روزنامه هفت صبح، مصطفی آرانی| ادبیات ایران در نیمه سال ۱۴۰۱، سه چهره مهم خود را از دست داده است. رضا براهنی، هوشنگ ابتهاج و عباس معروفی. بعد از مرگ هر سه آنها، در کنار سوگی که جامعه ادبی به خصوص دوستدارانشان بر دوش میکشیدند؛ روایتهایی هم منتشر شد از اختلافات ادبی آنها با دیگر شعرا و ادبا. اختلافاتی که بیشتر حاصل نگاهی بود که آنها به نوگرایی و سنت گرایی در شهر داشتند و البته کمی هم با پس زمینههای سیاسی. وقتی براهنی درگذشت، اختلافش با ابتهاج و البته خیلیهای دیگر بازخوانی شد و وقتی هوشنگ ابتهاج درگذشت ضیاء موحد، نماینده منتقدان ادبی نوگرا، در مصاحبهای به او تاخت و وقتی عباس معروفی درگذشت، محمود دولت آبادی در مصاحبه با بی.بی.سی. فارسی، او را بی نصیب از کنایه نگذاشت.
این مورد اخیر، البته از شان آن نویسنده بزرگ کمی دور بود چرا که در همان شام مرگ معروفی، آن هم بعد از بیماری سخت سرطان، به یادآورد روزی را که به او گفته یا باید «بر حکومت» باشد یا «با خاتمی» و این دو را در کنار هم متناقض دیده بود و یا اینکه فعالیت او در نشریه «گردون» را تلویحا به معنای آن دانسته بود که معروفی میخواست سری توی سرها دربیاورد. در کنار اینها رضا رهگذر یا همان محمدرضا سرشار، گوینده قصه ظهر جمعه در سالهای دور نیز در دو پست تلگرامی در کانال خود هم به ابتهاج و هم به معروفی تاخت و سبب آن شد تا روایتی کوتاه و مختصر از برخی اختلافات ادبی بزرگان در سالهای اخیر را با هم مرور کنیم.
نزاع در کاخ جوانان
رضا براهنی (۱۳۱۴ -۱۴۰۱) / هوشنگ ابتهاج (۱۳۰۶ - ۱۴۰۱)
دعوای براهنی و ابتهاج، دعوایی سیاسی است بر سر سیاسی نبودن. شب شعری در «کاخ جوانان» برگزار میشود و چهار شاعرِ هممسلک (نادرپور، سایه و مشیری و کسرایی) دعوت میشوند تا در آن مجلس شعر بخوانند. دو عده از شاعران و ادبا ظاهرا با این شب شعر مشکل پیدا میکنند. یکی افرادی مثل جلال آل احمد که با ماهیت آمریکایی کاخ جوانان یعنی محل برگزاری این مراسم مشکل داشتند و دیگری افرادی مثل براهنی که اساسا اعتقادی به هنر سیاسی نداشتند. به این ترتیب رضا براهنی به تحریکِ جلال آلاحمد بههمراه شاعرانی از جریان مخالفِ آنها (مثل سپانلو)، به کاخ میروند و براهنی در آنجا جنجالی بهراه میاندازد و مراسم را به هم میزند.
او پس از آن هم در مقالهای این چهار نفر را «مربع مرگ شعری» میخواند. به عقیده او و دیگرانی که مثل او فکر میکردند. شعر نباید به شعری سیاسی به معنای حزبی یا فرقهای تبدیل شود و همین موضوع «در نظر او، گرفتاریِ کسرایی بود که استعداد بسیار داشت اما سیاست روز شاعر را درون او کشت.»
این ماجرا کینهای را به وجود میآورد که خود را این طور در خاطرات سایه نشان میدهد: «یه بار یه شعری از براهنی خوندم. به نادرپور گفتم: اِ… این شعر به براهنی نمیخوره! یعنی یه سرو سامانی داره…چند وقت بعد نادرپور اومد و گفت سایه! براهنی کچل کرد منو… میگه منو ببر پیش سایه. حرف منو برای براهنی نقل کرده بود…بالاخره یک روز اومد پیش من…براهنی دو ساعت تو خونه من موند…چه تعریفهایی از من کرد و هی منو برد تا لب اون چشمه تا ببینه من درباره شعرش چی میگم…این آدما برای من کوچیکاند… این هم یک نوع گدائیه دیگه. بدتر از گدایی معموله. انسانیت رو حقیر میکنه.»
