روزنامه هفت صبح، فرشید قربانپور| در روزگاری که تعداد مخاطبان کتاب و ادبیات به نقطهای ناامیدکننده رسیده و عملا نویسندگی و شاعری جز برای انگشتشمار افراد نامدار، شغل محسوب نمیشود، معین دهاز با راهاندازی صفحهای در اینستاگرام و انتشار اشعار و متنهای دستچین و برگزیده، چند صد هزار مخاطب پیدا کرده و به رغم اینکه محتوایش مشخصا با پیجهای زرد متفاوت است، توانسته بین عموم علاقهمندان ادبیات و حتی اهالی جدی ادبیات، جای خود را باز کند. معین دهاز متولد ۷۰ و کارشناس ارشد صنایع از خواجه نصیر است. او در اینستاگرام صفحه «شعری که نباید میخواندیم» را راهاندازی کرده. یک مجموعه شعر هم با نشر «چشمه» دارد به نام «اسب من». با معین دهاز گفتوگویی کردیم درباره حال این روزهای شعر و ادبیات و بازتاب آن در رسانههای اینترنتی.
شما مجموعه شعری با «چشمه» دارید. اینکه پیج شما پرمخاطب است، چقدر تاثیر داشته در اینکه «چشمه» مجموعه شما را منتشر کند؟
ممنونم که آن صفحه را پرطرفدار و البته قوی میدانید. همیشه تلاشم این بوده که محترم بماند و سالم کار کنم. بههرحال «فعالیت ادبی» حالا در هر حوزه، به عنوان سردبیر یک نشریه، یا خبرنگار، یا برنده جایزه یا حتی به عنوان کتابفروش، به شما کمک میکند که شناخته شوید. ناشر شما را میبیند و مخاطب هم شما را میبیند و اثرتان را شاید بخواند.
من اعتقادی به جوایز ادبی نداشتم و ندارم. ضمن احترام به عزیزان، نه به هیچ مسابقهای اثری فرستادم و نه در هیچ جلسهای حاضر شدم. اینها درستترین تصمیمهای زندگی ادبی من است. بنابراین تریبونی ساختم تا خودم و دیگران را معرفی کنم. از همان اول، به مخاطب گفتم که چه کسی پشت این صفحه است و چیزی را پنهان نکردم. زحمت داشت و دارد. راستش متوجه پرسش شما هستم. احتمالا منظورتان زدوبند است. خوشحالم که صریح پرسیدید. باید توضیحی بدهم: قاعده این است که شعرهایت را برای بررسی و چاپ به دبیر شعر نشر «چشمه» برسانی. من هم از همین مسیرِ صحیح اقدام کردم.
در سال ۹۵ با گروس عبدالملکیان جلساتی (در دفتر سابق نشر «چشمه») داشتم و موضوع جلسات، چیزی جز بررسی شعرهایم نبود. زمستان ۱۳۹۵ از او تأییدیه نهایی چاپ کتابم را گرفتم، مشروط بر اینکه جلسات همچنان ادامه داشته باشد. پس همچنان جلسات ما ادامه داشت و روی شعرها کار میکردیم. اصرار گروس برای حذف بعضی شعرها را پذیرفتم، بسیار هم مفید بود. کتاب بعد از دو سال انتظار و صف و نوبتدهی، در سال ۹۷ منتشر شد. چه چیزی در این پروسه غیرعادی است؟
در سال ۹۵ یادم نیست صفحه «شعری که نباید میخواندیم» چند نفر فالوئر داشت و چقدر به قول شما «قوی» محسوب میشد. قطعا تعداد مخاطبانش حدود صدهزار نفر یا قدری بیشتر بود. هرگز فکر نمیکنم این تعداد فالوئر، آنقدر قابل باشد که ناشر ثروتمندی مثل «چشمه» به خاطرش وسوسه شود. دقیقا همان سال ناشری بزرگ، پیشنهادی غیررسمی برای چاپ کتابم داد و نپذیرفتم. یک بار هم شاعر_خبرنگاری پیشنهاد کرد شعرهایش را در صفحه کار کنم تا متقابلا او هم در مجلاتی معتبر، از من و فعالیتم بنویسد.
