روزنامه هفت صبح| بخش‌هایی از مصاحبه مهسا بهادری با امیر خیام، همان مهمان جنجالی برنامه زنده شبکه سه برای سال تحویل که با حامد سلطانی جدل لفظی پیدا کرده بود. او نویسنده است، نویسنده کتاب «سد نصرالدین» که نثری ساده و روان دارد، خیام خاطرات خود از کودکی تا نوجوانی را در این کتاب مکتوب کرده است. کتابی که گاهی لبخند گوشه لب می‌آورد و گاهی اشک گوشه چشم. درست است که نقدهای زیادی به این کتاب وارد است اما چیزی که آن را متفاوت می‌کند، خاطرات خیام از هم‌محلی‌هایش است؛ از مرشد چلویی و سیمین دانشور تا سعدی افشار و محمدرضا آقاسی و همین چهره‌های بزرگ هم باعث شده تا داستان زندگی‌اش شنیدنی‌تر باشد.

سعدی افشار؟ گاهی اوقات برای تمرین به خانه ما می‌آمدند و بداهه‌گویی‌شان را در خانه ما تمرین می‌کردند و آن زمان برای سیاه کردن صورتشان چوب پنبه را می‌سوزاندند و با آن صورت را سیاه می‌کردند و یادم است که به منزل ما می‌آمدند و بداهه‌گویی می‌کردند.شخصیت، رفتار، اخلاق، کردار و منش ایشان بسیار بزرگ بود و سعی هم می‌کردند که آن را در نمایش‌هایشان بگویند. ضمن اینکه آدم بسیار سخاوتمندی بودند، هم در خنداندن، هم در آموختن و هم در هر آن‌چیزی که داشتند و نکته مهم‌تر اینکه درون به‌هم ریخته‌ای داشتند.

محمدرضا آقاسی؟ پدر محمدرضا آقاسی، حاج قاسم که به قاسم کبابی هم معروف بود، معلم قرآن تمام بچه محل‌های ما بود و برادر محمدرضا یکی از نوابغ ادبیات تاریخ ما است و محمدرضا تمام تاثیرات را از برادرش محمد حسن گرفته بود و ما هم به خانه آن‌ها رفت‌وآمد داشتیم. محمدرضا سه سال از من بزرگ‌تر بود ولی من به این خانواده به شدت علاقه داشتم، چون بسیار فرهنگی بودند.

ماجرای دوستی من و محمدرضا هم به زمانی برمی‌گردد که یکی از پسران همسایه اعصابش دچار مشکل شد و همه دفتر کتاب‌هایش را ریخت وسط کوچه و آتش زد و همه محل جمع شدند. همان‌جا اولین دوستی من و محمدرضا شکل گرفت. او از روی زمین یک کتاب حافظ سالم قدیمی برداشت و به من داد گفت این کتاب را بخوان به قدری این کتاب گرانبها بود که وقتی به خانه بردم عزیز و اطرافیان پرسیدند این کتاب را از کجا آوردی و از همین جا دوستی ما از سن ۱۴سالگی شروع شد و تا آخرین روزها هم ادامه داشت.

جلال آل احمد و سیمین دانشور؟ من فقط آن‌ها را دیده بودم و حتی آن زمان هم نمی‌دانستم که چه کسانی هستند، پدرم آن‌ها را می‌شناخت و البته مشکلی که دارم هم همین است ما آدم‌ها را بزرگ می‌کنیم اما از رفتارشان الگوبرداری نمی‌کنیم، اگر می‌گوییم حاج قاسم، منشش را الگوبرداری کنیم، چرا فقط اسمش را سر زبان می‌آوریم؟

در این ادارات بگوییم مدیران هر روز فقط یک رفتار حاج قاسم را اعمال کنند همین کافیست.در سال ۱۳۷۰ که جنگ تمام شده بود من در آبادان بودم و سیمین دانشور آمده بود که آبادان را ببیند چون به گفته خودش «سووشون» دوباره برایش تکرار شده بود. من هم جلو رفتم و خودم را معرفی کردم و با هم صحبت کردیم.

