اوایل دههٔ ۲۰۱۰، کپکام دیگر آن کمپانی قدرتمند دوران پلی‌ استیشن ۲ نبود. سری پرچمدار Resident Evil که زمانی مرجع ترس و بقا به شمار می‌رفت، مسیر عجیبی را طی می‌کرد. Resident Evil 5 هرچند از نظر فروش موفق بود، اما با حذف کامل المان‌های ترس و بقا و تأکید بر اکشن عمیق، بسیاری را نگران کرده بود. اما نقطهٔ اوج این نگرانی با Resident Evil 6 در سال ۲۰۱۲ رقم خورد.

از یک سو، بازی جاه‌طلبی تحسین‌برانگیزی داشت: چهار کمپینِ کاملاً مجزا با سبک‌های متفاوت، گیم‌پلی روان با قابلیت تیراندازی حین دویدن و غلتیدن، طراحی مراحل پرهزینه و صحنه‌های سینمایی نفس‌گیر. از سوی دیگر، این بازی شاهدی بر بحران هویت کپکام بود. RE6 نمی‌توانست تصمیم بگیرد اکشن محض باشد، ترسناک باشد یا درام عاطفی. در نتیجه، با اثری شلوغ، پر از QTEهای بی‌نتیجه، دشمنان بی‌پایان و مملو از انفجار روبرو بودیم که معنی وحشت را گم کرده بود.

کپکام چگونه با بازسازی Resident Evil 2 دوران طلایی خود را آغاز کرد

اگرچه RE6 فروش اولیهٔ نسبتاً خوبی داشت، اما هزینهٔ سرسام‌آور تولید و بازاریابی آن، به ویژه ساخت چهار کمپین مجزا با موشن‌کپچر و صداپیشه‌های متعدد، سودآوری را به حداقل رساند. بدتر از آن، واکنش بسیار سینوسی منتقدان و هواداران بود؛ برخی جسارت و حجم محتوا را ستودند، اما بسیاری، بازی را «بی‌هویت‌ترین عنوان سری» خواندند. کپکام در گزارش‌های مالی خود اذعان کرد که RE6 نتوانسته انتظارات فروش را در بلندمدت برآورده کند.

این شکست نسبی، ضربهٔ روحی شدیدی به اعتمادبه‌نفس شرکت وارد کرد. در ادامه، این بحران عمیق‌تر شد. عناوینی مثل DmC: Devil May Cry (2013) با وجود کیفیت فنی بالا و تحسین منتقدان، به دلیل تغییرات بحث‌برانگیز در شخصیت دانته و سبک بصری، با واکنش سرد جامعهٔ طرفداران قدیمی مواجه شدند. بازی فروش ناامیدکننده‌ای داشت و Ninja Theory (سازندهٔ آن) را هم درگیر جنجال‌های تند آنلاین کرد.

کپکام چگونه با بازسازی Resident Evil 2 دوران طلایی خود را آغاز کرد

طی این دوران، کپکام به یک عادت خطرناک دچار گشت: عرضهٔ مکرر ریمسترهای ساده و بی‌روح از بازی‌های قدیمی. مجموعه‌های Resident Evil، Devil May Cry، Okami، Dragon’s Dogma و حتی Mega Man، بارها و بارها فقط با افزایش رزولوشن و بدون هیچ بهبود معناداری در گیم‌پلی یا بافت‌ها، دوباره به بازار عرضه می‌شدند. هواداران به طعنه می‌گفتند:

کپکام، متخصص فراموش کردن فرنچایزهای محبوب و دوباره فروختن آن‌هاست، نه ساخت بازی جدید.

در همین دوران بود که چندین پروژهٔ بزرگ مانند Mega Man Legends 3 بدون هیچ توضیح قانع‌کننده‌ای لغو شدند و گروهی از بهترین طراحان سری Mega Man، استودیو را ترک کردند. جو عمومی این بود: کپکام علاقه‌ای به نوآوری ندارد و فقط می‌خواهد از نوستالژی ناب استفاده کند.

