روزنامه هفت صبح| درباره سوپرانوز: چگونه می‌شود که در حین دیدن یک سریال عامه‌پسند خشن با شخصیت‌هایی که در منظر اجتماعی و ارزش شهروندی عموما زباله‌ای بیش نیستند، این‌گونه از دورترین و پنهان‌ترین زوایای شخصیتت به عنوان تماشاگر،‌ تارهایی به‌صدا دربیایند؟ این‌که در روابط و کنش‌ها و واکنش‌های سریال، ببینی که تو هم در موقعیت مشابهی قرار داشته‌ای و همین احساس را تجربه کرده‌ای‌. چگونه سازندگان سریال توانسته‌اند در کلیشه‌ای‌ترین داستان ممکن این‌قدر غیرکلیشه‌ای و غافلگیرکننده عمل کنند؟

چگونه یک سریال بی‌پرده و حتی وقیح می‌تواند منظری روانشناسانه در جلو روی مخاطب باز کند؟‌ چگونه در ترسیم رابطه این مردان تبهکار با مادر، همسر و‌ فرزندان و دوستانشان، تو می‌توانی الگوهای پنهان رفتاری را مشاهده کنی؟‌ چگونه جیمز گاندولفینی به چنین درکی از شخصیت خود رسیده و چنین بی‌پروا تباه‌ترین خصوصیات رفتاری کاراکتر تونی سوپرانوز را به نمایش می‌گذارد ؟‌چگونه فصل دعوای او با همسرش در آخرین قسمت سیزن چهار هم‌طراز با صحنه مشهور آدام درایور و اسکارلت یوهانسون در داستان ازدواج قرار می‌گیرد؟ مگر این فقط نباید یکی از سرگرم‌کننده‌ترین سریال‌های معاصر باشد؟‌

مطمئنا بريکینگ‌بد و ساکسشن بر میراث سوپرانوز پا گرفته‌اند اما هیچکدام به چنین تابلویی رنگارنگ از روابط و احساسات غامض انسانی تبدیل نشده‌اند. نمایشی از یک سرگرمی عامه‌پسند شاید در سطحی‌ترین شکل خود و در عین حال تصویری از کارکرد پیچیده این نوع سرگرمی که می‌تواند به یک اثر نمایشی چند وجهی و موثر بدل شود. سوپرانوز را نمی‌شود برای دیدن توصیه کرد اما چگونه سوپرانوز را تا به حال ندیده‌اید؟

ارباب تکنیک و کمال
شاید اگر دیوید لین همان زمان انتهای دهه چهل به هالیوود مهاجرت می‌کرد سینماگر متفاوتی می‌شد. شاید از دایره محدود بازیگران انگلیسی به‌خصوص بازیگران زن انگلیسی خلاص می‌شد و چیزی جز ایدئولوژی چارلز دیکنزی محبوب انگلیسی‌ها از سینمایش استخراج می‌شد. ارباب بزرگ تکنیک و کمال، ارباب دریاها و جزیره‌ها، می‌توانست نامش تلالو بیشتری در تاریخ سینما داشته باشد. هر چند از معدود سینماگران تاریخ است که شاید شاهکار کم ساخته باشد اما هیچ فیلم بدی در کارنامه‌اش ندارد.

ترتیب فیلم‌هایش از نگاه من‌ : دکتر ژیواگو، دوستان پرشور(دوستان سودایی)، آرزوهای بزرگ، لارنس عربستان، پل رودخانه کوای، گذر از هند، الیور توئیست، مادلن، شکستن دیوار صوتی، برخورد کوتاه، انتخاب هابسن، اوقات تابستانی، دختر رایان، جایی که خدمت کردیم. دوتا از فیلم‌هایش را ندیده‌ام. لین شش‌بار ازدواج کرد و به عنوان یک ماجراجو در نقاط مختلف دنیا زندگی کرده است. از جزایر اقیانوس آرام تا سواحل مدیترانه. او یک‌بار هم به خاطر شکست انتقادی دختر رایان تجربه خودکشی ناکام را پشت سر گذاشته است.

متاسفانه فیلم را دوست داشتم
«آگی» با بازی جیسون شوارتزمن از صحنه فیلم بیرون می‌آید و به کارگردان می‌گوید من هیچی از این نمایش سر در نمی‌آورم. کارگردان با بازی آدرین برودی می‌گوید «اشکالی ندارد. روایت را ادامه بده.» این خلاصه وضعیتی است که فیلم به ما تحمیل می‌کند. داستان پشت صحنه سه مرد و سه زن در فضایی سیاه و سفید و داستان نمایشی که این گروه دست‌اندرکارش هستند و در اتمسفری رنگی و شاد و فانتزی روایت می‌شود ( نام مردان خلاق گروه طنینی کلاسیک دارد:کنراد، اشتاین بک و شوبرت) مردانی که درگیر مسئله زنان هستند.

مرگ و طلاق و معشوقه بی‌قرار. مشخص است که درام اصلی فیلم در پشت صحنه و در فضای سیاه و سفید پیش می‌رود و ماجرای آدم فضایی‌ها و نوجوانان نابغه و رابطه عکاس و هنرپیشه مکمل آن اتفاق پشت صحنه هستند. آستروید سیتی مستقیما عواطف شما را به کار می‌گیرد. با همان فرمول‌های همیشگی اندرسون.

ژست‌ها و قاب‌ها و جملات مایل. همان تلاش برای به چنگ آوردن خلوص لحظه‌ها که همواره در معرض اتهام ادایی بودن قرار می‌گیرد.نمی‌توانم این توصیفات را ادامه بدهم. اما دلباخته این فیلم شدم و احساس می‌کنم این فانتزی به ظاهر بی‌سروته، به شکلی غریب ما را با مسئله فقدان و با مسئله دلباختگی مواجه می‌کند. از این‌که این متن این‌قدر برخلاف انتظار نوشته شد متاسفم.
Asteroid city
هفت ونیم از ده

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.