هفت صبح، کمال بردبار| از دسته چهار نفره‌شان یک نفر خوابیده در تابوت پیچیده شده در پرچم ایران و دو نفر نیز در کنار آن ایستاده بودند. نفر چهارم همان موسیقیدان خلاق و بداخلاق است که چند سال قبل با ادبیاتی تهاجمی حساب خود را از دوستان قدیمی‌اش جدا کرده بود و حالا به جایش نقاش میلیاردر جنجالی ایستاده بود تا وصیت شاعر مهربان از دنیا رفته را اجابت کند.

شصت سال پیش آنها یک گروه چهار نفره شیفته سینما بودند. مسعود کیمیایی و فرامرز قریبیان و اسفندیار منفردزاده و احمدرضا احمدی. همه در سنین بیست و دو سه ساله. دوران شیفتگی به سینمای وسترن است و مجلاتی که درآن‌ها کیومرث وجدانی و پرویز دوایی و شمیم بهار و جمشید اکرمی دل به جادوی فورد و هاکس و هیچکاک‌ می‌دادند. دوران نوستالژی سینما در بین نوجوانان و جوانان. مردانی که مبهوت به رود سرخ هاکس بودند و مرد آرام فورد و سرگیجه هیچکاک. این چهار رفیق خیابان ایران با هم عهد بسته بودند که فیلمی بسازند. فرامرز خوش‌تیپشان بود و با قریحه بازیگری و بازی در یکی دو صحنه کوتاه از کارهای خاچیکیان را در پرونده داشت و احمدی شاعر نازک طبعشان که پشتیبانی فروغ را پشت سر خود داشت و در محافل هنری تهران گل کرده بود و در یک گروه تئاتری هم فعال بود و اسفندیار منفردزاده با استعداد شگرفش در موسیقی که راهش را به رادیو تهران هم باز کرده بود و مسعود هم که مغز متفکر گروه و کسی که قرار بود فیلم بسازد. آن وقت‌ها در انتشارات طرفه به عنوان ویراستار مشغول به کار بود. کیمیایی هرطور بود راه خود را به گروه ساموئل خاچیکیان باز کرد و مربی گیتار یکی از برادران اخوان از پولدارها و ثروتمندان سینمای ایران هم شده بود. آن‌قدر سماجت کرد که اخوان‌ها به او گفتند یک فیلم ده دقیقه‌ای بساز ببینیم چند مرده حلاجی. لابد به این نیت که از دست این پسر سمج رها شوند. کیمیایی اما در لبه رویای خود بود. پس فیلمی کوتاه ساخت به اسم مستوره و احمدرضا و فرامرز در آن بازی کردند و البته یک رفیق دیگرش یعنی اکبر معزی. منفردزاده هم رفیقانه برایش موسیقی ساخت. اخوان‌ها از این ده دقیقه لذت بردند و قرار شد کیمیایی در 26سالگی فیلم بیگانه بیا را بسازد اما نه با فرامرز و احمدرضا. با بهروز و فرخ ساجدی. خب احمدرضا از همین جا دیگر مسیرش عوض شد. هرچه بیشتر به سمت ادبیات رفت ، از عشق دیرینش به بازیگری فاصله گرفت. فرامرز هم سرخورده رفت تا در آمریکا بازیگری بخواند که خب نیمه تمام، سال 50 به ایران برمی‌گردد و تازه می‌بیند که رفیقش مسعود به چه کارگردان مطرح و مشهوری بدل شده است. با قیصر و رضا موتوری و داش آکل. و اسفندیار هم با موسیقی حیرت‌انگیز قیصر و ترانه‌هایی که با فرهاد مهراد کار کرده بود از چه اعتباری برخوردار شده است و احمدرضا هم در کانون پرورش فکری در بطن همه تحولات و وقایع هنری ایران قرار گرفته است. فرامرز که بر می‌گردد، بلافاصله به عنوان بازیگر به فیلم‌های کیمیایی اضافه می‌شود. در خاک و گوزنها و غزل .