اختلاف حوزوی
سید حسن حسینی (۱۳۳۵-۱۳۸۳) / محمدرضا سرشار (۱۳۳۲)
اختلافی که در سال ۱۳۶۶ منجر به جدایی دو طیف در حوزه هنری شد، اختلافی ادبی محسوب نمیشود ولی دو جریان مختلف در ادبیات انقلابی پدید آورد و باعث جدا شدن مسیر افرادی مثل قیصر امینپور و سید حسن حسینی از افرادی مثل رضا رهگذر و علی معلم دامغانی شد. اصل آن دعوا در واقع نزاعی بود بین محسن مخملباف و محمد علی زم. اولی فیلمسازی انقلابی بود در آن زمان (هرچند که حالا فیلمسازی خارجنشین است) و دومی رئیس شاخه هنرمندان انقلابی در سازمان تبلیغات (هرچند که بعد از اعدام فرزندش حتی لباس روحانیت را کنار گذاشته است).
اختلاف چه بود؟ قیصر امینپور آن را اینطور روایت کرده است: «کمکم داشتند در اینکه چه کاری ساخته بشود یا چه کاری ساخته نشود، چه شعری گفته شود، چه شعری گفته نشود، این داستان چرا چاپ شد، این یکی فیلم چرا اینطور بود دخالت میکردند…مثل اینکه چرا در [مجله] بچههای مسجد با بچههای جنوب شهر و حاشیهنشینها مصاحبه کردید؟ آدم قحطی بود؟ چرا در فیلم دستفروش مخملباف به طبقه تجار و سرمایهدار اسائه ادب شده؟ چنین چیزهایی بود، که ما آن موقع به هر حال اندیشههای عدالت خواهانه داشتیم… و همین باعث اصطکاکهایی شد که در سال ۶۶ ما…از آنجا انشعاب کردیم و بعد چند بیانیه در روزنامهها منتشر کردیم که اینها دارند هنر انقلاب و هنر اسلامی را در تنگناهایی به مسیرهایی میبرند که به مصالح هنر و انقلاب نیست…در واقع ما ۱۳ نفر را اخراج کردند…»
دعوا بر سر فروغ و سیمین
جلال آل احمد (۱۳۰۲-۱۳۴۸) / ابراهیم گلستان (۱۳۰۱)
جلال و ابراهیم گلستان دلایل خیلی زیادی برای نزدیکی به هم داشتند. یکی هم سن و سالی بود. دیگری این بود که هر دوی آنها در جوانی، جذب حزب توده شده بودند و دلیل سوم این بود که سیمین دانشور همسر جلال، شیرازی بود، همشهری ابراهیم گلستان و میگویند که آنها از نظر خانوادگی به خوبی همدیگر را میشناختند.
اما این رابطه به زودی به یک مجادله انجامید که تا پایان عمر جلال، پایان نیافت. از جلال درباره گلستان اینطور میخوانیم: نوعی خود خواهی نمایش دهنده داشت که کمتر در دیگران میدیدی. همیشه متکلم وحده بود و حوصله گوش دادن به دیگری را نداشت…درست و حسابی درس نخوانده بود یعنی تحمل نیاموخته بود. نا چارنخوانده ملا بود.»
ریشه این اختلاف ظاهرا نگاه دو طرف به دو زن است. گفته میشود ابراهیم گلستان از اینکه جلال آل احمد بتواند پزشکزاده شیرازی مثل سیمین دانشور را شیفته و همسر خود کند ناراحت بود و از آن طرف جلال آل احمد با ته ریشه مذهبی خودش از این ناراضی بود که فروغ فرخزاد وارد زندگی دوست نزدیکش یعنی گلستان شده بی توجه به اینکه گلستان فرزندانی دارد مثل لیلی که او یعنی جلال را عمو صدا میکنند. برخورد بد جلال با گلستان بر سر فروغ در نهایت در یک مهمانی به افتخار بازگشت مسعود فرزاد، نویسنده و مترجم، که در خانه گلستان برگزار شد بالا گرفت و رابطه دو طرف قطع شد. بعد از مدتی هم فروغ در یک تصادف درگذشت و رابطه دیگر اصلاح نشد که نشد.
