسبات، از هرگونه که فکر کنی در این یه سال و نیم گذشته عوض شده. چه درون خانواده، چه درون جامعه، چه در سطح بینالمللی یا هر جایی که تصورش رو بکنی. دلیلش هم مشخصه و آن هم مهمان ناخوانده این روزها، کروناست. حالا که خبرهای تزریق واکسن میاد، باز هم شاهد به وجود آمدن تدریجی یک سری تغییرات در مناسبات هستیم.در حقیقت، نور امیدی در دلهای همه سو سو میزنه و هر کسی که هدفی داشته و به خاطر وضعیت این مدت، وقفهای در زندگیاش به وجود آمده، دوباره داره پاشنهها رو ور میکشه.
چه اون که قصد طلاق داشته یا اون که قصد ازدواج یا هرچی.امروز پدرِ یکی از دوستانم را در خیابان دیدم… بعد از سلام و احوالپرسی، سراغ دوستم را گرفتم که چند وقتی بود ازش بیخبر بودم:- « خوبه… دنبال کاراشه… ایشالا بعد از زدن واکسن میخوایم براش زن بگیریم.»
درسته… من هم مثل شما زدم زیر خنده و فکر کردم شوخی میکنه. ولی ظاهرا صحبتش کاملا جدی بود :
- «به به… به سلامتی… دیدم ازش خبری نیست. پس گرفتاره و دوران شیرین نامزدی رو میگذرونه.» / «نه.اونم ایشالا بعد از زدن واکسن.» / « پس فقط تماس تلفنی و تصویری داره.» / « با کی؟» / « باهمسر آینده دیگه…» / « نه… تازه میخوایم بریم خواستگاری. ایشالا بعد از زدن واکسن.» / « به سلامتی. از آشنایانه؟» / « کی؟» / « اون خانمی که میخواین تشریف ببرین خواستگاری دیگه.» / « اون که معلوم نیست کیه. ایشالا واکسن رو که زدیم، میفتیم دنبالش…»
تازه فهمیدم جریان چیه… اساسا همه چیز از بیخ روی هواس. خانوادگی نشستهان جلوی تلویزیون و فقط اخبار نوبت دهی واکسن رو دنبال میکنند. در حقیقت در جواب احوالپرسی و سراغ گرفتن از فرزندش باید میگفت: « هیچی. روی کاناپه لش کرده و کنترل تلویزیون دستشه و این کانال اون کانال میکنه.»
با توجه به شناختی که از وضعیت دوستم داشتم، یک نکته برایم مجهول مانده بود و آن هم شغل و نحوه امرار معاش آقا داماد بعد از زدن واکسن بود؛ لذا بعد از آرزوی خوشبختی برای زوج فرضیِ ماههای آینده گفتم:- « الان مشغول چه کاری هست؟» / « الان که اونایی که شغل داشتن هم بیکارن. حالا واکسنش رو که زد، کار هم پیدا میکنه.» / « خب، پس چرا داره همچین کاری میکنه؟» / « چون هیچی نداره دیگه…»
مقداری موضوع پیچیده شد: - « چون هیچی نداره، میخواد ازدواج کنه؟…» / « آره دیگه.» / « خب بدبخت میشه که…» / « الان هم بدبخته…» هر چی بیشتر حرف میزدیم، بیشتر گیج میشدم و بیشتر نمیفهمیدم: - « میگه من که هیچی ندارم. زن هم نگیرم؟… لااقل زن داشته باشم… بدبختیهام که جایی نمیرن. حالا واکسن رو که زد…» / « آخه این واکسنی رو که شما میگید فقط مسئله کرونا رو حل میکنهها… بقیه بدبختیها سر جاشه…»
خیلی دلیل و منطق آورد و سعی کرد مجابم کنه که بعد از تزریق واکسن، همه چی حل میشه. جا داره که همگی به خودمون یادآوری کنیم که اگر تا روز ترزیق واکسن زنده بمونیم و بدنمون هم به واکسن، روی خوش نشون بده و از شانس زیبامون جزو اون پنج درصدی که واکسن روشون نتیجه نمیده نباشیم و جون سالم به در ببریم، تازه میرسیم اونجایی که یه سال و نیم پیش بودیم. با همون گرفتاریها، با همون مصیبتها. تنها فرقش اینه که یه چند سالی نق نمیزنیم و فکر میکنیم خیلی خوشبختیم که زندهایم.



