روزنامه هفت صبح،‌ مرتضی كليلی ‌| ‌ با قاب تاريخ به ایران قدیم سفر‌ و یادی ‌‌از ‌گذشته مي‌كنيم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر كمتر ديده ‌شده‌اي استفاده شده که تماشاي آنها خالی از لطف نيست. عكس‌هايي از مشاهير تاريخ معاصر ايران، شهرهاي ايران، خودروهای نوستالژیک، عكس‌هاي فوتبالي‌ و… براي ديدن تصاوير و شرح آن ادامه مطلب را بخوانيد.

قاب مشاهیر 1
ماجرای عینک گم شده بنی‌صدر و دست رد فرماندار پاوه به سینه او؛ وقتی قرار باشد کارها را برای خدا انجام دهی، دیگر سفارش مسئول بالاتر برایت اهمیتی ندارد. ناصر کاظمی از همان‌هایی بود که توصیه این و آن برای پارتی‌بازی کوچک‌ترین اهمیتی برایش نداشت. چه آن وقتی که فرماندار پاوه بود، چه وقتی که فرمانده جبهه کردستان بود. همین خلوص نیت و اخلاص ناصر باعث شد ضدانقلاب وجودش را برنتابد و سرانجام ۶ شهریور سال ۶۱ در جاده پیرانشهر ـ سردشت شهیدش کردند.

فارس نوشت: بنی‌صدر برای سخنرانی به پاوه آمده بود. سالروز شهادت پاسدارانی بود که در بیمارستان پاوه به شهادت رسیده بودند. بنی‌صدر به وسیله هلی‌کوپتر به آنجا آمد. هنگام فرود، هلی‌کوپتر به زمین برخورد کرد، ولی کسی صدمه ندید. در این حادثه، عینک بنی‌صدر گم شد. بنی‌صدر بدون عینک سخنرانی کرد و پس از اینکه سخنرانی تمام شد، از پاوه رفت.

بعدها یک نفر از افراد فاسد، بیکار و معتاد آن منطقه، عینک را پیدا می‌کند و به تهران می‌آید و به دفتر بنی‌صدر می‌رود و عینک را تحویل می‌دهد. او یک نامه از بنی‌صدر گرفته و به شهرداری می‌آید. ناصر کاظمی فرماندار بود و این فرد را می‌شناخت. نامه را دید، ناراحت شد و او را از ساختمان شهرداری بیرون کرد. وقتی کاغذ را گرفتیم و خواندیم، دیدیم که خط خود بنی‌صدر است. نوشته بود: «به ایشان که فرد زحمتکش و مومنی می‌باشد، یک کار مناسب و خوب در شهرداری بدهید.»

قاب تاریخ 1
شاه و زاهدی‌ها؛ در نزد مورخان و حافظه تاریخی ملت ایران، خاندان زاهدی، خانواده نام‌آشنایی هستند که با ایفای نقش موثر در کودتای 28 مرداد 1332، خدمات ویژه‌ای به خاندان پهلوی نمودند. بعد از پیروزی کودتا نیز محمدرضا‌ به پاس خدمات این خاندان، فضل‌الله زاهدی را به عنوان نخست‌وزیر انتخاب و پسرش اردشیر زاهدی را به حلقه اول دربار راه داد و با موافقت با ازدواج وی با شهناز، زاهدی به محرم اسرار و یار دیرین محمدرضا پهلوی تبدیل شد.

استحکام رابطه اردشیر زاهدی با پهلوی دوم به اندازه‌ای بود که بعد از طلاق شهناز و اردشیر، ارتباطات استراتژیک وی با دربار و شخص محمدرضا پهلوی به قوت خود باقی ماند و در نهایت محمدرضا با انتخاب اردشیر زاهدی به سمت‌های مختلف از جمله سفیرکبیر ایران در آمریکا، از زاهدی به عنوان موتور محرکه توسعه روابط خارجی خود با ایالات متحده آمریکا استفاده کرد.

قاب تاریخ 2
هربرت هوور، كارشناس و مشاور امور نفتي وزارت امور خارجه آمريكا در حال كشيدن چپق در هتل دربند تهران؛ هربرت هوور، نماينده ويژه آمريكا براي حل مسئله نفت در مهر سال 1332 با حضور در تهران و مذاكره با مقامات ايراني توانست موافقت اصولي آنها را براي تأسيس يك كنسرسيوم بين‌المللي نفت با مشاركت شركت‌هاي آمريكايي به دست آورد.

