روزنامه هفت صبح، حمید رستمی | وقتی در آن صبح دل‌انگیز تابستانی پای در فروشگاه آقای موسوی گذاشتم، عطر خاصی از مخلوط شدن بوی کاغذهای چاپ شده و کف موزائیکی شسته شده به مشامم خورد که درست سی سال بعد آن بو را بی‌کم‌و‌کاست می‌شد در کتابخانه عمومی شماره ۲ اردبیل استشمام کرد و از این انجماد زمان انگشت حیرت به‌دندان تعقل گزید.

اما این بهشت انگار وصفش در هیچ کتابی نیامده بود و کشف آن کُمپِلِت باید به‌نام خودمان ثبت می‌شد. جنت‌سرایی رنگین متشکل از مجلات و روزنامه‌هایی که جان می‌دادند برای خواندن. این که شب و روز رویشان تمرکز کنی و از ب بسم‌الله تا تای تمت‌شان را بخوانی و برای هفته بعد و شماره بعد روزشماری کنی!

این چنین بود که مرغ زیرک به دام افتاد و هر‌چه دست و پا زد بیشتر فرو رفت. تمام آن دستفروشی‌های زیر هُرم آفتاب مردادی را تحمل کرد تا دستش در جیب خود باشد و هر روز یکی دو مجله با خود به خانه برد. از کیهان بچه‌ها، جوانان امروز، اطلاعات هفتگی، دنیای ورزش، کیهان ورزشی تا سروش که مجله‌ای برای معرفی برنامه‌های صدا‌و‌سیما بود و آدم را تبدیل به یک مرجعی بلند‌پایه در امور تلویزیون می‌کرد.

این امر وقتی که با فهرست و ساعات پخش برنامه‌های مختلف همراه می‌شد نور علی نور می‌گشت و چون غیب‌گویی دست اعجاز از آستین بیرون آورده و اسم فیلم سینمایی که قرار بود چند روز آینده به نمایش در‌آید را بر زبان می‌آوردی تا همه به دانستگی‌هایت ایمان بیاورند. اما در کنارش مجله‌ای بود که همان شکل و شمایل «سروش» را داشت ولی انگار خواندنش کمی ثقیل جلوه می‌کرد و شاید به همان دلیل هم بود که فقط یک نسخه از آن بر روی پیشخوان گذاشته می‌شد و آن تک‌نسخه هم هفته‌ها می‌ماند و می‌ماند و کسی سراغش را نمی‌گرفت.

بار اول که عزم ابتیاع به‌سرم زد، قیمتش را به ریال خواندم و حس کردم به ریسک خریدش می‌ارزد. در حالی‌که ۲۵ریال تقدیم آقای موسوی می‌کردم متذکر شد ۲۵‌تومان است و من در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته و هر‌چه جیب‌های پایین و بالا را گشتم بالاتر از ۱۰‌، ۱۲ تومان یافت نشد تا اینکه آقای موسوی با مناعت‌طبع هر‌چه تمام‌تر به دادم رسید و گفت: «ببر بقیه‌اش را بعدا می‌دهی»!

به گمانم آن شماره عکس داوود رشیدی را بر روی جلد داشت، شاید هم از شماره‌های قبلی بود و حالا بعد از سال‌ها آن شماره به‌خصوص در خاطرم مانده ولی هر‌چه بود مجموعه‌ای از مطالب پیچیده بود که گاه‌گداری عکس‌های کوچک سیاه و سفید داشت که با فونت‌های ریز، مقالاتش آن‌چنان دلچسب برای نوجوانی در آن حال‌و‌هوا نبود و فقط دو سه صفحه اول که حاوی خبرهایی در مورد فیلم‌های در حال ساخت سینمای ایران بودند به‌کار آرشیوی که برای بازیگران ایرانی درست کرده بودم می‌آمد ولی هر‌چه بود در برهوتی به قلاب افتاده بود که می‌شد برای سال‌های بعد نگه‌اش داشت و هر‌بار در رجوعی به آن نکته‌ای تازه کشف کرد.

این آغاز یک رفاقت سی و چند ساله بود تا رفته‌رفته مجله فیلم تبدیل به یک آموزگار و شکل‌دهنده یک سلیقه سینمایی برایمان شده و بزرگترین آرزویمان چاپ اسم در صفحه‌ نامه‌ها باشد و حالا تو حدس بزن اگر دو سه پاراگراف از مطلبت در صفحه فلاش‌بک چاپ شود کل شهر را از خوشحالی چگونه باید روی سر گذاشت؟!