اما شعرهایش را بهخاطر کیفیتشان منتشر نکردم. او هم گذاشت و رفت. از این مثالها زیاد است. اتفاقا امکان و امکانات زدوبند را داشتم و دارم، اما آدمِ این کارها نیستم. البته بعضی دوستانمان معتقدند اگر کسی مخاطبی دارد، پس آدم بدی است. با این ذهنهای غمزده کار ندارم. بههرحال عدهای از تو و از رشدِ تو بیزارند. نهایتا، مدافع کتاب من، خود کتاب است. با همه ضعفها و کاستیهایی که حتما دارد، فکر میکنم محترم است. نظرات خوبی از چند شاعر و منتقد گرفتهام.
کلا انتشار آثار ادبی سلبریتیها یا افراد پرطرفدار و مشهور را که بعضی از نشرها علاقه خاصی به این ماجرا دارند، چطور میبینید؟
این حق همه است که هر چه دوست دارند بنویسند. متاسفانه در کار هنر، بر خلاف مثلا نجاری، مترِ مشخصی وجود ندارد. نمیتوانیم یک استبداد حاکم کنیم، چون مقدمه فسادی دیگر میشود؛ اما مسئله اصلی همان کیفیت است. تجربه میگوید اکثر این آثار کیفیت ندارند. حتی قابل گفتوگو نیستند. متأسفانه در حوزه ادبیات (برخلاف سینما) نقد و نقادی پویا نیست. منتقدین ادبی خاموش شدهاند، یا فوت کردهاند، یا غمگیناند. اغلب کاری نمیکنند.
پس هر کسی که اسمی دارد، شهامت انتشار هم دارد و امنیت هم دارد. جالب اینکه این گروه از سلبریتیها معمولا در حوزه تخصصی خودشان هم آثارشان قابل دفاع نیست. مثلا بازیگری که شعرهای بدی نوشته، در کار بازیگری هم بد بوده. اگر درک درستی از هنر داشت، به این راحتی به شعر یا داستان ورود نمیکرد. نمیدانم چقدر بین اینها ربطی هست. متأسفانه ناشران بزرگ هم به این ورطهها افتادهاند. این سلبریتیها ویترینها و کتابفروشی و چشم و گوش مخاطب کتاب را اشغال میکنند. خوانده میشوند و سلیقهسازی میکنند. منظورم تغییر سلیقه و ذائقه است. فعالیت بسیاری از اینها را در حوزه تخصصی خودشان هم مخرب میدانم، چه برسد به ادبیات.
حالا واقعا برای شما بازخوردها چطور بود؟ اینکه شما یک پیج خوب ادبی دارید، اثری روی فروش یا بازخورد مجموعه شعر شما داشت؟
قطعا اثر داشته. البته عرضه کتاب شعر خیلی محدود است. شعر به کالایی رایگان تبدیل شده. مردم نمیخرند، و به طور کلی، کتابفروشها هم به کتاب شعر اعتماد ندارند. حق دارند. حتی فروش این کتابهای باریک، چندان سودی ندارد. من توقع عجیبی نداشتم. ضمنا کاغذ گرانتر شده و اولین قربانیاش، شعر است. دیگر مخالف انتشار کاغذی شعرم. دربارهاش پیشتر نوشته بودم. تا امروز دقیقا چهار سال از انتشار کتابم میگذرد. مجموعا حدود ۲۷ ماه ناموجود بوده! حمایت ندید و تنها لطف مردم بود. تنفس در بازار کتاب ایران سخت است. باید خودت را تحمیل کنی. بههرجهت، کموبیش این کتاب خوانده شده و خوشحالم. واقعیتهای بازار نشر را هم پذیرفتهام. مراقبم که توهمی را به دل راه ندهم.
گفتید قطعا اثر داشته؛ یعنی کلا داشتن رسانه ممکن است روی فروش کتاب اثر بگذارد؟
ما امروز امکاناتی داریم که ۷۰ سال پیش شاعران و نویسندگان نداشتند. دنیا عوض شده. البته در گذشته هم شاعران مجله داشتند. در مجلهها آثار خودشان، دیگران، نقدها و مقالات ترجمه و منتشر میشد. بسیار ارزشمند بود و به مخاطبان شعر، کمک میکرد. در واقع به بازارِ شعر رونق میداد! تاسیس رسانهای خوب برای ارائه شعر، مفید و ضروری است. البته تاسیس هر نوع رسانه، به چیزهایی بیشتر از انگیزه احتیاج دارد. امیدوارم شاعران دیگر هم در این حوزهها، به هر نحو، فعالیتی کنند. انتشار نشریه کاغذی، الکترونیکی، یا پیج، یا تولید دکلمه، پادکست، یا… به نفع کلیت بازار شعر است. هر کس به اندازه توانش رونقی بدهد و جانی ببخشد.
