هفت صبح، ابراهیم افشار| یادداشت:
1-سارینا، سارینا، توی قبرستان دیدم که رنگت شده شبیه شکوفههای درخت بِه. دیدم که گریههایت را میخوری. چشمهایم را دزدیدم ازت که نبینی. شاید احساس شرم داشتم از اینکه آقارحیم مرده و ماها زندهایم هنوز. آخر تو به این هم میگویی زندهگی؟ تمام مراسم تدفین را با این تجسم به آخر رساندم که اینجا هر روز چند کوزه یا چند چشمه یا چند دریا اشک ریخته میشود؟ و برای هر قطرهاش چندبار باید قلب آدم چنگ شود. بعد دیگر با ترانه ترکی «ای سیهچشمان من» یللیتللی کردم که زمان بگذرد. همان ترانه «قاراگیله» که ربابه خوانده و وصفحال این روزهای همه ماست. اصلا انگار که «نیازی»، این تصنیف را برای رحیمآقا و سارینا ساخته است؛ برای رحیمآقا و تمام پدران از دست رفته که برای دختران مارالشان میمیرند. برای ما که با هر تدفینی، بخشی از وجودمان را علنا کنار مرده، خاک میکنیم و دوباره از فردا میچسبیم به جریان نرمال زندگی. این زندگی عوضی و مضحک که نمیداند چرا چشمان سیاه سارینا پر از اندوهی ازلی-ابدی شده است. گلمیشم اتاقووا اویادام سنی قاراگیله، اویادام سنی… (آمدم توی
اتاقت بیدارت کنم ای سیهچشمان من).
2- سارینا مارال آذربایجان، میدانم در همین چندساعتی که بابا را توی خاک گذاشتی اندازه هزارسال قد کشیدی. میدانی؟ باباها هر روز میمیرند تا دخترشان قد بکشد. باباها هر روز موهایشان سفید میشود تا گیسوان دخترانشان سیهتر شود. باباها هر روز لقمه را از دهان خود درآورده و در دهان دخترانشان میگذارند تا آنها هر روز زیباتر از روز قبل شوند. ساریناجان باباها موجودات مفلوک و مغبون و درماندهای هستند و چیزی که آنها را از پا درمیآورد خیسی چشمان دختران سیهگیسوشان است. وقتی تو داشتی همزمان با خاک کردن بابا، در خودت میپیچیدی و از دست میرفتی من میخواستم یواشکی در گوشت زمزمه کنم که مارالجان خیالت راحت باشد باباها بهخاطر دختران خود جای بدی نمیروند. اگر هم بروند از دور نگاهت میکنند که ببینند هر روز موهایت را شانه میزنی یا نه؟ هرروز به درسهایت میرسی یا نه؟ نابغه المپیادی شدی یا نه؟ چقدر تا پزشک شدنت مانده است؟ یا در زندگی کم و کسری نداری؟ آنوقت اگر رنگ صورتت شبیه شکوفههای درخت بِه شود، آنها دوباره میمیرند. آنها هر روز چند بار برای دخترانشان میمیرند.
3- سارینا مارال آذربایجان، دنیا همین قدر لبریز از «پارودی» و طنز سیاه شده است. نگاه کن! پدر آدم صبح، سر و مر و گنده از خواب پا بشود، ماشین را براند سمت بناب که به داروخانهچی، دارو بدهد و آنجا بنشیند با دکترها و نسخهپیچها صبحانه بخورد و یکهو چشمانش بسته شود و تمام. این همان مفهوم برهنه و ستمگرانه مرگ است. آن لحظه که تو در دهلیز سیاه معانی کدرِ مرگ، درمانده بودی، درست مقابل مردهشویخانه، ماشین عروس بزککردهای ایستاده بود که با گلهای قرنفل تزیین شده بود و سوگوارانش، خود را به قصد کشت میزدند و بر زمین میکوبیدند. من جرات نکردم از آن پیرزنی که قنداغ را به جای دهان، روی گیسوان سفیدش میریخت بپرسم که آدم مگر ممکن است یک روز قبل عقدش تصادف کند و بمیرد. بعد یادم افتاد که عفریت مرگ، گاهی از این هم دراماتیکتر و تهاجمیتر با آدم برخورد میکند. مثلا وقتی که بابای آدم مربای گلسرخ را با کره محلی توی دهانش گذاشته و دارد از دخترش تعریف میکند که یک نابغه المپیادی تیزهوشان است و دُردانه محشری است، ناگهان نفس آخر را میکشد و میافتد.