از این چهار نفر، اسفندیار منفردزاده ایران را در سال 57 ترک کرد و به آمریکا رفت و دوران بسیار سختی را از سر گذراند اما آن سه نفر دیگر باقی ماندند. در کنار هم. رفیق. ‌ احمدی طی این سال‌ها رفقای دیگری هم پیدا کرده بود. عباس کیارستمی که ستایشگر شعر و نقاشی‌های احمدرضا بود و آیدین آغداشلو. هردوی آنها همسن و سال احمدرضا و مسعود و (تقریبا) فرامرز بودند. متولدین 1319. احمدرضا چون مغناطیس اعضای این گروه را به هم متصل می‌کرد. با همه جنجال‌هایی که دور و بر این گروه از چهره‌های برگزیده هنری بود. در گزارشی که از نمایشگاه احمدرضا احمدی در سال 97 منتشر شده می‌خوانیم که:‌
احمدرضا احمدی در یکی از اتاق‌های نمایشگاه نشسته است و منتظر میهمانش است و بعد از مدتی آیدین آغداشلو، ناهید طباطبایی و تکین آغداشلو از راه می‌رسند. دیدار احمدرضا احمدی و آغداشلو تماشایی است. بعد از در آغوش‌گرفتن هم، صحبت‌هایشان از خوش‌وبش‌های ساده شروع می‌شود و آغداشلو که بی‌صبرانه منتظر دیدن آثار است، به سمت تابلوها حرکت می‌کند. احمدرضا احمدی همراه با همسر و دخترش در کنار آغداشلو ایستاده‌اند و صحبت‌هایشان گهگاه با صدای شاتر دوربین‌ها و درخواست عکس کنار یکدیگر قطع می‌شود. دفتر مدیر گالری جای بهتری است که آغداشلو و احمدی چنددقیقه‌ای آرام بگیرند و درباره خودشان حرف بزنند، اما به قول آیدین آغداشلو، شب احمدرضا احمدی است و آغداشلو دوست دارد با ما از حال‌وهوایی که بعد از مواجه‌شدن با تابلوهای نقاشی دوست دیرینه‌اش داشته حرف بزند….

آغداشلو خودش درباره آن فیلم کوتاه مستوره این روایت را در دست دارد:« فیلم کیمیایی برای این بود که به اخوان نشان دهد که بلد است فیلم بسازد و سرمایه‌ای بگیرد؛ احمدرضا با قریبیان بازی می‌کرد که کتک‌کاری می‌کردند. من با شوخی گفتم قرار نبود قریبیان سر تو را زیر آب کند. گفت نه من سرش را زیر آب کردم. درست هم بود. بعد از آن در «پستچی» مهرجویی بازی کرد. ممکن است برخی بگویند چه ربطی به او داشت؟ چرا نداشت؟ چرا باید از کاری که می‌دانست می‌تواند انجام دهد و می‌توانست، دور شود؟ در آن فیلم خوب بود و هنوز صحنه‌هایی از آن فیلم را در یاد دارم.»

پس بیهوده نیست که احمدرضا وصیت می‌کند که مسعود و فرامرز و آیدین آغداشلو زیر تابوتش را بگیرند. در مراسم پرستاره پنجشنبه داغ تیرماه در محوطه کانون پرورش فکری، ‌آغداشلو این‌گونه از رفاقتش با احمدی می‌گوید: اولین نقد شعری احمدرضا را در سال ۱۳۴۲ نوشتم. اگر نقطه آغاز دوستی ما باشد، دوستی‌مان ۶۰ سال طول کشید با همه بالا پایینش، با همه اضطراب‌ها و اندوه، لحظه‌هایی که چاره‌ای نداشتیم جز این‌که به هم تلفن کنیم و با هم در میان بگذاریم. در جوانی گفته بود باید من و مسعود کیمیایی زیر تابوتش را بگیریم ولی فکر نکرد با این عصا و پاهای کم‌توان چگونه این کار را کنیم. زیر تابوتش خواهیم رفت. الوعده وفا.

به این ترتیب آیدین و کیمیایی و قریبیان رفیق قدیمی‌شان را بدرقه کردند. اما آن کسی که حضورش زیر تابوت احمدرضا همگی را شگفت‌زده کرد ماهور احمدی بود. دختر ‌ شاعر که زیر تابوت را گرفت و شیوه حضورش در مراسم هیاهویی برانگیخت که هنوز هم ادامه دارد.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.