در جایگاه یک شاعر و همچنین یک رسانه، آینده شعر فارسی را چطور میبینید؟
شعر فارسی در شکلی که برای ما آشناتر است، دستکم هزار سال است که باقی مانده. حتما در مقاطعی قویتر بوده. در پنجاه سال اخیر شعرهای درخشانی نوشته شده. ممکن است کسانی خیال کنند که عصرِ سترونی شاعران آغاز شده و دیگر شعر بزرگی خلق نخواهد شد. باور ندارم. شعر در ایران بوده، همانطور که درخت و کوه بوده و هست و باقی خواهند ماند. شعر در تنفس ما بوده و هست. کسی نمیتواند عمدا یا سهوا شعر را بکشد. به عنوان کسی که سالهاست در حوزه رسانه شعر فعالیتی دارد میگویم: مردم همچنان از شعرِ خوب (کلاسیک یا معاصر) استقبال میکنند. از مطالعه سطرهای درخشان شگفتزده میشوند و لذت ادبی را تجربه میکنند. واکنش مردم در برابر شعرهایی از چالنگی، ترانسترومر، احمدی، شیمبورسکا و درویش و دیگران را فراموش نمیکنم. این چیزها را بارها دیدهام. اما درباره شیوه ارائه شعر، باید فکر تازهای کرد.
چه فکر تازهای؟ به نظر شما دوران کتاب و دفتر شعر تمام شده؟ یا شکلش باید عوض شود؟ ایدهای دارید؟
دوره کتاب تمام نشده اما گویا دوره کاغذ تمام شده یا دستکم در ایران، زیادی گران است. امروز یک کتاب صد صفحهای، حدود پنجاه هزار تومان است. چهارسال پیش، هشت هزار تومان بود. مشکلات اقتصادی جامعه را همه میدانیم. مردم کتاب را حذف میکنند چون ظاهرا غیرضروری است. در میان کتابها اولین چیزی که حذف میشود، شعر است. چون شعر حجم کمی دارد و مطالعه نسخه الکترونیکیاش راحت است. باید دنبال راه جدید باشیم. از طرفی شاعران، بخش عمده آثار خوبترشان را در شبکههای اجتماعی منتشر میکنند. رفتار غلطی است. اولین پیشنهادم توقف چنین رفتاری است.
خصوصا از جانب شاعرانی که دیگر شناختهشده هستند و به معرفیِ خود احتیاج ندارند. مخاطب حق دارد که در کتاب، آثار بکری بخواند که هرگز در جایی منتشر نشده. از کتاب بعدیام هیچ شعری را هنوز در جایی ننوشتهام. پیشنهاد بعدیام، تأکید بر انتشار الکترونیکی است. کاش شاعران بزرگتر قدمی بردارند و به این حوزه اعتبار ببخشند. اما متاسفانه ایشان چون بازار خود را یافتهاند، انگار دلشوره نسل جوانتر را ندارند. در این حوزه شخصا برنامههایی دارم. جزئیات را نمیتوانم بگویم، چون هنوز به مرحله اجرا نرسیدهام. البته در کنار نسخه الکترونیکی، نسخه کاغذی هم با پشتیبانی ناشر، قابل عرضه است، محدود و برای علاقهمندانش.
چرا «شعری که نباید میخواندیم»؟
عنوان صفحه خیلی به پیشرفتش کمک کرد. در واقع دنبال همین پرسش بودم: چرا نباید میخواندیم؟ همین. اینکه مخاطب یک لحظه به این سوال فکر کند و به جواب قطعی نرسد. تا وقتی که به جواب قطعی نرسیده، این عنوان زنده و فعال است.
