روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | الان از کل زندگی و اوراق ابراز هویت آقا میرجلیلش شهروند ۷۳ سالهای با چشمهای میشی و هیکلی دراز و سبیلهای زرد و دماغ عقابی و شانههای افتاده و ابتلا به سرطان پروستات، فقط دوتا بریده روزنامه مانده بود که ۵۶ سال آزگار به عنوان سند شناسه زندگی باطنیاش نگه داشته بود و دیگر آن را هم نخواهد داشت.
شاید سالها طول کشید تا با خودش یکی به دو کند و راضی شود که از ته اشکافش این دو سند جنایت و سفاهت خود را رو کند و خلاص شود. هرگاه ازش پرسیده بودم چرا به زندان افتادی یا چرا در زندگیات هرگز بچهدار نشدی؟ فقط چشمهایش را میدوخت به ترنج قالی و سبیلهای یکدست سفیدش را میجوید و مِنّی مِنّی میکرد و میرفت مستراح.
اما دیشب که آن پاکت کذایی را کف دستم گذاشت و تاکید کرد که دیگر لازمش ندارد حالا من با دوتا بریده جریده قدیمی مطبوعه اطلاعات درگیرم و کف و خون بالا میآورم با احترام. سند اول بریدهای از صفحه ۴ روزنامه اطلاعات به تاریخ ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۴۳ است و در آن آمده که: «دیشب آقای سروان کاویانی فرمانده ژاندارمری تهران، جوانی به نام میرجلیل ۱۷ ساله را که شبانه وارد خانهای در مجیدیه شده بود دستگیر کرد.
خبرنگار ما در کریدورهای دادسرا پس از آنکه وی را به اتاق آقای بازپرس بردند علت دستگیری او را یادداشت کرد:
- آقای قاضی بنده میرجلیلش ۱۷ ساله دوماه است برای پیدا کردن کار به تهران آمدهام ولی موفق به یافتن هیچ شغل و پیشهای نشدم. تا دیشب دو روز بود غذا نخورده بودم. از ناچاری و به قصد دزدی وارد خانهای در مجیدیه شدم. از خدا پنهان نیست از شما چرا پنهان باشد. از دیوار پریدم توی حیاطشان.
وارد اتاق اول که شدم دیدم استغفرالله در یکی از اتاقهای این خانه زن و شوهری خوابیدهاند. استغفرالله. یک ثانیه چشمم خورد به زن … آقای قاضی شرم کردم. والله از اتاق بیرون آمدم. مطبخ را گشتم چیزی نیافتم. مهمانخانه را هم گشتم چیزی نبود. لذا در اتاق مجاور چادر این زن را پیدا کردم. با خودم گفتم چشمت کور شود اگر نگاهش کنی.
والله در حالی که صورتم را به طرف دیگر کرده بودم که چشمم به ناموس کسی نیفتد وارد اتاق شدم تا چادر را روی او بیندازم و اندامش را بپوشانم و سپس بتوانم رادیویی را که روی طاقچه گچی همان اتاق بود بردارم و بروم بفروشم و چیزی بخورم. اما از بخت بد اینجانب چون چشمم به سمت زن نبود و صورتم را اینطرفی گرفته بودم که نگاهم به تشک آن زن و شوهر نیفتد.
آقای قاضی از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان باشد که ناگهان بدبختانه پای اینجانب میرجلیلش به پای زن که روی زمین خوابیده بود خورد و سکندری خوردم و افتادم زمین. زن بیدار شد. آقای قاضی بدبختی از این بیشتر هم میشود؟ ایشان تا بیدار شد شروع کردند به فریاد زدن و بنده والله فرار کردم. آقای قاضی اینجانب در حین فرار در خیابان بود که در حین دویدن اینجناب سروان به اینجانب شک کرد و دستگیر شدم.»
سند دوم متعلق به چهارده سال بعد است. به تاریخ ۱۸ مرداد ۱۳۵۷٫ خبرنگار حوادث روزنامه اطلاعات در گزارشی کوتاه از بیمارستان سوانح و سوختگی تهران نوشته است:«یک جوان ۳۱ ساله برای کاهش بار گناهان و مجازات خود، با کارد آشپزخانه، خود را مقطوع النسل کرد. این جوان که میرجلیل نام دارد در بیمارستان سوانح و سوختگی تحت عمل جراحی قرار گفت.»
میرجلیل آدم عجیبیست. حتی ازدواج و طلاق او هم مثل همه زندگیاش غریب بود. در ۴۳ سالگی به سرش زد که برود ازدواج کند. سراغ زنی رفت که ۴۶ بار به خواستگارانش پاسخ منفی داده بود و دیگر به میانسالی رسیده بود. میرجلیل در خواستگاری غیررسمی فقط شرط کرده بود«من بچه دوست ندارم» و خب طرف هم پذیرفته بود. نمیدانم چه گذشته بود که بعد از چندماه و بوقی، زدند به تیپ و تار هم.
زن ماندگار نبود و میرجلیل طلاقش نمیداد:«بیا تا آخر زندگی کنیم. ما باهم خوشبختیم.» زن اما نوک که نک. روزی که طلاقش داد باز سبیلهایش را میجوید و زل زده بود به ترنج قالی. گفتم چطور راضیاش کردی؟ گفت به زنم گفتم حالا که اینطوریهاست بیا شیر یا خط بیندازیم. اگر شیر آمد به زندگی ادامه میدهیم، اگر خط آمد ما را به خوشی و شما را به سلامت.
زن پذیرفت و خط آمد. ۱۵ تا سکه تمام پهلوی و یک لاخ سبیل و یک باب گرامافون اتریشی و دو کیلو رطب و یک بلیت رفت و برگشت به استراخان را به عنوان مهریهاش گرفت و رفت. میرجلیل آن دوتا تیکه روزنامه باطله را که ۵۶ سال در اشکاف خانهاش نگه داشته بود به من بخشید و رفت.