در کنار این بحران تولید، بحران فرار مغزها هم کپکام را تضعیف می‌کرد. شینجی میکامی (خالق Resident Evil و کارگردان نسخهٔ اول) سال‌ها قبل رفته بود. کِیجی اینافونه (تهیه‌کنندهٔ Devil May Cry و Dragon’s Dogma) هم دیگر آن روحیهٔ سابق را نداشت و آرام‌آرام کنار رفت. حتی تیمی که Resident Evil 7 را بعداً ساخت، اعتراف کرد که کپکام اوایل دهه به شدت دچار «سندروم تقلید از بازی‌های غربی» بود؛ گزارش‌های مالی سال ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ سقوط پیوسته‌ی درآمد را نشان می‌داد و تحلیلگران صنعت بازی، کپکام را به عنوان نمونه‌ای از «مدیریت نادرست آی‌پی‌های کلاسیک» معرفی می‌کردند. برخی از مدیران ارشد در مصاحبه‌هایی نادر گفتند: «مسیرمان را گم کرده‌ایم و باید دوباره بفهمیم طرفدارانمان از ما چه می‌خواهند.»

کپکام چگونه با بازسازی Resident Evil 2 دوران طلایی خود را آغاز کرد

اما سرانجام، نقطهٔ عطف کوچک در سال ۲۰۱۷ با انتشار Resident Evil 7: Biohazard رقم خورد و کپکام جسارت بازگشت به ریشه‌ها را پیدا کرد: نمای اول شخص، خانهٔ متروک و تنگ، خانوادهٔ بیکر به عنوان آنتاگونیست‌های ترسناک، و مهم‌تر از همه بازگشت فلسفهٔ «کمبود و بقا».

RE7 توانست اعتبار مجموعه را تا حد زیادی برگرداند و فروش خوبی هم داشت. اما این موفقیت، هنوز هم کافی به نظر نمی‌رسید. برخی طرفداران وفادار به سری‌های سوم‌شخص، نمای اول‌شخص را پس می‌زدند. هنوز تردید وجود داشت که آیا کپکام می‌تواند بدون تقلید از ترندها، یک بازی واقعاً مدرن و در عین حال فاخر بسازد. تا اینکه سال ۲۰۱۹ اعلام شد Resident Evil 2 نه یک ریمستر ساده، که یک بازسازی کامل از صفر (Remake) خواهد بود. شرطی تمام‌عیار که می‌توانست یا کپکام را برای همیشه نجات دهد یا در صورت شکست، پروندهٔ احیای شرکت را برای همیشه ببندد.

حال نوبت به این می‌رسد که بفهمیم چرا ساخت بازسازی Resident Evil 2 یکی از پرریسک‌ترین تصمیم‌های تاریخ کپکام بود. تصور کنید: نوستالژیک‌ترین و محبوب‌ترین نسخه سری (به همراه Resident Evil 4) را بردارید، دوربین کلاسیک و حرکت تانکی را کاملاً حذف کنید، طراحی مراحل را از نو بسازید، شخصیت‌ها را با چهره و صداپیشگی جدید بیاورید، و در نهایت انتظار داشته باشید هوادارانی که ۲۰ سال است آن بازی را می‌پرستند، از تغییرات استقبال کنند. اگر یک اشتباه کوچک در طراحی رخ می‌داد، نتیجه می‌توانست فاجعه‌ای شبیه به نسل‌کشی نوستالژی باشد. نمونه‌های مشابه در صنعت نشان داده بودند که بازسازی آثار کلاسیک اغلب یا «بیش از حد وفادار» هستند (و در نتیجه قدیمی و کلافه‌کننده می‌شوند) یا «بیش از حد نوآور» (و چهره اصلی بازی را مخدوش می‌کنند). کپکام با قبول این ریسک، عملاً کل اعتبار بازسازی‌شده پس از Resident Evil 7 را پای یک شرط بزرگ گذاشت.

