روزنامه هفت صبح| مرد جوان به خاطر کینه قدیمی از پدرش او را با دستان خود خفه کرد. متهم روز گذشته(یکشنبه پنجم شهریورماه)‌ صحنه جرم را بازسازی کرد. به گزارش هفت صبح، خانه‌شان جایی در میان محله‌های آرام و دنج جنوب تهران است. خانه‌ای قدیمی که در میان روزمرگی ساده مردم آرام گرفته است اما قصه‌ای تلخ و طولانی در دل دارد که انتهای آن رنگ خون و جنایت گرفت.

اعضای این خانه ۴۰ سال بود که با هم سر یک سفره نشسته بودند. مثل همه خانه‌ها لحظه‌های تلخ و شیرین زیادی را در کنار هم تجربه کردند اما حتی در تلخ‌ترین لحظه‌هایشان هم هیچ‌کدام از پنج پسر خانواده فکرش را هم نمی‌کردند که دست یکی از آنها به خون پدرشان آلوده شود.اما سرانجام قصه این خانه، به شب جنایت ختم شد.

‌آغاز داستان قتل
همان شبی که برق همه محله رفته بود و در تاریکی شب مادرشان با نور فندک به سختی خودش را وسط هال خانه‌شان رساند. شوهرش نفس نمی‌کشید. صدای فریادهای زن میانسال خانه را پر کرد. بعد هم صدای کوبیده شدن در به گوش رسید. پسرش از خانه رفت و زمانی که مشخص شد پدر خانواده بر اثر خفگی جان خود را از دست داده است، رسیدگی به پرونده در دستور کار تیم جنایی قرار گرفت.

‌روز بازسازی صحنه جرم
ساعت ۱۰ صبح دیروز بود که مقابل در خانه‌شان رسیدیم. همان خانه‌ای که در آن مرد میانسال به دست پسرش به قتل رسیده است. حالا ۹ ماه از روز جنایت می‌گذرد. متهم به دام افتاده و به قتل پدرش اقرار کرده است. در تحقیقات پرونده سرنخ‌هایی به دست آمد که نشان می‌داد پدر خانواده در یکی از سازمان‌های پیش از انقلاب فعالیت می‌کرده است اما فرزندان او نسبت به این موضوع اظهار بی‌اطلاعی کردند. با طی روال قانونی پرونده، متهم صبح دیروز برای بازسازی صحنه جرم باردیگر به محل جنایت آمد.

ماموران پلیس آگاهی تهران به همراه دکتر مجیدباقری بازپرس ویژه قتل شهرری، برای انجام این مرحله از پرونده در محل جنایت حاضر هستند. در همین حال مرد جوانی مقابل خانه ایستاده است. در صورتش نشانی از شادی نیست‌. او فرزند مقتول است و برادر قاتل! که همراه ۳ برادر دیگرش اولیای دم این پرونده هستند. داغ این جنایت برایش دو چندان است چون از سویی داغدار پدر است و از سویی آه و حسرت و غم به خاطر اقدام برادرش بر سینه دارد.

‌ماجرا چه بود؟
متهم از پلیس آگاهی تهران به محل وقوع جرم منتقل می‌شود. از پله‌های خانه‌شان با پاهای لرزان بالا می‌رود. شاید در ذهنش روزهایی را مرور می‌کند که بدون زنجیر به دست و پا، چندین بار پله‌ها را بالا می‌رفت و پایین می‌آمد.

آخرین بار کی صدای بابا گفتنش در خانه پیچید؟
چند شنبه بود که برای آخرین بار با هم چای نوشیدند؟
آخرین بار که همگی از ته دل خنديدند چه زمانی بود؟

وارد خانه که می‌شود یک راست می‌رود روی همان کاناپه‌ای می‌نشیند که شب آخر روی آن کنار پدرش نشست و بعد هم روی همین کاناپه با او درگیر شد و او را به قتل رساند. صدایش می‌لرزد و بعد از هر جمله‌ای که می‌گوید، یک بار تکرار می‌کند: آن موقع فکر می‌کردم این کار درست است! روی کاناپه می‌نشیند و نگاهش خیره می‌ماند روی گل قالی.

