روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | چند هفته پیش که شروع به نوشتن خاطرات مربوط به نشریه مردم و جامعه کردم این سوال را پیش کشیدم که چطور شد جامعه ما در حوادث سال ۸۸ ناگهان چند‌پاره شد و خب بحث به نکات دیگر کشیده شد و رشته‌کلام هم از دستمان در رفت. این را از آن جهت مطرح کردم که بخشی از مجله ما در زمستان ۸۷ و بهار ۸۸ بر مبنای مقالات ایرانیان مهاجر خارج از کشور بود و همه متن‌ها عاری از ذره‌ای بغض و کینه و تخاصم. فرزندان کشوری بودند که حالا در نقاط دیگر دنیا برای سرزمین مادری‌شان کارت‌پستال‌های محبت‌آمیز پست می‌کردند. اما چرا یکی دو سال بعد همه‌چی عوض شده بود.

بگذارید اعتراف کنم که شخصا تا سال ۸۸، علایق و خواسته‌های طبقه متوسط را منطبق با خواسته‌های کل مردم می‌دیدم. نه این‌که متوجه تمایزها و خط‌کشی‌ها نباشم اما به‌عنوان یک روزنامه‌نگار عادت کرده بودم که وقتی از مردم حرف می‌زنم و می‌نویسم این طبقه را تصور کنم. دختران و پسران دانشجو، طبقه کارمند و مردمان شهرهای بزرگ آن‌هم از مرکز شهر به سمت بالای شهر. طبقه‌ای که در محدوده اصلاح‌طلب قرار داده شده بودند و طبقه اصولگرا که برایم نماد مردمان سنتی بودند.

این تقسیم‌بندی در مجادلات سیاسی رده بالای کشور هم پذیرفته شده بود و چه خبط بزرگی بود. چقدر خودپسند بودیم! طبقه متوسط در دهه چهل رشد حیرت‌انگیزی پیدا کرد. در انفجار سیستم کارمندی در دولت هویدا. یک طبقه بزرگ و پرجمعیت که به نشانه‌های فرهنگ غرب دلبسته بودند و تیزهوشانه توانسته بودند آنها را با برخی از ویژگی‌های زندگی سنتی شرقی هماهنگ کنند. طبقه‌ای که رشد کرد و قدرت گرفت و نشانه‌های فرهنگی خود را هم پیدا کرد و در جریان انقلاب ۵۷ هم پای کار ایستادند.

تا آنجا‌که می‌توانستند و سپس سهم خود را از حاکمیت طلب می‌کردند. اما تعارضات بنیادین، آنها را مدام به‌عقب راند. سهمشان از حاکمیت کمتر و کمتر شد. سهمشان در دوران جنگ و در خط‌مقدم هم کمتر شد و به‌تدریج انگار فراموش شدند و ارزش‌های زندگی‌شان معارض با خطوط قرمز حاکمیتی از آب در‌آمدند. به‌خصوص در سال‌های ۷۲ تا ۷۶٫ بخش بزرگی از انرژی حاکمیت صرف کنترل و محدود کردن این طبقه می‌شد.

در واکنش به سال‌های محدودیت و تحقیر (که دولت کارگزاران در سراب توسعه اقتصادی اجازه این روند محدودیت و تحقیر را صادر کرده بود) در دوره اصلاحات به قدرت بسیار نزدیک شدند اما باز هم راضی نبودند. بیشتر می‌خواستند و قهر کردند و از آن پس سراشیبی شروع شد. در سال‌های ۸۴ تا ۸۸ گفتمانی به‌سر کار آمد که اصلا این طبقه را نمی‌دید. انگار محو شده بودند. در سخنان احمدی‌نژاد و سیاست‌های دولت به شکل کامل نادیده انگاشته شده بودند و بدتر از آن گشت ارشاد که در بی‌اعتنایی مطلق دولت، شرایط سال‌های ۷۲ تا ۷۶ را دوباره بر خیابان‌ها حاکم کردند.

ارزش‌ها و دلبستگی‌های طبقه متوسط هرگز این‌گونه مورد هجوم قرار نگرفته بود. حاکمیت تساهل و تسامح را فراموش کرده بود. یک طبقه بزرگ که در سال‌های پس از انقلاب به لحاظ جمعیتی افزایش هم پیدا کرده بود (مهم‌ترین دلیلش مطمئنا دانشگاه آزاد بود) حالا با نوعی از رفتار روبه‌رو می‌شدند که خوابش را هم نمی‌دیدند. اگر موتور محرکه سال‌های ۷۲ تا ۷۶ دولت، توسعه اقتصادی بود در سال‌های ۸۴ تا ۸۸ این تصویر خدمت به طبقه محروم بود که متوسطی‌ها را دوباره در انزوای کامل قرار داده بود.

دلبستگی‌هایشان، روابطشان، لباس پوشیدنشان، دستاوردهایشان به شکل عجیبی نادیده انگاشته می‌شدند و تخلف و جرم محسوب می‌شدند. این ماجرا، این ترکیب دولت خدمتگزار طبقه فرودست با گشت‌های ارشاد باب‌طبع طبقات سنتی، که مشترکا علیه ارزش‌های طبقه‌ای که حداقل ۲۵درصد بافت جمعیتی را تشکیل داده بودند

(و صدا و خواسته‌ها و اعتماد به‌نفسشان بسیار بیش از این سهم جمعیتی بود) زمینه‌ساز آن شکاف حیرت‌انگیز سال ۸۸ بودند. اتفاقی که زندگی همه ما را به دو بخش تقسیم کرد. تا سال ۸۸، بعد از سال ۸۸٫ ببینید باز هم این‌قدر حرف زدم و آن چیزی را که قرار بود شرح بدهم یادم رفت. پس‌فردا درباره این می‌نویسم.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.