اما نکته اصلی ماجرا، دقیقاً همین جرات و جسارت بود که کپکامِ اواخر دهه ۲۰۱۰ را از کپکامِ اوایل دهه متمایز می‌کرد. همان شرکتی که چند سال پیش با Resident Evil 6 سعی کرده بود از همه ترندها کپی کند و شکست خورد، حالا جرات کرده بود به جای تقلید، خودش استاندارد تعیین کند. تیم توسعه به رهبری کازونوری کادوئی و یوشینوری اوزوکی با آغوش باز پذیرفت که این بازسازی نمی‌تواند صرفاً یک بازسازی گران‌قیمت باشد. آن‌ها می‌دانستند که اگر می‌خواهند نسلی جدید از بازیکنان را جذب کنند، باید بدون ترس از انتقاد سنتی‌گرایان، مکانیک‌های کهنه را کنار بگذارند. بنابراین، کپکام آگاهانه ریسک نادیده گرفتن خواست بخشی از طرفداران قدیمی که بر دوربین ثابت و کنترل‌های تانکی پافشاری می‌کردند را پذیرفت. در مصاحبه‌ها، سازندگان بارها گفتند: «ما نمی‌توانستیم فقط همان بازی را با گرافیک بهتر بدهیم. دنیای بازی تغییر کرده و نسل جدید بازیکنان انتظارات متفاوتی دارند».

Two Armed Survivors Back to back in a Rain soaked City Street Facing a Crowd of Zombies at Night

ریسک بزرگ دیگر، فاصلهٔ زمانی ۲۱ ساله میان نسخهٔ اصلی (۱۹۹۸) و بازسازی (۲۰۱۹) بود. نسلی از بازیکنان که با کنترل‌های تانکی، دوربین ثابت و موارد مشابه بزرگ شده بودند، حالا در دنیایی بازی می‌کردند که استانداردهایش توسط The Last of Us، God of War و Red Dead Redemption 2 تعریف می‌شد. این بازیکنان عادت داشتند به تجربه آثاری با داستان‌های سینمایی با دیالوگ‌نویسی دراماتیک، گیم‌پلی روان بدون هیچ زاویهٔ دوربین آزاردهنده، و سیستم‌های راهنمای هوشمند بپردازند. از سوی دیگر، همان بازیکنان قدیمی انتظار داشتند همچنان حس غرق شدن در همان فضای نوستالژیک را تجربه کنند.

کپکام مجبور بود همزمان دو نسل را راضی کند: یکی که آزادی حرکت و طراحی مراحل مدرن می‌خواست و دیگری که تغییر در طراحی مراحل را «توهین به حافظهٔ جمعی» می‌دانست. این دو خواسته ذاتاً متناقض بودند و هرگونه لغزش می‌توانست بازی را برای یک گروه کاملاً غیرقابل تحمل کند.

از سوی دیگر، کپکام تصمیم گرفت بازسازی را با بودجهٔ سنگین و استاندارد AAA تولید کند، اما بدون اینکه هیچ تضمینی برای موفقیت تجاری داشته باشد. در حالی که صنعت بازی به سمت سرویس‌محور شدن (بازی‌های آنلاین چندنفره، بتل‌پس، فروش اسکین) می‌رفت، کپکام سرمایه‌گذاری کلانی روی یک تجربهٔ کاملاً تک‌نفره، خطی، و با تاکید بر وحشت و کمبود منابع کرد. مدل‌های اقتصادی آن زمان می‌گفتند بازی‌های ترسناک تک‌نفره «بازار کوچکی» دارند و نمی‌توانند با عناوین چندنفره رقابت کنند. اما کپکام از تجربهٔ تلخ Resident Evil 6 که سعی کرد همه چیز باشد، درس گرفته بود. کپکام دریافت که شاید واقعاً راه نجات، بازگشت به هویت گمشده است، نه دنبال کردن ترندهای روز. و این جرات، دقیقاً همان چیزی بود که صنعت بازی به آن نیاز داشت؛ یادآوری این نکته که گاهی بزرگترین پیروزی‌ها از جسارت برای ریسک کردن در مسیری خلاف جریان به دست می‌آیند.

