روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| غافلگیر شدم! پله‌های مطب را با تأنی پایین آمدم و رسیدم به پیاده‌روی لاغر که هنوز ته‌داغی عصر را داشت، ناگهان رودرروی بانوی جوانی شدم یعنی سد راهم شد و گفت؛ چیزی بخرید، چند سر عائله دارم! آن چیزها کیف بغلی، خودنویس و جاسوئیچی نامرغوب است! این بانو باید ۳۵، ۳۶ ساله باشد با چهره‌ای بلاتکلیف بین مظلوم، معصوم و کمی مجرم. من برای فرار از مهلکه یک جاسوئیچی حقیر می‌خرم هفت‌هزار تومان.

می‌گوید پول خرد ندارد، بقیه ده هزارتومان را با خودش می‌برد. من حیران می‌مانم. ناگهان صدای بوق ممتد یک خودرو، خیالم را می‌دزدد. پسرکی آشفته از عرض خیابان می‌گذرد، من نگران می‌شوم. یک پایش تنبل است و دیر گام برمی‌دارد! ۸، ۹‌ساله است، کوله دارد. یک جعبه چسب‌زخم و چند جفت جوراب در دست دارد.

به من که می‌رسد با هول و هراس می‌گوید؛ تو را به خدا یک بسته بخرید. پدر ندارم! محل نمی‌گذارم. اما او همراهم می‌آید. لابد می‌داند ماهی به قلاب کسی گیر می‌کند که صبور است. می‌گویم؛ ببخشید من زخمی نیستم. از توی جیبش دو جاکلیدی درمی‌آورد. عین همانی که خریدم. می‌گوید پس یکی از اینها را بخرید. می‌گویم همین الان از مادرت خریدم. ایناهاش! لبخندی می‌زند. شبیه پسته دامغان، حالم را خوب می‌کند.

- مادرته؟ درست گفتم! می‌گوید بله! اما به‌خدا پدر ندارم!
راست گفته‌اند، کلمات باید وزن شوند، نه شمرده، وقتی می‌گوید پدر ندارم در نگاهش اندوهی چمباتمه زد که دلم را گرفت. یک جوراب نحیف خریدم. تشکر کرد و مثل باد ناپدید شد تا مادرش را گم نکند. لابد نمی‌داند مادر او را گم نمی‌کند. مگر نگفته‌اند همیشه میان گریه‌کنندگان، گریه مادر عیان است.

حالا پیاده‌رو می‌رود من می‌روم و ته آفتاب می‌رود. دم عابربانک چند نفر توی صف ایستاده‌اند. سه تن از آن جمع زن هستند. غم‌زده‌تر از پاییز، دو تن کیسه نایلکس به‌دست دارند. ناچیزهایی از خریدهای روزمره! یادم می‌آید دیشب یارانه‌ها واریز شده است. آقای سهراب سپهری زمزمه می‌کند، تا شقایق هست زندگی باید کرد. حق با اوست. چرا؟ چون گفته‌اند می‌توان در عین بینوایی، غنی و در عین توانگری فقیر بود. جوراب و جاسوئیچی را به احترام بانوی سرپرست خانوار به رسم یادگار در کیف دستی‌ام می‌گذارم!

بگذار آفتاب را پهن کنم زیر پاهایت
تا پشت بر پشتی
پا دراز کنی
و چای
در استکان کمر باریک
به دهانت مزه کند

راست این است همیشه زنان سرپرست خانوار زندگی قوزکرده را به‌دوش می‌کشند تا در سکوت و ستم روزگار، چراغ امید را روشن نگه دارند. آنان بانوان ایثار و امید هستند. یعنی زندگی را مثل هدیه، تقدیم خانواده ترک‌خورده می‌کنند نه پرت! خبر این است هم‌اکنون بیش از دو میلیون بانو، سرپرست خانوار هستند. یعنی در تر و خشک کردن زندگی کوچک‌ترها و بزرگ‌ترهایی هستند که یا دستشان به دستگیره نمی‌رسد و یا با عصا تکیه به دیوار شکسته زندگی داده‌اند.

بانوان محترمی که ناچارند بسیار درد بکشند. اما کم بنالند و با سکوت خلوت کنند! چقدر روزها و شب‌ها خوش‌وقت هستند که چنین بانوان گرانقدری قدم بر سرشان می‌گذارند تا ما یادمان بیاید نباید مثل ابر بالا برویم و مثل مه ناپدید شویم. چون گاه ارزش راه رفتن بیش از بالا رفتن است، آن‌هم در زمانه‌ای که روزگار ناجوانمردانه صعب و سخت است و ما یادمان رفته که قرار است با هم زندگی کنیم نه با خودمان.

قرار نیست هر کسی در حرفه خود دزد باشد و دلخوش کنیم که هر‌گاه بخواهیم می‌توانیم سربه‌راه شویم. نه باور کنید وقتی کرکس شدیم با هیچ تعلیم و تربیتی نمی‌توانیم کبوتر باشیم! روزنامه‌نگار دیرینه‌سالی می‌گوید البته برای هر بیماری، گیاهی در حال رشد است. پس اراده کن، هیچ مقصدی دور نیست این را زمین می‌گوید که به دور خورشید می‌چرخد و ماه که ناچار است به دور زمین بچرخد! شما روی زمین هستید، شما خود زمین هستید! پس نگران نباشید ماه در حال چرخیدن به دور شماست!

رودی عمیق می‌گذرد، آرام، سبز
از میان علف‌های بلند، سیراب
تابستان
پاهای لختش در آب، تا زانو
پیراهن نازکش سبز، تنش داغ

*شعرها از ساغر شفیعی

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.