شهید چمران؟ یک روز در گرمای ۵۰ درجه، نرسیده به دهلاویه، ایستادیم که کمی استراحت کنیم، ایشان به سمت یک ماشین جیپ سوخته حرکت کردند و هیچ چیزی از آن ماشین باقی نمانده بود و صدای خمپاره و تیر هم دائم در فضا شنیده می‌شد. از بچه‌ها پیچ‌گوشتی خواست و رادیاتور جیپ را باز کرد، یک گنجشک آنجا بود، آن پرنده را درآورد و هیچ‌کس جرات نکرد بپرسد که تو چگونه صدای جیک‌جیک این پرنده را شنیدی؟

آن را بالا آورد بوسید و گرفت سمت آسمان و گفت ای خدایی که این گنجشک را به دست مصطفی رها کردی، امروز مصطفی را به دست خودت رها کن. چهل دقیقه بعد وارد دهلاویه شدیم خمپاره مستقیما خورد و ایشان شهید شد. قسمت دردآور ماجرا این بود که وقتی جنازه شهید چمران را به خیابان امام خمینی آوردند، سرگرد جواد ملا بالاسر دکتر ایستاد و در پایین آن مجلس داشتند از روی دیوارها مرگ بر چمران پاک می‌کردند، می‌دانید چرا؟ چون می‌گفتند این آمریکایی است. آن کسانی که الان سطل ماست را روی سر مردم خالی می‌کنند نوادگان کسانی هستند که می‌گفتند مرگ بر چمران.

چون بر این باور بودند که شهید چمران آمریکایی است. او نفر اول ناسا بود ولی به‌خاطر کشورش بازگشت بعد عده‌ای می‌گفتند که این آدم یکی را دارد که جای او صحبت می‌کند این آمریکایی است، اصلا نمی‌تواند فارسی صحبت کند.سال ۱۳۵۸ ما شش ماه در پاوه بودیم و هنوز جنگ شروع نشده بود. آن زمان هتل کاروانسرای آبادان مرکز تجهیز بچه‌ها بود همان زمان‌ها یک دوستی داشتیم به نام شاهرخ ضرغام، او بادیگارد کاباره‌ای بود که برای همسر گوگوش بود و یک هیبت خاصی داشت.

این آدم آمد و گفت من باید انتقام تمام ایرانی‌هایی که به دست عراقی‌ها اسیر شده‌اند را بگیرم، حتی همیشه می‌گفت اگر من عراقی‌ها را بگیرم، آن‌ها را زنده زنده می‌خورم و به همین دلیل اسم این گروه را گذاشتند گروه آدم‌خوارها، یک روز دکتر چمران آمد و اسم گروه را که شنید گفت این حرف‌ها چیست؟ اسم گروه را تغییر دهید و نوع صحبت شاهرخ ضرغام که چاله میدانی بود یکدفعه تغییر کرد و همیشه می‌گفت دلم می‌خواهد حتی جنازه‌ام هم برنگردد و جنازه شاهرخ ضرغام هنوز برنگشته است.

از پیش از انقلاب؟ من بسیار بهروز وثوقی را دوست داشتم و هنوز هم دوستش دارم و آن زمان فکر می‌کردم اگر بهروز را دوست دارم، حتما باید گوگوش را هم دوست داشته باشم. یک‌سری رستوران‌ها بودند که این خواننده‌ها در آن می‌خواندند و ما وضع مالی خوبی نداشتیم که به آن‌ جاها برویم. یکبار یکی از دوستانم گفت که در لاله‌زار یک عکاسی هست که هنرپیشه‌ها روی مقوا دستشان را زیر چانه گذاشتند و تو می‌توانی با آن‌ها عکس بیندازی، من به آن مغازه رفتم و عکاس گفت گوگوش را تمام کرده‌ایم و یک مدت پیگیری کردم تا گوگوش را آوردند و آن عکس را جلوی آینه گذاشتم و بعد از این کار عزیزم به عمویم گفته بود این بچه صددرصد دیوانه شده است. شاید باورتان نشود ولی در آن سن و سال ۱۳.۱۴ سالگی به قدری شیفته فیلم «همسفر» شده بودم که خواب می‌دیدم پشت موتور در جاده چالوس نشسته‌ام و گوگوش پشت من است.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - اجتماعیاینجا کلیک کنید.