روزی که این پیج را راه انداختید، فکرش را میکردید به اینجا برسد؟
به هیچ وجه. برنامهام این بوده که تا سه ماه اول، هزار نفر را جذب کنم. اما در همان ده روز اول به هزار مخاطب رسید. باورم نمیشد. سلیقهام را دوست داشتند. حس میکردم عطشی را شناسایی کرده بودم. در حد توانم، این عطش را رفع میکردم. مخاطبی داشتم که نمیدانست احمد شاملو فوت کرده. پای شعری از او نوشت: به امید سلامتیاش. اول ناراحت شدم. بعد خوشحال شدم. چون توانسته بودم مخاطبی را که با شعر بیگانه است، همراه کنم.
میتوانیم بگوییم کمی اسیر علاقه مخاطب به خواندن شعر حاضر و آماده و کوتاه شدید و در تله مخاطب گیر کردید؟
حتما گاهی بله، اما اجازه ندادم شخصیت رسانه بشکند. خیلی سخت است در اینستاگرام با رقبای زرد بجنگی و دوام بیاوری. البته اسمش را تله و اسارت نمیگذارم. اینها تعامل است. با حفظ استاندارد، گاهی به نفع مخاطب کوتاه میآیم اما نهایتا هر آنچه را که منتشر میکنم، دوست دارم. ما با درک درست از پلتفرم و مدیوم، باید محتوا عرضه کنیم. هم خودِ محتوا و هم شیوه ارائهاش، متناسب با همین محیط مجازی است. شما در هوا باید پرواز کنید، در آب شنا کنید و در خشکی بدوید. محیط و قواعدش را باید فهمید و شناخت. انتشار بعضی شعرها در اینستاگرام بیهوده است. همانطور که یک نقاشی صرفا روی دیوار گالری عرضه میشود و روی صفحه ۷ اینچی گوشی، آن تاثیر را ندارد. کار نمیکند.
از صفحات زرد حرف زدید، چیزی بپرسم. اخیرا چندتایی نویسنده و شاعر و دلنویس از بین شاخهای اینستا اضافه شدهاند به بازار کتاب. امیر علی ق، روزبه معین و این آخرها شیما مشهور به هیروشیما. کتابهای اینها را خواندهاید؟ نظرتان درباره اینطور محتوا و انتشارش چیست؟
من مایل نبودم و نیستم که اسمی بیاوریم. چون عمیقا معتقدم که نباید به اشخاص پرداخت. مگر اینکه شخص و آثارش، بزرگ و مهم باشد. نکته دوم: فرق زیادی هست بین اثر ضعیف و اثر زرد. اثرِ ضعیف، صرفا از کمبضاعتی آمده. اما اثر زرد، ربطی به بضاعت و توان نویسندهاش ندارد. اثر زرد، شیاد است و شاید حتی واقعا ضعیف نباشد.
در کثافتکاریاش هشیار و قوی است. زرد بودن، مسئلهای اخلاقی است و نه تکنیکی. مثلا یک نویسنده زرد درباره کتابش دروغ میگوید. با ترفندهای چرک، بازار کتابش را رونق میدهد. در سال ۹۷ بهاصطلاح نویسندهای مدعی شد که در جشن امضای کتابش ۱۱۰۰ نسخه فروخته. او از «هزاران نفری که دست خالی برگشتند» معذرتخواهی کرد و گفت جبران میکند. این یعنی دستکم سه هزار نفر به کافهای برای جشن امضا هجوم آوردهاند. رپرتاژی کامل را هم یک خبرگزاری کار کرد. محض رضای خدا یک عکس منتشر نکردند تا این هزاران نفر را ببینیم. اصلا ۵۰۰ نفر را ببینیم. اینها شیادی است و بازار آن کتاب را داغ میکند. مخاطب تحت تاثیر این دروغزنها، کتاب را میخرد و ناامید میشود.
اخیرا با کتابی مواجه شدم با عنوان «پیگیر اخبار نباشید». اتفاقا سر و ریخت محترمی داشت. مترجم معروف و محترمی هم دارد و ناشر معتبری منتشرش کرده. اما متن کتاب، مجموعهای از مغالطهها، مطلقگرایی، اغراق، هیجانزدگی، شلختگی و حرف و موعظه است. کارآفرین سوییسی که نه ادیب است، نه فیلسوف، نه روانشناس و نه جامعهشناس، توصیه کرده اخبار را دنبال نکنید! همه خبرنگاران را «صفحهپرکنِ پریشان» میداند. تعبیر اوست. میگوید اگر خبر ارزش داشت، الان خبرنگاران پولدار بودند! سطح استدلالهایش در همین حدود است. واقعا نمیفهمم این کتابها یعنی چه.