قاب مشاهیر 2
داســــتان زندگی خانوم، زنی از خاندان قاجار، نوه مظفرالدین شاه و خواهرزاده محمدعلی شاه (قســمت 13)؛ ‌وقتی نزهت می‌نشست پشت آن پیانوی سیاه، زیر چلچراغی که از سقف آویزان بود و روزها، نور آفتاب در برخورد با آن هزاران رنگ می‌شد و می‌پاشید روی فرش تبریز بزرگی وسط تالار انگار تابلویی بود، شبیه ‌‌کارت‌هایی که از فرنگ می‌آمد. تالار کلاه فرنگی پدرم‌ که در غیاب او به‌روی ما باز شده بود، دور تا دورش قفسه‌های چوبی روسی و در پشت شیشه‌های آن تنگ‌ها، ليوان‌ها، ساعت‌ها و یادگارهای قیمتی سفرهای پدرم به روسیه و فرنگستان ‌یا هدایای شاه بود .

در وسط تالار میز بزرگی قرار داشت و دور آن ده‌ها صندلی چیده بودند، خاله خانم برایم گفت که این میز را پدرم از اسپانی خریده و 10 طبق‌کش آن را آورده‌اند و یک هفته در همین تالار نجارها آن را سرهم می‌کردند وگرنه چطور چنان میز بزرگی از در پنجدری عبور می‌کرد. نزهت حاضر نبود در پچ‌پچ‌های زنانه حاضر شود، با سرمشق او من هم آرام‌آرام از محیطی که در همه عمرم در آن غرق بودم کنده می‌شدم.

شب‌هایی که نزهت سرگذشت زن‌های بزرگ دنیا را برای‌مان می‌خواند‌، عزت‌الملوک ندیمه مادرم می‌گفت آنها خوشبخت‌اند و مثل ما زن و بدبخت به دنیا نیامده‌اند، نزهت با اندکی تندی می‌گفت ما خودمان این را می‌خواهیم، وگرنه خداوند زن‌ها را بدبخت و توسری‌خور خلق نکرده است. با بازگشت پدر به‌زودی معلوم‌‌مان شد که چرا مادرم این همه در مرگ شابابا عزادار بود و چرا همیشه از یتیمی و بی‌کسی خود می‌نالید.

آری، با مرگ شابابا آن حجاب بین مادر و پدر هم دریده شد.چند روزی بعد از بازگشت پدرم، خبری مانند صاعقه در خانه پیچید، پدرم زنی دیگر گرفته بود. دختری جوان از خانواده وزیر دربار که فقط سه سالی از نزهت بزرگ‌تر بود و پنج شش سالی از مادرم کوچک‌تر. با این تفاوت که سنگینی روزگار، مادرم را در 24سالگی پیر کرده بود و هوویش بهجت زمان که دوران کودکی خود را در استانبول گذرانده بود، مثل عروسکی جوان و شاداب خود را حفظ کرده بود.

بیش از من نزهت از شنیدن این خبر به خشم آمد. برایم گفت گریه از عجز و بیچارگی است‌ که زندگی ما نباید اینطور باشد که مادران‌مان بوده و هستند.آنها خودشان پذیرفتند ولی ما نباید بپذیریم‌، ما اسباب خانه و درشکه خانه نیستیم که ما را عوض کنند. از حرف‌هایش وحشت کرده بودم. مادرم هم وحشت کرد، وقتی با آن چشم‌های سرخ وارد اتاق شد، نزار پرسید چطور مادر. چطور. زن بدبخت خلق شده، حتی اگر دختر پادشاه باشد، از من گذشت ولی شما چطور می‌توانید از بدبختی‌تان جلوگیری کنید. حتی اگر لازم باشد از این مملکت می‌رویم، من و خانوم، شما را هم می‌بریم. ادامه دارد…
‌در تصویر اما فخرالتاج معیری، نوه دختری ناصرالدین شاه را می‌بینید.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - اسلایدررا اینجا بخوانید.