روزنامه هفت صبح، مدیسا مهرابپور | «محله چینیها» محصول سال ۱۹۷۴ و هفتمین ساخته رومن پولانسکی است. فیلمی که بارها از آن تحت عنوان یک نئونوآر یاد شده و قرابتهای بسیاری با آثار نوآر سالهای پیش از خود و دهه سی آمریکا و سنت سینمای آن دوران دارد. سینمای آمریکا از سالهای آغازین پیدایش خود همواره چهره فیلمهایی را به خود دیده که به شکلی مستقیم و غیرمستقیم در پی توضیحدادن جامعه آمریکایی و به شکل ویژه سینما، سیر تحولاتش و همچنین تأثیر این تحولات اجتماعی بر سینما بودهاند.
در مواردی هم آینده اجتماعی و سیاسی آمریکا را پیشبینی کردهاند. از جمله این آثار میتوان به «تولد یک ملت» وارک گریفیث اشاره کرد که علاوه بر شرح و بسط الفبای داستانگویی در سینمای نوظهور آمریکا، به سیاستهای آمریکایی و به شکل ویژه نژادپرستی و رابطهاش با شکلگیری جامعه نظر میافکند.
فیلم «حرص» ساخته اریک فون استروهایم توضیحی است بر حرص و آز سرمایهداری و امپریالیسم که چطور پیکره اصلی آمریکا را تشکیل میدهد یا «همشهری کینِ» اورسن ولز علاوه بر آنکه حاوی پیشنهادهای هنری، بصری و روایی ویژهای برای سینماست، فرجام محکوم به شکست رویای آمریکایی حاصل از سالهای اولیه پس از جنگ جهانی اول را پیشبینی میکند.
«محله چینیها»ی پولانسکی هم از جمله چنین آثاری است که سعی بر پردهبرداری از جامعه سیاستزده و سرخورده آمریکا در دهه هفتاد و پس از جنگ سنگین ویتنام دارد. هرچند که داستان فیلم در دهه سی میلادی میگذرد، حول فساد سازمانیافتهای در شبکه آب لسآنجلس (که ایالات متحده را در فیلم نمایندگی میکند) میچرخد که نميتوان به مقابله با آن و نابودیاش پرداخت، چرا که قدرت در محاصره همان مافیای فاسد است.
موضوع فیلم و فساد یاد شده با حوادث ریاستجمهوری نیکسون و استعفای او رابطهای تماتیک و با متن جامعه آن روزهای آمریکا، بدین شکل رابطهای فرامتنی پیدا میکند.«محله چینیها» با لوگوی کمپانی پارامونت در دهه سی شروع میشود و در پایان تیتراژ انتهایی با لوگوی کمپانی در دهه هفتاد یعنی زمان ساختش به پایان میرسد. پولانسکی همه سعی خود را کرده تا تصویری دقیق و کاملا همخوان با دهه سی در فیلم ارائه دهد.
حتی از تکنولوژیهای فنی، خصوصا در تصویر برداری و صدابرداری، به شکلی استفاده میكند که هرچند خلاقانه و به روز است، اما با فضای فیلمهایی که در استودیوهای هالیوود و نظام استودویی دهه سی ساخته میشدند، مغایرتی نداشته باشد. این به معنای سرسپردگی تمام عیار پولانسکی به نوآرهای کلاسیک است. حتی فراتر از این، پولانسکی با استفاده از جان هیوستون، کارگردان فیلمهای نوآر مهمی چون «شاهین مالت»، رابطهای فرامتنی با نوآرهای کلاسیک برقرار و به نوعی به آنها ادای دین میکند.
مهمتر از بازسازی دقیق فضا و ادای دین، «محله چینیها» موتیفها و اصول قراردادی را در فیلم نوآر به چالش میکشد. در این فیلم دیگر خبری از خطکشیهای سیاه و سفید و قطعیت مطلق فیلمهای نوآر نیست. در نوآرهای کلاسیک شخصیتهای خوب و بد بهراحتی قابل تمیز و شناساییاند. حال آنکه در «محله چینیها» گویی همه گناهکارند و باید تقاص پس بدهند.
مضمون اجتماعی تند با سویهای انتقادی از جمله دیگر تفاوتهای بارز فیلم با نوآرهای پیشین است که بیشتر حول داستانی شخصی و زندگی افرادی خاص میگذرد. در «محله چینیها» شبیه «حرص» فون استروهایم با روند پولدار شدن و بهقدرترسیدن عدهای، به قیمت نابودی دیگری مواجه هستیم که همخوانی زیادی با جامعه آن روزهای آمریکا، استعفای نیکسون و رسوایی واترگیت دارد.
تغییر دیگر در رابطه با شخصیت فمفتال یا زن اغواگر داستان شکل میگیرد. فم فتال حالا وظیفه مهمتری از به خطر انداختن جان قهرمان دارد و شخصیت خودش دوگانه است. یعنی همانقدر که آسیبرسان و مخرب است، میتواند در عین حال آسیبپذیر و شکننده هم باشد. پیشتر در «بانویی از شانگهای» اورسن ولز و «شاهین مالت» شاهد چنین برخورد دوگانهای بودهایم.
زنی که گویی در ابتدا تنها برای اغوا کردن و به خطر انداختن زندگی قهرمان وارد جهان او شده، اما خود به یک قربانی تبدیل میشود. در «محله چینيها» نیز اولین هرچند جاسوسی جیک را میکند، اما در انتها تبدیل به یک قربانی میشود؛ قربانیای که جیک به نوعی خود را در مرگ وی مقصر میداند و بیراه هم نیست.
پایانبندی فیلم یکی دیگر از نکات قابل توجه است. هرچند که پایان «محله چینیها» پایان فیلم مهجور «جداافتاده» ساخته کارول رید را به ذهن متبادر میکند، اما پایان ویژهای است که در نوآرهای کلاسیک کمتر دیده شده است. جیک گیتس در پایان فیلم و پس از کشته شدن اِولین دچار یک بنبست عاطفی میشود. این سویه عاشقانه را پیشتر در فیلمهای نوآر نمیبینیم و آنچه در انتها اهمیت دارد صلاح و مصلحت عمومی است؛ اجرای عدالت و بازپسگیری حق است که به قیمت آن همه چیز ختم به خیر میشود.
در نوآرها عشق اهمیتی ندارد. اما در پایان «محله چینیها» جیک دچار یک فقدان عاطفی شدید میشود. در طول فیلم مکرر از «محله چینیها» که محل کار پیشین جیک بوده میشنویم و اتفاقی که در آنجا رخداده و باعث شده جیک آنجا را ترک کند. همچنین از زنی میشنویم که در جریان این حادثه از دست رفته. حالا جیک، در موقعیتی که شبیه موقعیت اسکاتی در «سرگیجه» هیچکاک است، قرار گرفته. زنی آمده که یادآور عشق قبلی اوست و مانند او کشته شده، آن هم درست در محله چینیها.