‌تداعی لحظه قتل پدر
بعد شروع می‌کند به تعریف کردن ماجرا. انگار سر می‌خورد در خاطرات گذشته و هر لحظه دورتر و دورتر می‌رود:«پدرم دستفروش بود.بساط بدلیجات و اینطور چیزها داشت.وضع مالی‌مان بد نبود اما زیاد هم تعریفی نداشت.من معمولا بیکار بودم.یک مدت در آرایشگاه کار کردم که کار و درآمدم بد نبود اما باز هم بیکار شدم.

همیشه همینطور بود؛ هر چند وقت یک بار سر کار می‌رفتم و دوباره بیکار می‌شدم! برای همین هم بود که نمی‌توانستم ازدواج کنم.چهل سالم شده بود و در هفت آسمان یک ستاره نداشتم! می‌خواستم خانه‌ای اجاره کنم و مستقل زندگی کنم اما مادرم اجازه نمی‌داد. می‌گفت شاید بلایی سرت بیاید و آن وقت من خودم را نمی‌بخشم!»

بازپرس جنایی از متهم می‌پرسد که این حرف‌ها چه ارتباطی به موضوع قتل دارد و متهم با دستش به سمت دیگر کاناپه اشاره می‌کند و می‌گوید:«آن شب پدرم همین جا نشسته بود و من هم سمت دیگر همین کاناپه بودم.مدتی بود از او خشم داشتم و هر بار گذشته را مرور می‌کردم با خودم فکر می‌کردم او مسبب تمام بدبختی‌های ماست.

چون تلاش خودش را برای سر و سامان گرفتن ما نکرد.برای همین با او که جر و بحثم شد متوجه نشدم چه شد که دستم را روی گلویش فشار دادم.چون شیشه مصرف کرده بودم و حالم در دست خودم نبود.در همه عمرم هیچ وقت سالم زندگی نکرده بودم! گاهی دست به مصرف مواد مخدر می‌زدم و بالاخره هم در دام مخدر صنعتی افتادم.پدرم از روی کاناپه زمین افتاد و من هم بالای سرش ایستادم.یک‌دفعه تعادلم بر هم خورد و روی پدرم افتادم.اما سریع بلند شده و متوجه شدم که او دیگر نفس نمی‌کشد.»

متهم در ادامه می‌گوید:«آن شب برق‌ها رفته بود و خانه در تاریکی مطلق فرو رفته بود.مادرم از راه سر رسید و فریاد زد و گفت چه کار کردی؟یک فندک کوچک در دستش بود که سعی می‌کرد با آن صورت پدرم را ببیند.مادرم در حال شیون بود و من نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است.کوله پشتی‌ام را جمع کردم و به پارک رفتم.بی‌هدف در پارک پرسه می‌زدم که برادرم با من تماس گرفت و گفت پدرم فوت کرده است.از ترس به خانه برنگشتم و 5 روز در پارک بودم تا اینکه دستگیر شدم.»

‌عذرخواهی از ولی دم
مادر متهم دست روی دست گذاشته و سرش را تکان می‌دهد:«اصلا نمی‌دانم چه شد که چنین بلایی بر سرمان آمد.پسرم گاهی با پدرش جر و بحث می‌کرد و بعضی وقت‌ها پیش می‌آمد که با هم اختلاف سلیقه داشتند اما هرگز کار آنها به درگیری فیزیکی کشیده نشده بود.من همیشه از این می‌ترسیدم که پسرم خانه مستقل داشته باشد و خطری برایش پیش بیاید اما فکرش را هم نمی‌کردم که در جریان زندگی با خودم هم چنین حادثه هولناکی رقم بزند.»

حرف‌های مادر بغض را به گلوی متهم و اشک را به چشمانش نشانده است.کم‌کم باید از در خانه‌شان بیرون رفته و راهی بازداشتگاه شود.یک لحظه به سمت برادرانش برمی‌گردد و خودش را در آغوش آنها جای می‌دهد.بعد با گریه از آنها عذرخواهی می‌کند و می‌گوید که پشیمان است.رسیدگی به پرونده تا صدور کیفرخواست ادامه خواهد داشت.پس از صدور کیفرخواست متهم برای دفاع آخر پای میز محاکمه خواهد ایستاد.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - اسلایدراینجا کلیک کنید.