یکی دو سالی همان یک نسخه ارسال شده به شهری کوچک نصیبم شد و کمی بعد آن سهمیه اندک هم قطع شد تا تمام امیدمان به کتابخانه‌ای باشد که برخی مجلات ماهانه را می‌شد آنجا یافت و مجله فیلم هم یکی از آنها بود و ما باید در گیر‌و‌دار تنظیم روابط پر فراز و نشیب‌مان با کتابدار شهر مولفه‌‌ای به اسم مجله فیلم را هم لحاظ کنیم تا اینکه در سال ۷۷ طاقت‌مان طاق شد و بهترین روش را در اشتراک مجله یافتیم.

و تا ۲۰ سال بعد از آن‌هم هر ماه یکی دو بار پستچی محل، بسته‌‌ای حاوی ماهنامه فیلم تحویل می‌داد و بر روی هم انبار می‌کردیم تا به وقتش تمام و کمال مطالعه کنیم و انگار این مجله در گذر زمان مطالبش جا می‌افتاد و به‌خاطر بالارفتن حجم فیلم‌های دیده شده، خواندن نقدها به‌خصوص در مورد فیلم‌های روز معنی‌دارتر می‌شد و چنان در تار و پود زندگی نقش ایفا می‌کرد که در هر اسباب‌کشی و خانه به‌خانه شدن، یکی از جدا‌نشدنی‌ترین‌ها، چند کارتون حاوی مجله فیلم باشد که مادر همیشه مهمترین سوالش در مورد سرانجام آنها بود و وقتی در فیلم «اینجا بدون من» صابر ابر رو به مادرش (فاطمه معتمدآریا) می‌پرسد: «مامان این مجله فیلم‌های من کو!؟»

انگار همذات‌پندارانه‌ترین دیالوگ عالم را می‌گوید و وقتی در هر مرور شماره‌های قدیمی، اسامی افرادی که حالا تبدیل به‌نام‌های بزرگ در سینما و تلویزیون ایران شده‌اند را می‌دیدیم اشک شوق از دیده می‌لغزید و این جمله را در ذهن تکرار می‌کرد: «همه ما از زیر شنلی به اسم مجله فیلم درآمده‌ایم»!

اما در اوایل اسفند ۹۹ که عباس یاری خبر از «عسل تلخ» داد و جدایی دو تفنگدار قدیمی و از بانیان اولیه مجله فیلم، انگار ایستگاه پایانی کل مجلات را شاهد بودیم و بعد از بیش از سه دهه، عادت پی‌جوی ماهنامه فیلم شدن از سرمان بیفتد و برای روح مسعود مهرابی سفر کرده طلب شادی کنیم. اما دو تفنگدار (هوشنگ گلمکانی و عباس یاری) باقیمانده نومیدی به دل راه نداده و در یک تصمیم انقلابی با مجله فیلم امروز دوباره بازگشتند تا ققنوس‌وار برخیزند و بی‌توجه به نزدیک چهل سال خون دل خوردن و ساختمانی بنا کردن، آرزوهای خود و علاقه‌مندان را در بسته‌بندی جدید جامه‌عمل بپوشانند تا یک‌بار هم که شده پایان این جدایی اجباری چون زهر هلاهل نشود و این دو سال ثابت کند که می‌شود از این توفیق اجباری شهدی شیرین برگرفت و رویاسازی کرد.

اتفاقی که برای مجله ۲۴ نیفتاد و حسین معززی‌نیا وقتی بعد از صد و چند شماره عطای کار را به لقایش بخشید، تمام زحمات خود و گروهش به‌باد رفت و با یک تغییر مدیریت در راس همشهری، مجله به دست کسی داده شد که هیچ نسبتی با مطبوعات و سینما نداشت.
این ملک پر است از این تجربیات نیمه‌کاره و موفقیت، تضمین‌کننده هیچ تداومی نیست آن سان که بیست سال تولید برنامه پر‌محتوا و پر‌مخاطب نود ضمانتی برای عادل فردوسی‌پور جهت ادامه کارش نبود و دو سه سالی است غریبانه به کنجی نشسته و گرد‌و‌خاک الکی جانشینش را نظاره می‌کند

که برای تطهیر اسکوچیچ و حفظ نقش تعیین‌کننده خویش، دست به دامان هر آدم بدنام و گمنامی می‌شود و مصاحبه‌های کیلویی می‌گیرد فقط با این شرط که طرف بگوید فلان کروات شایسته نیمکت تیم ملی در قطر است ولاغیر. مهم هم نیست که در برنامه هفتگی چند ساعته‌اش تا به‌حال حتی یک سرفه برای دفاع از حق طبیعی وریا و لزوم حفظ احترامش نکرده و حتی در حق‌طلبی هم خط‌کشی خود را داشته باشند.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.