روزنامه هفت صبح، اشکان جاویدی| مهمترین تفاوت مدیوم انیمیشن با لایو-اکشن، عدم محدودیت برای تخیل است. هر چیزی صرفا با نقاشی موجودیت پیدا میکند و از مرز باور مخاطب میگذرد. همین موجب شده تا به مرور سریالهای انیمیشن، فراتر از قالب کلاسیک سیتکامهای تلویزیونی به زمین بازی طنزپردازان خلاق تبدیل شود و ژانرهای مختلف سادهتر از هر زمانی با هم ترکیب شوند. در سالهای اخیر «ریک و مورتی» به پدیدهای تبدیل شده که دیگر به سختی میتوانید در برابرش مقاومت کنید.
به غیر از ارجاعات متعدد در فرهنگ عامه، حالا سینماگران سرشناس هم از تاثیرات این سریال ساختارشکن روی کارهای خود صحبت میکنند و استودیوهای فیلمسازی در حال قاپ زدن اعضای اتاق نویسندگان «ریک و مورتی» از دست همدیگر هستند. اما قبل از اینکه کارهای دن هارمون و جاستین رویلند تبدیل شود به جریان غالب در کمدی و الهامبخش تولید نمونههای دیگر باشد، سیری که سریالهای انیمیشن کمدی در تلویزیون طی کردهاند، بیش از سه دهه را در بر میگیرد. با مرور آثار شاخص طی این دوران، علاوه بر رسیدن به فهرستی جذاب برای تماشا، نگاهی هم داشتهایم به سه دهه تاریخچه کمدی. طبعا دیگر نیازی نيست که دوباره به «ریک و مورتی» و آثار دیگري همچون «مخالفان خورشیدی»، «شیطان کوچک» و «سیاره عجیب» پرداخته شود.
سیمپسونها / The Simpsons
یکی از اولین نشانههای جریان پستمدرنیسم در دنیای سرگرمی همین سریال انیمیشن بود. البته آن زمان چنین تصوری وجود نداشت اما بعدا که به تاریخ رجوع میکنیم و دنبال الگو و سیر میگردیم، اهمیت «سیمپسونها» آشکار میشود. به ظاهر ایده ساده است؛ یک خانواده متوسط آمریکایی در شهری کوچک و آرام و شخصیتهای ریز و درشتی که در قالب مهمان به داستان وارد و خارج میشوند. چیزی که مشابهش را در سیتکامهای متعددی دیدهایم. اما مدیوم انیمیشن این فرصت را به سازندگان داده تا بدون مرز و محدوده دست به خیالپردازی و داستانسرایی بزنند و حاصل کار سطح بالایی از کمدی است که تا آن زمان تجربه کمتر تجربه شده.
«سیمپسونها» بیش از سیوچهار سال عمر کرده و تعداد اپیزودهای این مجموعه از رقم باورنکردنی 700 هم گذشته. به همین دلیل آنقدر ایدهها و تصاویر مختلف در دل سریال پیدا میشود که الان عبارت «این رو قبلا سیمپسونها پیشگویی کرده بودند» به یک ترند رایج در فرهنگ عامه تبدیل شده؛ کافی است یک خبر جدید به تیتر رسانهها تبدیل شود تا همه دنبال چیزی شبیه آن در «سیمپسونها» بگردند. با این وجود بعد از سه دهه و در مقایسه با نمونههای جدید و دیوانهوار، «سیمپسونها» فروغ سابق را ندارد ولی به جایگاهی رسیده که پایان دادن به آن سخت و حتی ناممکن به نظر میرسد.
بیویس و باتهد / Beavis and Butt-Head
یکی دیگر از پدیدههای مهم فرهنگ عامه در دهه نود که البته مثل «سیمپسونها» شهرت عالمگیر پیدا نکرد. داستان درباره دو نوجوان ابله و علاف تگزاسی است که عملا کاری جز تلف کردن وقتشان بلد نیستند. نه حال و حوصله کار کردن را دارند و نه میتوانند در زندگی به چیز معناداری برسند. فقط کارشان شده گوش کردن موسیقی هوی متال، دریوری گفتن به زمین و زمان و البته ابراز نگرانی از اینکه آيا به اندازه کافی مرد هستند یا نه.