کارگردانی این بازی توسط کازونوری کادوئی و یوشینوری اوزوکی، نمونه‌ای کلاسیک از درک عمیق فلسفهٔ «کمتر، بیشتر است» در طراحی بازی به شمار می‌رود. جایی که بسیاری از کارگردانان وسوسه می‌شوند هر اتاق را پر از دشمن و هر راهرو را مملو از حادثه کنند، این تیم جرأت داد فضاهای خالی و سکوت‌های طولانی را به بخش اصلی تجربه تبدیل کند.

قدم زدن در راهروهای خالی کلانتری، جایی که تنها صدای پای خودتان و گهگاه ناله‌ای از دور به گوش می‌رسد، ضرب‌آهنگ وحشت را چنان ماهرانه کنترل می‌کند که گویی یک رهبر ارکستر روی اعصاب مخاطب ساز می‌زند. کارگردانان دقیقاً می‌دانستند چه زمانی دشمن را وارد کنند، چه زمانی یک در ناگهان بسته شود، و چه زمانی Mr X پشت سرتان سبز شود. این حس کنترل مطلق بر زمان‌بندی ترس، چیزی است که یک کارگردان متوسط هرگز به آن دست نمی‌یابد.

کپکام چگونه با بازسازی Resident Evil 2 دوران طلایی خود را آغاز کرد

نبوغ کارگردانی در این بازسازی، جایی خودش را بیشتر نشان می‌دهد که تعادل میان آزادی بازیکن و روایت خطی داستان را حفظ کرده است. برخلاف بسیاری از بازی‌های مدرن که یا بازیکن را کاملاً در مسیری باریک هدایت می‌کنند (on-rails) یا او را در دنیایی باز رها می‌کنند بدون اینکه حس جهت‌گیری بدهد، RE2 Remake موفق شده هر اتاق و هر راهرو را به گونه‌ای طراحی کند که بازیکن هم احساس استقلال کند و هم همیشه به طور ناخودآگاه بداند قدم بعدی کجاست.

کارگردانان با استفاده از نورپردازی هدفمند (یک پنجرهٔ روشن در انتهای راهروی تاریک، یک لامپ چشمک‌زن روی در خروجی)، نشانه‌های صوتی ظریف (صدای قدم‌های آقای X از فلان اتاق می‌آید، یعنی به اتاق دیگر فرار کن) و چیدمان هوشمندانهٔ آیتم‌ها، بازیکن را بدون هیچ پیام مستقیم یا فلش روی صفحه، هدایت می‌کنند. این همان سطح از ظرافت است که یک بازی را از محصولی صنعتی به اثری هنری ارتقا می‌دهد.

در نهایت، کارگردانی این بازی مدیون جسارت حذف و تغییر است، نه افزودن. بارها ثابت شده که نشانهٔ یک کارگردانی درست، دانستن این است که چه چیزهایی را نباید در بازی گذاشت. کادوئی و اوزوکی جرات کردند بخش‌هایی از نسخهٔ اصلی که توسط هواداران دوست داشتنی اما از نظر ساختاری تکراری بودند (مثل بخش کنترل شرقی، یا بعضی پازل‌های بیش از حد طولانی) را کاملاً حذف کنند.

آن‌ها همچنین تصمیم گرفتند برخلاف بازی‌های هم‌دوره خود، نور شدید و نشانه‌های بصری واضح قرار ندهند؛ بازیکن باید واقعاً به تاریکی نگاه کند، واقعاً به صداها گوش دهد و واقعاً تصمیم بگیرد که آیا این راهرو ارزش ریسک کردن دارد یا نه. این احترام به هوش مخاطب و اعتماد به این که بازیکن نیازی به کمک ندارد، شجاعانه‌ترین و در عین حال هوشمندانه‌ترین تصمیم کارگردانی بود. نتیجهٔ این ظرافت، تجربه‌ای است که هر بار بازی کردنش، لایهٔ تازه‌ای از نبوغ پنهان پشت طراحی ظاهری ساده‌اش را رو می‌کند.