دنیا همینقدر روی هیچ، بند است سارینا. ممکن بود همان لحظه خلافش هم باشد مثلا. یکجوری که زنگ بزند بگوید «شیواجان برایم کمی کلهجوش درست کن دارم میآیم.» اما حتی نمیتواند در لحظه آخر به عکس دخترش روی بکراند گوشی نگاه کند که بگوید «خداحافظ مارال من». «ای سیه چشمان من بدرود»… پس مرا ملامت نکن اگر در تمام قبرستان که صدای گریههای سوزناک نفس آدم را میبُرید تصنیف قاراگیله را درونم زمزمه میکردم «دَربنده دوندوم، سئوگیمی گوردوم، گل حلاللاشاق، بلکه من اولدم» (پیچیدم توی کوچه، سوگلم را دیدم، بیا از همدیگر حلالیت بگیريم، شاید من افتادم مردم!)
4- سارینا، سارینا مارال آذربایجان، مطمئن باش او دارد از بالا نگاه میکند شاید پشت آن تکه ابری که شبیه بره است قایم شده و لحظه عروسشدنت و لباس عروسی پوشیدنت را از پشت همان ابر طوسی کوچک نگاه کند و هی دلش غنج برود که ببین مارال من چقدر دلبر شده است. باباها هر روز صبحها به اتاق دختران خود سر میزنند و ترانه «قاراگیله» را میخوانند «گلمیشم اتاقوا اویادام سنی قاراگیله، اویادام سنی…» (اومدم توی اتاقت بیدارت کنم ای سیهچشمان من) نه گوزل خلق ایلییب یارادان سنی قاراگیله، یارادان سنی (چقدر زیبا خلق کرده خالقت تو را، خالقت تو را…)
5-سارینا، سارینا مارال آذربایجان، توی قبرستان رنگت شده بود شبیه شکوفههای درخت بِه. لحظات نمیگذشت و زمان، دیوانه شده بود. در تمام آن ساعاتی که کنار آن تابوت آهنی ایستاده بودم و پدرت برای رفتن به خانه ابدیاش هیچ میلی نداشت، به آن تابوت فلزی بیصاحاب نگاه میکردم و میگفتم لابد آن هم در میان تمام اشیای جهان، بختش سیاه است. میگفتم این تابوتها برخلاف چرخطوافیها که رویشان پر از گیلاس و شاماما است، بوی جنازه عزیزترین کسان آدمها را میدهند و عجب حال بدی دارند. تابوتها اگر زیان داشتند هر روز هزار بار میخواستند بمیرند. آنها هم دیگر خسته شدهاند از اینکه هر روز رویشان دهها جنازه میگذارند و مردم پشت سرش شیون میکنند. اینجور وقتها آهن هم که باشی دلت ذوب میشود. مثل دل من که با هر مصراع از تصنیف ربابه، قیر میشود: «اومدم توی اتاقت بیدارت کنم ای سیه چشمان من!» نگاهم به آن تابوت درازمردنی بود اما با هر شیونی که مامانشیوا میکرد فریادها در دل من میخشکید. با هر خراشی که «آذین» به صورتش میکشید صورت من هم خراش برمیداشت. با هر سیگاری که عموسیاوش دود میکرد گلوی من زخمی میشد. با هر یاحسینی که عمومنوچهر به آسمان میبرد من در کربلا از پا میافتادم. با هر یخزدگی دست و صورت «رها»، قلب من هم یخچال میشد. و با هر سکوت تو، من لال میشدم. یک لحظه وقتی که همکلاسیهایت در آغوش خود گرفته بودند گفتم بگویم ببین مارال! تا دنیا دنیاست تو از روزگار، یک بابای تکرارنشدنی طلبکار هستی. اما حیف که روزگار هرگز بدهیهایش را نمیدهد. روزگار خیلی بدحق و حساب است. تا آدم میخواهد درددلهایش را به عروسکهایش بگوید یکهو میبیند بزرگ شده است. یکهو میبیند عروس شده است. یکهو میبیند دیگر کت و شلوار قهوهای و کِرم پدر، برای همیشه از آویز گوشه کمد آویزان است و خودش نیست. یکهو میبیند در زندگی یک چیزی کم دارد که اگر همه دنیا را هم بهش ببخشند جبران نمیشود که نمیشود. سارینا مارال آذربایجان، من در تمام لحظاتی که در نزد تو حتی مفهوم گریه کردن هم فلسفهاش را از دست داده بود داشتم ترانه قاراگیله را از قول بابات برایت میخواندم. حتی وقتی قاری گفت الفاتحه، من داشتم مصراع دوم قاراگیله را از زبان آقارحیم میخواندم که «قیزیل گول اسدی، صبریمی کسدی، سیل گوزون یاشین قاراگیله، آغلاما بسدی» (گل سرخی لرزید، صبرم را برید، اشک چشمت را پاک کن ای سیهچشمان من، گریه نکن بس است).
بعدالتحریر: این یک بار را بر من حلال کنید که مطلبم را فقط برای یک نفر نوشتم. برای سارینا زمزمی. دخترک مارالی که یک روز وقتی من در دنیا نیستم همه از کمالات و نبوغش خواهند گفت.