به نظر شما موفق شدن در حوزه رسانه ادبی و کتاب، چقدر سخت یا آسان است؟
آسان نیست. پیوسته باید کار کرد. معمولا از سر هیجان، چند هفته کار میکنند و بعد رها میکنند. خاطرم هست که سرباز بودم. در پادگان اجازه نمیدهند گوشیات را داخل ببری. برای رسیدگی به امور صفحه هر روز، ساعتهایی مرخصی میگرفتم تا بتوانم از پادگان خارج شوم. تلفن همراه را به مغازهای سپرده بودم. هوای لویزان برفی بود و سرد. نمیشد دستم را از جیب دربیاورم. پس به متروی قائم پناه میبردم. آنجا خلوت بود و آخرین ایستگاه. غربت عجیبی داشت.
کسی این سختیها را نمیداند. بههرحال هر کاری زحمت دارد و هرکس که تصور میکند اداره یک پیج ادبی راحت است، همین فردا شروع کند. احداث پیج، رایگان است و سرمایه نمیخواهد. پس لطفا شروع کند و به دیگران هم خیری برساند. من سرمایهام فقط ذوق و عشقم به شعر و عکاسی و ادبیات بود و البته دانشم در حوزه مهندسی صنایع یاریام کرد. اوایل حتی گوشی هوشمند نداشتم. محتوا را از طریق تلفن خواهرم بارگذاری میکردم. در این سالها سعی کردم مخاطب را با آثار درخشانی آشنا کنم. خیلیها را به کتاب خواندن علاقهمند کردم و خوشحالم. البته منکر بخت و اقبال نیستم، اما برایش باید زمینه ساخت. میفهمم که عواملی خارج از کنترل ما، گاهی برنامههای ما را متوقف میکنند.
من هم میتوانستم خیلی بهتر عمل کنم. هنوز در میانه یک راهم. کاش دولت شرایط را برای توسعه کارها تسهیل کند. مثلا صدور مجوزها راحت باشد. به زودی کارگاههایی را در حوزه ادبیات راهاندازی خواهیم کرد. واقعا نگرانم. امیدوارم اینترنت و شبکههای اجتماعی را از کسبوکارها نگیرند. یک ساختمان بلند ساختهای و حالا در یک لحظه ویران شود، یا تهدید یک ویرانی بر سرش باشد. این چیزها تلخ است. من شخصا از دولت هرگز شغل نخواستهام. نه تنها برای خودم و بلکه برای چند نفر دیگر هم میتوانم شغلی بسازم. اما توسعه کسبوکار نیازمند آب، برق، گاز و اینترنت است. یعنی ابتداییترین نیازها را میخواهم که تامین کنند و همین. باید بتوانم آنچه را که تا امروز بنا کردهام، به سلامت، به مراحل بعد برسانم.
به نظر شما شعر به وضعیت امروز جامعه ما چه کمکی میتواند کند؟
شعر و در مجموع ادبیات، به ما معرفتی میبخشد. زبانی که با آن فکر میکنیم و زبانِ حرفزدنِ ما را تقویت میکند، توسعه میدهد. ادبیات به قول یوسا (در مقاله درخشان «چرا ادبیات؟») خوراک جانهای ناخرسند است و هستی را به چالش میکشد. پرسش را میآموزد. این چیزها در هر جغرافیا و تاریخی اهمیت دارند. در امروزِ پریشانِ ما مهمتر است. شعر تو را با ابهام روبهرو میکند. تو را با ابهام آشنا میکند. ابهام اساس شعر است و همیشه غیبتِ حرفی در میان حرفها هست. کدام حرف؟ کسی نمیداند. اما غیبت را حس میکنی. آشفته میشوی. شعر به تو یاد میدهد که ابهام را قبول کنی: نور روی همه چیز نمیافتد، ابهام را بپذیر. شعر به تو میآموزد که ابهام را تحمل کنی و مرتبهای بالاتر: از ابهام لذت ببری. انسانی که از ندانستن وحشت کند، اسیر پاسخهای پرت و جعلی خواهد شد. اینها را دستاورد عظیم شعر میدانم.



