روزنامه هفت صبح، کسری ولایی| اورسن (جان هم) کارمند تازه و جدی یک شرکت عریض و طویل است که به هیچ چیزی غیر از بالا بردن راندمان کاری و ترفیع فکر میکند. از همان روز اول، بهجای جوشیدن با بقیه، طبق برنامه خودش میچسبد به کار. یک روز اتفاقی برمیخورد به اتاقی در انتهای راهرو؛ یک دفتر شیک و دنج که هیچ ربطی به بقیه اداره ندارد. اورسن هر وقت از کار خسته میشود، به همین دفتر پناه میبرد اما ماجرا از جایی بیخ پیدا میکند که هیچکس از وجود دفتر خبر ندارد و همه نگران حال اورسن هستند، چرا که بهنظر آنها گاهی عین مجسمه خشکش میزند و از بقیه دنیا جدا میافتد.
این خلاصه داستان «دفتر کناری» (با عنوان اصلی Corner Office) است که به طرز عجیبی همین جا متوقف میشود و دیگر بسط پیدا نمیکند! یواخیم باک دانمارکی که قبلا به خاطر فیلم کوتاهش برنده جایزه اسکار شده بود، اولین فیلمش را با اقتباس از رمان کوتاه «اتاق» نوشته جوناس کارلسون جلوی دوربین برده. مشکل «دفتر کناری» چیزی جز این نیست؛ با توجه به عرض و طول داستان و مختصات فعلی درام، بدون اضافه کردن هیچ شاخ و برگی، نهایتا میتواند اپیزودی از یک سریال آنتولوژی مانند «آینه سیاه» یا «توایلایت زون» باشد. نتیجه؟ برای حدودا صد دقیقه به سختی تماشاگر را با خود همراه میکند.
البته نباید به کل منکر امتیازات فیلم شد. مثلا تجربه ذهنی شخصیت اصلی مبتلایان به اوتیسم را به یاد میآورد یا اتاق پنهانی که به شخصیت اصلی قصه حس برتری و ریاست میدهد و کل سلسلهمراتب اداری سعی در انکارش دارند، استعارهای است زیرکانه از حس جعلی پیشرفت در نظام اداری و آنچه که بهعنوان بهرهکشی از زیردستان میشناسیم.
اما تمام این ایدهها در همان نگاه اول به چشم میآیند و جایی برای کندوکاو باقی نمیماند. مورد دیگر را باید گذاشت به حساب بدشانسی سازندگان، چون سریال «جداسازی» هم از نظر زیباییشناسی تمام حس مرموز و هولناک محیطهای اداری را مصادره کرده و هم از نظر بازی با روایت عینی و ذهنی به سطحی غیرمنتظره رسیده. در نتیجه اتمسفر و فضای «دفتر کناری» که میتوانست به برگ برنده فیلم تبدیل شود، کارکرد چندانی پیدا نمیکند.
بازیگوشی با آسیاییها
یادتان میآید موجی را که بعد از موفقیت فیلمهای جاد اپتاو بهراه افتاد؟ کمدیهای وقیح و بزرگسالانه درباره بلوغ و رابطه با محوریت نسل جدید کمدینهای تلویزیونی مثل کریستین ویگ، ملیسا مککارتی، جیسون بیتمن و… .«جوی راید» شبیه یکی دیگر از همان فیلمهاست با این تفاوت که دست گذاشته روی دخترانی با تبار آسیایی و بحران هویت و نژادی در آمریکای امروز را محور شوخیها قرار داده؛ اولین تجربه کارگردانی ادل لیم که قبلا فیلمنامه دو اثر پرفروش با محوریت آسیاییها یعنی «آسیاییهای خرپول» و انیمیشن «رایا و آخرین اژدها» را نوشته بود.
آدری دختری چینیالاصل است که در کودکی توسط خانوادهای سفیدپوست به فرزندخواندگی گرفته شده و الان در یک شرکت حقوقی معتبر کار میکند. به آدری ماموریت میدهند تا برای بستن یک قرارداد تجاری مهم به چین سفر کند. دختر چیزی از فرهنگ شرقی نمیداند و تمام عمر با سفیدپوستهای آمریکایی گشته، پس با چند تا از رفقای آسیاییاش همسفر میشود. ماجراجویی دخترها اتفاقات غیرمنتظرهای را در پی دارد، از رفتن به سراغ مادر واقعی آدری گرفته تا درگیری با قاچاقچیان کوکائین!
پیرنگ داستانی زیادی گل و گشاد و سادهانگارانه است و منطق روایی مدام خم میشود تا به موقعیتهای بامزه برسیم. طبعا ذات چنین کمدی عامهپسندی این رویکرد را هم ایجاب میکند. در پرده سوم و بعد از کلی مسخرهبازی، جایی که انتظارش را ندارید، «جوی راید» با یک پیچ داستانی رکب میزند تا کمی فیتیله درام را بالا بکشد و تم بلوغ را در دل داستان پررنگ کند.
بامزه است که ایده مرکزی فیلم، «بازگشت به سئول» را به یاد میآورد که سال گذشته در جشنواره کن به نمایش درآمد و تحسین منتقدان را به دنبال داشت، ولی به همان اندازه که لحن دو فیلم دور است، قصه را هم به سرانجام متفاوتی میرسانند. اگر دنبال ایده یا حرف تازه نباشید، تماشای «جوی راید» کسی را اذیت نمیکند و اتفاقا این امتیاز را دارد که با ناگفتههایی از خردهفرهنگ آسیاییهای مهاجر آشنا میشوید؛ مشخصا چیزهایی که بهغیر از استندآپکمدینهای آسیایی کسی جرات نمیکند در رسانهها ازشان حرف بزند، چون «کنسل کالچر» از چیزی که فکرش را میکنید به شما نزدیکتر است!