نزاع چراغ و آینه
محمدرضا شفیعیکدکنی (۱۳۱۸)/ احمد شاملو (۱۳۰۴-۱۳۷۹)
اختلافات بین شاملو و کدکنی را باید همریشه با اختلافاتی دانست که بین نیما و خانلری وجود داشته است. در واقع مسئله شفیعیکدکنی، حجم اغراقی است که دوستداران شاملو درباره او دارند وگرنه خود او، شاملو را شاعری قابل ستایش میداند اما بهصورت مشخص در نامهای که در آگوست سال ۱۹۹۹ یعنی تابستان سال ۱۳۷۸ نوشته و بعدها آن را همراه با مطالبی دیگر در کتاب «با چراغ و آینه» در سال ۱۳۹۰ منتشر کرده، میگوید که مسئلهاش با شاملو این است که برخی او را «بزرگترین شاعر بعد از حافظ» میدانند. (مراد از این برخی ظاهرا «ضیاء موحد» است.)
مسئله شفیعی این است که «یکی از دانشجویان علوم اجتماعی صد شماره مجله «آدینه» (به سردبیری سیروس علینژاد و فرج سرکوهی) را برای یک مطالعه فرهنگی تحلیل کامپیوتری کرده بود. میگفت: در این صد شماره، در تمام شمارهها- جز چند مورد استثنایی - نام شاملو آمده است و در تمام موارد با القابی از نوع «شاعر بزرگ میهن ما»، «شاعر بیهمتای»… عناوینی که الان بهیادم نمانده و راست میگفت. عکسها و تفصیلات و اخبار درباره او. اما در همین صد شماره اسم نیما و اخوان و فروغ فقط نیما و اخوان و فروغ هستند بدون هیچگونه صفت… این تنها «آدینه» نیست، از روزنامههای حزب توده اینگونه تبلیغات برای او شروع شد تا در «فردوسی»های آن سالها که در روی جلد لقب «جاودانه مردِ شعر» به او دادند. پنجاه سال شب و روز، در وسیعترین نشریههای سیاسی و فرهنگی، درباره شاطر عباس صبوحی اگر تبلیغ شده بود حالا جایزه نوبل را به اولاد و احفادِ شاطر عباس میدادند، شاملو که جای خود دارد.»
شفیعی در واقع معتقد است که شاملو بیدلیل تا این اندازه بزرگ شده است: «سی سال است که او، بدون اینکه قصد سوئی داشته باشد، دو سه نسل از جوانان این مملکت را سترون کرده است که حتی یک مجموعه درخشان، حتی یک شعر درخشان، حتی یک بند درخشان که خوانندگان جدی شعر بپسندند نتوانستهاند بسرایند.»البته باید در نظر داشت که منتقدانی هستند که شفیعی را متهم میکنند که برای دفاع از سنتگرایی به نوگرایی حمله میکند و حمله به شاملو برای حمایت از اخوان است و حمله به نیما (و جعلی دانستن برخی از تاریخهای شعرهای او) برای حمایت از ناتل خانلری است. البته از آن طرف منتقدان شفیعیکدکنی هم به چنین جانبداریهایی متهم هستند. مثلا آقای ضیاء موحد، حتی یک روز از فوت ابتهاج یا سایه نگذشته بود که در مصاحبهای با خبرگزاری ایسنا بهشدت به او حمله کرد.
رفیقِ نارفیق
محمدحسین رهی معیری (۱۲۸۸-۱۳۴۷) / سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵-۱۳۶۷)
شهریار و رهی همعصر بودند و تقریبا هم از حدود بیست سالگی با هم ارتباط و رفاقت داشتند ولی آن طور که ابتهاج میگوید نوعی «حسد» در این میانه کار را خراب کرد.
اول ببینید که این حسد چه تاثیری در رابطه طرفین داشت: یدالله مفتون امینی، در مصاحبهای با ایسنا میگوید: «یک روز پیش رهی نشسته بودیم که یکی از در وارد شد و گفت من استاد دانشگاه هند هستم. اسمم شکرالدین احسن است و به دیدن شما که از برجستگان و چهرههای درخشان شعر هستید آمدهام…بعد گفت به من گفتهاند در تبریز شاعری با نام شهریار تبریزی است و گفتهاند باید او را ببینم، شاعر معروفی است. رهی گفت «چه کسی گفته شاعر خوبی است، او پاک دیوانه است». احسن گفت یعنی در دیوانهخانه است. رهی هم گفت نه خانه خودش است. آن استاد پرسید چرا دیوانه است؟ گفت «به این علت که گفته کنار هم ببین موسی و عیسی و محمد را». این را که گفت من ناراحت شدم و چای را که ریخته بود دست نزدم.»