کپکام چگونه با بازسازی Resident Evil 2 دوران طلایی خود را آغاز کرد

اولین و مهم‌ترین دستاورد مدرینزه شدن بازی، تبدیل سیستم مبارزه از تجربه‌ای انتزاعی و مبتنی بر محاسبه به تجربه‌ای کاملاً فیزیکال و شهودی بود. در نسخهٔ کلاسیک، نشانه‌گیری به صورت محدود انجام می‌شد؛ اما در بازسازی، هر شلیک را خودتان باید هدف می‌گرفتید. سلاح‌ها حس فیزیکی متفاوتی دارند: کلت لیان با لگد محکم و صدای خشک، اسلحهٔ کلر با شلیک‌های سریع و بی‌ثبات، شاتگانی که زامبی را چند متر پرتاب می‌کند، و مگنوم وحشتناکی که هر موجودی را با یک گلوله متلاشی می‌کند. این حس فیزیکال، نسل جدید بازیکنانی که به شوترهای مدرن عادت دارند را راضی می‌کند، در حالی که محدودیت نسبی مهمات (برخلاف بازی‌های مدرن که پر از فشنگ هستند) همان حس درماندگی کلاسیک را برای قدیمی‌ها حفظ کرده است.

کپکام چگونه با بازسازی Resident Evil 2 دوران طلایی خود را آغاز کرد

یکی از هوشمندانه‌ترین تصمیم‌ها، حفظ هستهٔ اصلی معماری نقشه (RPD با شاخه‌های به هم متصل، فاضلاب، آزمایشگاه زیرزمینی) اما بازطراحی مسیرها با زبان امروزی بود. نسخهٔ جدید دیگر خبری از درهای پشت‌سرهم و راهروهای یکسان نیست؛ هر منطقه هویت بصری منحصربه‌فرد و میانبرهای هوشمندانه دارد که درهای قفل‌شده از سمت دیگر را به یاد طراحان کلاسیک Dark Souls می‌اندازد. نقشهٔ مدرن به صورت سه‌بعدی و با کدگذاری رنگی نشان می‌دهد کدام اتاق کاملاً پاک‌شده و کدام هنوز آیتم دارد. این سیستم کمک می‌کند بازیکن امروی بدون اتلاف وقت، برنامهٔ بهینهٔ گشت‌زنی بچیند، اما در عین حال، ماهیت معمایی و گم‌شدن در راهروها (مختص نسخهٔ کلاسیک) را کاملاً نابود نمی‌کند. تعادل میان سهولت مدرن و پیچیدگی کلاسیک، دقیقاً همان جایی است که تیم توسعه در آن نابغه‌وار عمل کرده است.

در نسخهٔ کلاسیک، تاریکی صرفاً یک جلوهٔ بصری بود؛ اما در بازسازی، به یکی از اصلی‌ترین ابزارهای طراحی تبدیل شده است. سیستم نورپردازی پویا باعث می‌شود چراغ‌قوه نه فقط یک اکسسوری، بلکه تنها منبع امنیت شما در نیمهٔ تاریک کلانتری باشد. سایه‌ها در این بازی دروغ می‌گویند؛ گاهی یک سایه روی دیوار، یک زامبی واقعی نیست، اما گاهی هست. این بلاتکلیفی ذهن بازیکن مدرن (که به نشانه‌های واضح عادت کرده) را دائماً درگیر می‌کند.