با اینکه حال و هوا مربوط به دورانی سپری شده و خیلی از مختصات و شوخیها مربوط به نسل بچههایی است که جوانیشان را در دهه نود گذراندهاند، اما بخش عمدهای از بحرانها با وضعیت کنونی امروز هم جور درمیآيد. «بیویس و باتهد» الهامبخش نسل جدیدی از کمدیهای مبتنی بر کلام و بیهودگی بود که در همان زمان مثلا کوین اسمیت هم با فیلم «کارمندان» سعی داشت بهش نزدیک شود. مایک جاج که خالق سریال بود و جای هر دو شخصیت اصلی هم صحبت کرده، خیلی زود به شهرت رسید. چند سال بعد فیلم کمدی «فضای اداری» را ساخت که آن هم مثل «بیویس و باتهد» کالت شد و در دهه گذشته هم سریال موفق «سیلیکون ولی» را روی آنتن اچبیاو داشت.
ساوت پارک / South
به ظاهر کاراکترهای «ساوت پارک» نگاه نکنید که ظاهرش به برنامههای گروه سنی الف میخورد و حتی از نظر بصری هم جذابیت چندانی ندارد. در عمل کمتر سریالی را پیدا میکنید که به اندازه «ساوت پارک» جنجال درست کرده و صدای صغیر و کبیر را درآورده باشد، چرا که مبنای کار سازندگان این انیمیشن دست گذاشتن و مسخره کردن مسائلی است که در رسانهها کسی طرفشان نمیرود تا بعدا برایش دردسر درست نشود.
در ظاهر قضیه ساده است؛ چند تا بچه مدرسهای در کلورادو با درگیریهای روزمره اما هر دفعه ماجرا طوری پیش میرود که کنایههای سنگین و حرفهای آنچنانی در دهان کاراکترها قرار بگیرد و با شوخیهای تند و تیز مخاطبان خود را مورد نوازش قرار دهند. «ساوت پارک» از سال 1997 شروع شده و پخش آن همچنان ادامه داشته اما با توجه به اینکه خیلی روی داستان و شخصیتها تاکید ندارد و مانند استندآپ کمدی قدرت اصلی روی شوخیهای کلامی است، هیچوقت به یک پدیده نمایشی در دنیای سرگرمی تبدیل نشده و طرفدارانش هم معمولا در دایرهای بسته قرار دارند.
مرد خانواده / Family Guy
«مرد خانواده» حدودا یک دهه بعد از «سیمپسونها» به روی آنتن آمد و در ساده و صریحترین شکل ممکن میشود گفت که نسخهای بدجنس، بیادب و بیرتوشتر از «سیمپسونها» در بازتاب تصویر طبقه متوسط آمریکایی است، این را از ظاهر کاراکترها میتوانید بفهمید. ست مکفارلن بهعنوان یکی از مهمترین چهرههای کمدی در صنعت سرگرمی، شوخی رکیک و دندانهدار را در فرهنگ عامه جا انداخت و البته به همین خاطر در بین خودیها چهره خیلی محبوبی نیست.
مثلا بارها اشاره شده که خیلی از حرفهای مگو و کنایههای ریز و درشت داخلی را در قالب «مرد خانواده» و دیگر کارهایش به شوخی تبدیل کرده. موفقیت «مرد خانواده» باعث شد که مکفارلن سریالهای کمدی دیگری را هم در قالب انیمیشن بسازد، از «شوی کلیولند» گرفته که اسپینآف حساب میشد تا «بابای آمریکایی» که به صورت کاملا مجزا ساخته شده، گرچه جنس شوخیها و سلیقه بصریاش چندان دور نیست. جنس شوخیهای مکفارلن اینطوری است که خودش را موظف نمیبیند تا بعد از حمله کردن به سوژههایش حتما دنبال کشف معنا یا روایتی اخلاقگرایانه هم باشد. به همین دلیل شاید خیلیها را با خود همراه نکند.
آرچر / Archer
خیلیها میگویند که دوران جیمز باند و دیگر جاسوسهای شبیه او تمام شده، حداقل مدل کلاسیک و جذابی که در سالهای دور شاهدش بودیم. دلایل مختلفی دارد. مثلا جنگ سرد به پایان رسیده و در دنیای امروز نه تنها بلوکبندی و دو دیدگاه مختلف نسبت به شیوه زیست و اداره دنیا وجود ندارد، بلکه کسی حاضر نیست تا در خدمت ایدئولوژی جانفشانی کند. علاوه بر این، در دورانی که تعاریف و ارزشها مخصوصا در ارتباط با جنسیت تغییر کرده، کاراکتری چون جیمز باند مسموم و ضدزن تلقی میشود.
همین موضوعات شده سوژه برای خلق کمدی در «آرچر». داستان درباره یک جاسوس سطح بالا به نام آرچر است که برای سازمان امنیتیِ خیالی مستقر در نیویورک کار میکند و البته نه سازمان نقشههایش درشت پیش میرود و نه آرچر در انجام ماموریتهایش شکستناپذیر به نظر میرسد. تقریبا با تمام کلیشههای فیلمهای جاسوسی دوران جنگ سرد که شوخی میشود هیچ، برگ برنده اصلی در خلق موقعیتهای کمدی تطبیق این قراردادهای نمایشی با دنیای واقعی است.
