روزنامه هفت صبح| یک: ‌حرکت سردار آزمون پس از زدن گل مساوی رم در دقیقه 91 بیشتر از خود گل ارزش داشت. وقتی با آن ضربه سر زیبا رم را به بازی برگرداند و استادیوم المپیکو را از شادی منفجر کرد و سپس بی‌آنکه از شدت شوق این گل بسیار مهم در تمرکز دوربین‌های فیلمبرداری و شادی دیوانه‌وار تماشاگران خودش را گم کند و حرکات و کرشمه‌های ژانگولر انجام دهد، ‌با اشتیاقی ترسناک توپ را از درون دروازه بیرون می‌کشد و آن را به مرکز زمین می‌برد تا این پیام را به همه مخابره کند که رم به تساوی هم قانع نیست و به دنبال گل پیروزی است و اتفاقا دقیقه 95 لوکاکو گل دوم را هم مي‌زند. این حرکت آزمون نمایش شگفت‌انگیزی از حرفه‌ای‌گری بود. آفرین به سردار.

دو: اما در آن سوی اقیانوس اطلس در اورلاندوی فلوریدا، ‌هادی چوپان شکست میلیمتری خود از رقیب آمریکایی‌اش را در کسب دومین عنوان المپیا هضم نکرد و با حرکتی غیرورزشی نشان داد که ذهنش هنوز به‌اندازه بدنش وسیع نشده است. قهر کرد و در مراسم پیروزی درک لانسفورد شرکت نکرد. زشت بود این کار آقای چوپان آنهم در رقابتی این‌قدر میلیمتری که اگر شما هم قهرمان مي‌شدید لانسفورد هم این حق را داشت که دلخور شود. بهتر بود که داوری را قبول می‌کردید، ‌جوانمردانه لبخند می‌زدید و در شادی دوست و رقیبتان شرکت می‌کردید و به نبرد با دشمن فرضی بر نمی‌خاستید.

سه: رسم شده که برای تحقیر دوره رضاشاه دستاوردهای دوره ناصری را بزرگ کنند. من کاری ندارم که حالا بیشتر مشخص شده که ترور ناصرالدین شاه می‌تواند حاصل دسیسه بابی‌های در غربت باشد و تشویق‌های ضمنی عثمانی‌. با این‌حال تمجید از ناصرالدین شاه کمکی به حل گره‌های تاریخی ما نخواهد کرد. این خاطره را دیروز از سایت فرادید خواندم. سفرنامه ناصرالدین شاه به اروپا.

خاطره مربوط به روز یکشنبه سوم شهریور سال 1268 شمسی است؛ در آن زمان، ناصرالدین‌شاه در جریان بازگشت از سفر فرنگ در شهر وین اتریش به‌سر می‌برد.« …از دو طرف جمعیت زن و مرد ایستاده بودند اما همه آرام و خوب، زن‌های خوشگل، دخترهای خوشگل زیاد از اندازه، همه نوع و همه‌جور… به‌قدری خوشگل در این راه دیدیم و زیاد بود که آدم سفیه می‌شد، نه تنها از منزل تا گار [ایستگاه قطار] بود، از گار تا سر کوه هم دو طرفه زن‌های خوشگل ایستاده بودند، به‌قدر بیست هزار خوشگل امروز دیدیم…

از گار تا مهمانخانه هم یک مسافتی است، اینجا چهار دختر خیلی خوشگل دیدیم… اینها را منتخب کرده بودند و به دست هر یک گلی داده بودند، یکی یکی گل‌ها را آوردند دادند به من… آن دختر خیلی خوشگل و مقبول‌تر از همه که موهایش مثل گلابتون ریخته، دختر سفید بسیار خوشگلی بود، وقتی دسته گل را به من داد من همینطور مات صورت این دختر شده نتوانستم راه بروم. ایستادم و مات مات این دختر را نگاه می‌کردم که مردم ملتفت شده بی‌اختیار خندیدند به طوری که من خودم هم خندیدم…

خلاصه سرازیر پیاده از این راه که اطرافش جنگل است می‌رویم برای هتل و نهایت افسوس را دارم که از پهلوی این دختر دور می‌شوم… خیلی خفیف [آهسته] می‌رفتیم که دختر به این خوبی که گل آورده بود و دستمان به او نرسید… »

آخرین تحولاتکاربران ویژه - اجتماعیرا اینجا بخوانید.