کپکام چگونه با بازسازی Resident Evil 2 دوران طلایی خود را آغاز کرد

از طرف دیگر، بازیکن کلاسیک که به حس وحشت از نادیدنی‌ها عادت دارد، اینجا لایهٔ تازه‌ای از پارانویا را تجربه می‌کند. نورپردازی به قدری ماهرانه است که حتی اتاق‌هایی که هیچ دشمنی ندارند، با سایه‌های لرزان و نورِ ناپایدار لامپ‌های چشمک‌زن، حس تهدید را القا می‌کنند. بازسازی RE2 ثابت کرد که فناوری مدرن وقتی در خدمت طراحی هوشمند قرار گیرد، می‌تواند ترس را چندین برابر مؤثرتر از هر جامپ‌اسکری منتقل کند.

ریمیک RE2 از نظر فنی، یکی از خوش‌ساخت‌ترین بازی‌های نسل هشتم است. بافت‌های خیس و خون‌آلود دیوارهای RPD، انعکاس نور روی کاشی‌های شکستهٔ فاضلاب، و جزئیات ریز چهره شخصیت‌ها، همه با موتور RE Engine به شکلی بهینه و روان اجرا می‌شوند. اما نبوغ واقعی در طراحی دشمنان است: زامبی‌ها دیگر دشمنانی ساده نیستند، بلکه هرکدام لباس‌های متمایز، آثار واضحی از مرگ دردناک (جمجمهٔ شکسته، فک افتاده، دست و پاهای کج‌شدگی عجیب) و حتی هویت فردی دارند. همین جزئیات باعث می‌شود هر زامبی شبیه به یک قربانیِ واقعی به نظر برسد، نه یک هدفِ کلیشه‌ای. طراحی دشمنان به‌قدری دقیق است که بازیکن مدرن را با انزجار و ترس فیزیکی درگیر کند، و بازیکن کلاسیک را یاد آن لحظات به‌یادماندنی شوک گرافیکی در سال ۱۹۹۸ بیندازد.

این یک جهش نسلی واقعی است، نه صرفاً بافت‌های با رزولوشن بالاتر.

Resident Evil 2 Leon

یکی از عواملی که بازیکنان جدید از بازی‌های قدیمی بیزارند، کنترل‌های خشک و غیر منعطف است. کپکام با جایگزینی حرکت تانکی با آنالوگ مدرن و دوربین پویای شانه‌به‌شانه، بازی را برای نسل جدید کاملاً روان و قابل‌ دسترس ساخت. حالا می‌توانید حین حرکت شلیک کنید یا سریعاً ۱۸۰ درجه بچرخید. با این حال، این روانی هرگز به معنای آسان شدن بازی نیست؛ چون هوش مصنوعی دشمنان هم مدرن شده. زامبی‌ها دیگر در جای خود نمی‌ایستند، به سمت صدای شما جلب می‌شوند، در زمان حرکت شما تغییر مسیر می‌دهند. این گیم‌پلی سیال و پاسخگو، مانع بزرگی به نام «کنترل‌های دست‌وپاگیر» را برای نسل جدید برداشته، بدون اینکه چالش اصلی که برای بازیکنان کلاسیک جذاب است حذف کند. نتیجه محصولی است که هر دو گروه را پای یک صفحه می‌نشاند: یکی از لطافت حرکت لذت می‌برد، دیگری از عمق تاکتیکی پشت هر تصمیم.

بازسازی Resident Evil 2 نه تنها از نظر فروش و نقدینگی موفق بود، بلکه اعتبار ازدست‌رفتهٔ کپکام را یک‌باره بازگرداند. برای نسل قدیم بازیکنان که سال‌ها بود نام کپکام را با «ریمسترهای تنبل»، Resident Evil 6 و لغو پروژه‌های محبوب گره زده بودند، این بازی یک عذرخواهی عملی بود؛ اثبات اینکه شرکت هنوز هم می‌تواند آن حس نوستالژی خالص را بدون توسل به تکنیک‌های ارزان بازسازی کند. اما مهم‌تر از آن، برای نسل جدید بازیکنانی که کپکام را فقط به عنوان شرکتی می‌شناختند که «آی‌پی‌های خوب را خراب می‌کند» یا «بازی‌های ترسناک قدیمی را دوباره می‌فروشد»، RE2 Remake یک معرفی دوباره بود.