به گفته امینی، رهی در دستهای بود که افرادی مثل مهدی سهیلی، علی دشتی و احمد عبادی در آن قرار داشتند. او با هنرمندها، هنرپیشهها و خوانندهها ارتباط داشت و بخشی از شهرت خود را مدیون رادیو بود ولی از آن طرف چشم دیدن این را نداشت که شهریار تا چه میزان محبوب مردم شده است. از آن طرف البته ظاهرا شهریار، با رهی چندان بد نبود. ابتهاج در خاطرات خود از کسی میگوید که آمد و به شهریار گفت که در جایی رهی معیری از تو بد میگفت و بعد از آنکه شهریار خیلی ناراحت شد؛ غزلی گفت با این مطلع: «من چه دارم که شود صرف قمارم با تو؟»
اختلاف خالهزادهها
نیما یوشیج (۱۲۷۴-۱۳۳۸) / پرویز ناتل خانلری (۱۲۹۲-۱۳۶۹)
علی اسفندیاری ملقب به نیما یوشیج را «پدر شعر نو فارسی» دانستهاند اما برخی هستند که چنین لقبی را برای او قبول ندارند یا دستکم برای او زیادی میدانند. این عده، در واقع، حلقهای بودند به مرکزیت دانشکده ادبیات دانشگاه تهران اما چهره شاخص آنها پرویز ناتل خانلری بود. پرویز ناتل خانلری، با نیما فامیل بود. مادر پرویز، یعنی سلیمه کاردار مازندرانی، دختر خاله مادر نیما بود و در محیط کوچک شمال کشور، نیما و خانلری با هم ارتباط زیادی داشتند. نیما متولد سال ۱۲۷۶ بود و ۱۶ سال بزرگتر از پرویز ولی به قول خانلری، ظاهرا نوعی مهره مار داشت در جذب نوجوانان و جوانان و آنها را شیفته خود میکرد.
همین اتفاق در مورد خانلری هم افتاد. حتی میگوید نام ناتل (نام روستایی از روستاهای شهرستان نور است) را او روی پرویز خانلری گذاشت و تا سال ۱۳۱۵ هم رابطه میان آن دو آنقدر خوب بود که مکرر نیما به پرویز، که انگار برادر کوچکترش بود نامه مینوشت و به او درسهایی میداد من باب زندگی از جمله برای رابطه بهتر با زنان و گذران جوانی ولی ماجرا از آن سال ۱۳۱۵، خراب شد. ظاهرا در این اختلاف ملک الشعرای بهار دخیل بود. بهار به همراه حمیدی شیرازی که در آن زمان استاد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بودند از مخالفین سرسخت شکلی از نوگرایی بودند که نیما به شعر فارسی آورده بود و حتی حمیدی برای شعر نیما میخواند: «سه چیز هست در او: وحشت و عجائب و حُمق (نادانی) / سه چیز نیست در او: وزن و لفظ و معنا نیست».
در چنین جوی ناتل، دکترای زبان و ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران با نوشتن تزش با عنوان «تحول غزل در شعر فارسی»، با راهنمایی ملکالشعرای بهار، دریافت کرد و تز خود را بعدها با عنوان تحقیق انتقادی در عروض و قافیه و چگونگی تحول اوزان غزل فارسی منتشر کرد. نیما اما معتقد بود که پرویز خانلری این تز را از نوشتههای او اقتباس کرده یا به عبارت خودش کش رفته است. در سال ۱۳۲۵ که نخستین کنگره «نویسندگان و شاعران ایران» برگزار شد رابطه این دو سیاهتر شد چرا که نیما تصور میکرد ناتل خانلری و دوستانش قصد منکوب کردن او را دارند و در تمام مدتی که خانلری، مجله «سخن» را منتشر میکرد؛ نیما گلایه داشت که چرا اثری از او در این مجله نیست یا به محافل آن دعوت نمیشود. حدود هشت سال بعد از فوت نیما، خانلری در یک مصاحبه، دلیل اختلافات خود با نیما را این دانست که او سواد لازم؛ نه از ادبیات کلاسیک ایران و نه از نوگرایی و حتی از ادبیات اروپایی را نداشته و چون میدانسته در شعر کلاسیک به جایی نمیرسیده به شکلی از نوگرایی، البته با اشتباهاتی جدی در زبان و ادبیات آن روی آورده در حالی که کلاه شعر نو، برای او گشاد بوده است.