برگرفروشی باب /Bob's Burger
یکی از سریالهای قدرنادیده، به حدی که حتی خیلی از طرفدارهای سفت و سخت انیمیشنهای کمدی بزرگسالانه هم شاید تا به حال آن را تماشا نکرده باشند. البته خیلی هم جای تعجب ندارد. اولا سبک بصری و طراحی کاراکترهای «برگرفروشی باب» طوری است که شاید تصور کنید کاراکترها مربوط به سریالی دیگر هستند. ثانیا فضای سریال خیلی خاکی و زمینی است و به جای فانتزی خطوط داستانی سریال را سروکله زدن با موضوعات روزمره تشکیل داده. ثانیا جنس کمدی «برگرفروشی باب» خیلی با دیوانهبازی جور در نمیآید. و رابعا، برخلاف خیلی از نمونههای معروف دیگر که با ساختارشکنی و ایدههای جنونآمیز بین مخاطبان جوان طرفداران بیشتری دارند، فضای «برگرفروشی باب» طوری است که با سلیقه و حوصله افراد جا افتاده بیشتر جور درمیآید.
داستان درباره یک خانواده از طبقه متوسط رو به پایین در نیوجرسی است که با زحمت مغازه را میچرخانند و در هر اپیزود با چالشی تاره مواجه میشوند. شخصیتها و موقعیتها همدلیبرانگیز و دوستداشتنیاند و به مرور در دل بیننده جا باز میکنند. اتفاقا سریال در فصل اول چندان با استقبال مواجه نشده و به مرور زمان طرفدار پیدا کرد و تا جایی پیش رفت که بعد از یک دهه، نسخه سینمایی آن هم به اکران رسید.
بوجک هورسمن / BoJack Horseman
یک کمدی عمیقا بزرگسالانه درباره بحرانهای وجودی و انسانی که البته شخصیت اصلیاش به جای آدم، یک اسب است! همین یک خط توضیح پر از تناقض به خوبی حال و هوای «بوجک هورسمن» را نشان میدهد. بوجک در جوانی ستاره یک سیتکام خانوادگی بوده و خیلی زود به شهرت و ثروت رسیده. ولی بعدش هیچ دستاورد مهمی در زندگیاش نداشته و همین آزارش میدهد؛ ستاره مشهور و افسرده داستانی است که در پشت پرده صنعت نمایش ما بازای واقعی زیاد دارد و کلا «بوجک هورسمن» روی همین حساب باز کرده.
اما جدای از خط و ربطش با هالیوود و شوخیهای درونی با رسانه و سینما، سریال به شدت شخصیتمحور است و با سرک کشیدن به ذهنیات کاراکتر بوجک، تمام زوایای پیدا و پنهان را میکاود. تنها نکته غیر رئالیستی «بوجک هورسمن» این است که در دنیای قصه آدمها و حیوانات انساننما بدون هیچ توجیه مشخصی کنار هم زندگی میکنند و اتفاقا همین باعث شده تا تمهای سریال بیشتر به چشم بیاید. وگرنه «بوجک هورسمن» به راحتی میتوانست یک درآمدی لایو-اکشن باشد، فقط با جاهطلبی کمتر.
دهن گشاد / Big Mouth
نتفلیکس با توجه به بررسی دائمی رفتار و سلیقه کاربرانش به خوبی فهمیده که سریالهای نوجوانانه با موضوع بلوغ و کشف هویت جنسی جواب میدهد و مخاطب دارد. در نتیجه علاوه بر بیشمار سریال تینایجری که همین تم را در ژانرهای مختلف دنبال میکنند، روی یک سریال انیمیشن کمدی هم دست گذاشته. «دهن گشاد» درباره چند تا کاراکتر دبیرستانی است که با مسائل مربوط به بلوغ سروکله میزنند و اکثر ایدهها از زندگی شخصی سازندگان سریال میآيد. البته ایدهها خیلی هم رئالیستی نیست، چرا که در مدیوم انیمیشن دست بازتر است و برای همین با چیزهای بامزهای مثل هیولای هورمونی برخورد میکنید! موفقیت «دهن گشاد» باعث شد که سال پیش اسپینآف سریال با عنوان «منابع انسانی» هم منتشر شود که به جای فضای مدرسه، موقعیتهای ناجور را در محیط کار به تصویر میکشد.