آن‌ها دیدند که کپکام می‌تواند تجربه‌ای به اندازهٔ هر بازی مدرن بلاک‌باستری، خوش‌ساخت، روان و تأثیرگذار تحویل دهد. در عرض چند هفته پس از انتشار، روایت عمومی از «کپکام افتضاح» به «کپکام احیا شده» تغییر کرد و این تغییر صرفاً به خاطر یک ریمیک خوب نبود؛ بلکه به خاطر اعتمادی بود که این بازی در هر دو نسل تزریق کرد.

کپکام چگونه با بازسازی Resident Evil 2 دوران طلایی خود را آغاز کرد

اما مهم‌تر از موفقیت تکی RE2 Remake، الگویی بود که پیش روی کپکام قرار داده شد. شاید منتقدان در آن زمان، این بازی را یک موفقیت منزوی و اتفاقی از روی خوش‌شانسی به حساب آورده بودند، اما کپکام درست در همان بازه زمانی (۲۰۱۹ تا ۲۰۲۰) سه بازی تحسین‌شده و پرفروش دیگر هم منتشر کرد: Devil May Cry 5 که بعد از یک دهه انتظار، با همان کیفیت و جسارت طراحی برگشت و ثابت کرد سخت‌‌گیر طرفداران اکشن هنوز هم به کپکام اعتماد دارند؛ Monster Hunter World: Iceborne که رکورد فروش سری را شکست و نشان داد کپکام در سبک نقش‌آفرینی آنلاین هم حرفی برای گفتن دارد؛ و بعد از آن Resident Evil 3 Remake (هرچند بحث‌برانگیز) اما از نظر فنی محکم و خوب.

این سری موفقیت‌ها ثابت کردند که RE2 Remake یک استثنا نبود، بلکه نویدبخش یک دوران جدید به حساب می‌آمد. کپکام دیگر آن شرکت گیج و دنباله‌رو نبود که از هر ترندی کپی کند؛ این شرکت حالا دریافته بود که چگونه باید میراث کلاسیک خود را با زبان روز ترکیب نماید.

در نهایت، آن‌چه موفقیت RE2 Remake را از یک «بازی خوب در میان بازی‌های خوب» به «نقطهٔ عطف تاریخی» تبدیل کرد، تأثیرش بر فرایند تصمیم‌گیری داخلی شرکت بود. پس از این بازی، کپکام رسماً سیاست خود را تغییر داد و بازسازی به سبک RE2 را به جای ریمسترهای ارزان به خط اصلی تولید تبدیل کرد. همین رویا، منجر به ساخت Resident Evil 4 Remake (۲۰۲۳) شد که خودش یک شاهکار دیگر و تحسین‌شده از سوی هر دو نسل بود. همچنین سایر آی‌پی‌های قدیمی مثل Dragon’s Dogma هم در نهایت دنبالهٔ جدیدی دریافت کردند.

از نگاه بیرونی، کپکام اواخر دههٔ ۲۰۱۰ مانند ققنوسی از خاکستر برخاست؛ اما ریشهٔ این احیا، در همان تصمیم شجاعانه برای بازسازی RE2 نهفته بود. شرکتی که از ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۶ مدام زمین می‌خورد، ناگهان به یکی از قابل‌احترام‌ترین ناشران صنعت تبدیل شد. مخاطب قدیمی دید که کپکام حرمت خاطراتش را حفظ کرده، و مخاطب جدید دید که این شرکت می‌تواند تجربه‌ای در سطح روز دنیا ارائه دهد. این دوگانگی، همان کلید طلایی بود که کپکام پس از یک دهه آن را پیدا کرد.

منبع: گیمفا