روزنامه هفت صبح| اینجا خاطره جالبی را از جواد بدیعزاده خواننده مشهور اوایل قرن که ترانه«شد خزان» او بسیار مشهور است آوردهایم که درباره عارف قزوینی است. بدیعزاده متولد 1281 است و عارف متولد 1259. یعنی 22 سال از بدیع زاده بزرگتر است و داستان در حول و حوش اواخر دوره قاجار و اوایل دوره رضاخان میگذرد:
زنده یاد جواد بدیعزاده که یکی از مفاخر موسیقی ایران است در مورد عارف در یکی از یادداشتهای خود مینویسد عارف را در بسیاری از مجالسی که در منزل نظامالدوله خواجه نوری بر پا بوده میدیدیم، با پدرم دوستی نزدیکی داشت و مرا آقا جواد صدا میزد.با وجودی که از هنر هیچ کس تعریف و تمجید نمیکرد، شاید از صدای من که جوان بودم بدش نمیآمد، چون در این مجالس به پدرم میگفت به آقا جواد بگو کمی هم او بخواند.
و عارف به اصرار میزبانش نظامالدوله خواجه نوری که منت زیادی بر او داشت و عارف هم متقابلا احترام زیادی به او میگذاشت شروع به خواندن میکرد. او حتی تصنیفی دارد در دستگاه سه گاه كه به نام افتخارالسلطنه که همسر رسمی خواجه نوری و دختر ناصرالدین شاه قاجار بود ساخته که مطلع آن چنین است: «افتخار همه آفاقی و محبوب منی»، با وجودی که خوانندگان دیگری که در آن مجلس حضور داشتند از آواز و صدایی بسیار بهتر و قویتری نسبت به عارف برخوردار بودند ولی عارف در آن مجالس به واسطه این که با شور و التهاب و انقلابی دو چندان میخواند بیشتر گل میکرد.
به هر حال پس از چندی عارف را دیگر در هیچ مکان یا مجلسی ندیدم تا اینکه در حدود سال 1310 شمسی با عدهای از دوستان به همدان سفر کرده بودیم و در یکی از روزها برای تفریح و تفرج به دره عباسآباد رفته بودیم و در قهوه خانهای کنار جوی آبی نشسته بودیم و نوازندهای که بسیار خوب تار میزد به نام حسین ذوقی در کنار ما بود. کمی دورتر بر روی فرشی پیر مردی را دیدیم که به حال خود مشغول بود. حسین ذوقی ساز را برداشت و شروع به نواختن کرد، شور ودشتی میزد و من هم به مقتضای زمان غزلی از حافظ را میخواندم و کاری به آن پیرمرد نداشتم.
پس از چندی صاحب قهوهخانه پیش ما آمد و گفت: آن آقایی که آنجا نشسته خواهش کرده به شما بگویم اگر میل دارید چند دقیقهای پیش او بنشینید، ما قبول كردیم و به طرف آن مرد مجهول رفتیم، ولی در فاصله دو سه متری او که رسیدیم تشخیص دادم که او عارف است، در کنارش نشستیم، پیر مردی بودکه صورتش پر از چین و چروک بود و سر و وضعی در هم ریخته داشت به طوری که واقعا شناخته نمیشد. او همان عارف، شاعر آزادی خواه و آزاده بود که به این روز افتاده بود .
عارف که زمانی بلند بالا و کمی زشت منظر ولی خوش لباس بود و در تهران بود و عمامهای سفید بر سر داشت و پوتین بند داری به پا میکرد و عبایی هم به دوش میانداخت، اکنون حال و هوا و روزگار دگر داشت. عارف اظهار داشت عالم دیگری پیدا کردم که آواز و ساز و حتی شعر مناسبی از حافظ شنیدم و ادامه داد که اخیرا چند تا صفحه برای من آوردهاند که یکی دوتا قطعه ضربی در آن بود که بد نبود و سپس از دو صفحهای که آن زمان خوانده بودم به نام گرایلی و دیگری ضربی دشتی بهنام جانا هزاران آفرین میگفت و همچنین میگفت که نمیدانم بدیعزاده کیست که این آواز ضربی را خوانده است.
در این لحظه حسین ذوقی بالاخره طاقت نیاورد و بیمحابا گفت آقا ایشان همان بدیعزاده است و من بعد از آن مجبور به معرفی خود شدم و به او گفتم: شما هم مرا میشناسید، با عمامه سفید و عبا شما را در تهران میدیدم و با پدرم آشنایی داشتید وحتی با دایی من مرحوم سعید الواعضین آشنا و دوست بودید، من جواد پسربدیعالمتکلمین هستم، عارف یکباره بر افروخته شد و گفت تو فرزند آقا بدیع هستی؟! در این هنگام بلند شدم و دست و صورت او را بوسیدم و گفتم تا شما را از نزدیک دیدم شناختم ولی خواهش دارم، شما تصنیفی دارید در مایه دشتی و من آهنگ آن را کاملا با ضرب مخصوص نمیدانم، اگر ممکن است یک بند آن را بخوانید و او هم بلافاصله پذیرفت و شروع به خواندن بند اول این تصنیف کرد که چنین بود :
گریه کن که گر سیل خون ثمر ندارد نالهای که ناید ز نای دل اثر ندارد
این تصنیف را او برای کلنل محمد تقی خان پسیان ساخته و در مشهد کنسرت داده بود. بعد از آن عارف نگاه سوزنده و مایوس کنندهای به من کرد و گفت: عارف مرده و من همان شیخ ابوالقاسم قزوینی هستم. و من آن بحث را قطع کردم و حسین ساز را برداشت و باز هم در مایه شور و دشتی نواخت و من هم غزلی از حافظ با این مطلع خواندم:
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست ساقی کجاست کو سبب انتظار چیست
بعد از اتمام آواز از او خداحافظی کردیم و رفتیم و دیگر او را ندیدیم تا در سال 1312 در روزنامه خواندیم که عارف مرده است. ولی من در همان سال عارف را مرده دیدم.


