روزنامه هفت صبح،‌ مرتضی کلیلی ‌| ‌با قاب تاریخ به ایران قدیم سفر‌ و یادی ‌‌از ‌گذشته می‌کنیم. در تهیه این مجموعه، از تصاویر کمتر دیده ‌شده‌ای استفاده شده که تماشای آنها خالی از لطف نیست. عکس‌هایی از مشاهیر تاریخ معاصر ایران، شهرهای ایران، عکس‌های فوتبالی، نوستالژیک و… برای دیدن تصاویر و شرح آن ادامه مطلب را بخوانید.

قاب مشاهیر ۱
خاله‌زنک بازی در دربار پهلوی دوم؛ ثریا اسفندیاری دومین همسر محمدرضا پهلوی ‌‌در سال ‌ ۱۳۳۶ از او جدا شد و تا پنج سال بعد از جدایی خود، درباره زندگی خود با شاه سکوت اختیار نمود ‌اما سرانجام در سال ( ۱۹۶۳ -۱۳۴۲) ‌ با انتشار کتاب خاطراتش حقایق زیادی از ماهیت درباری پهلوی را افشا‌ کرد. ثریا ضمن تشریح اوضاع داخلی دربار پهلوی به نقش زنان در دربار اشاره کرده و می‌نویسد: «برخلاف دوران سلطنت رضاشاه که زنان نقشی در دربار نداشتند؛ دربار پسرش یک دربار زنانه بود. درست است که زن‌ها رسماً نقشی به عهده نداشتند؛ ولی در عمل با هزاران حیله و دسیسه به مقاصد خود جامه عمل می‌پوشاندند و من ناچار بودم در میان این کانون دسیسه و توطئه که ملکه مادر در راس آن قرار داشت؛ خود را از بلایا مصون نگاه دارم.

البته این توهم نباید ایجاد شود که زنان درباری واقعاً چیزی از عالم سیاست می‌دانستند. نه، سطح معلومات و اطلاعات آنها بسیار محدود بود و تنها چیزی که در آن مهارت داشتند، توطئه و سخن‌چینی بود. ملکه مادر هر روز عده‌ای از زن‌ها را به دور خود جمع می‌کرد و ساعت‌ها با آنها با صرف چای و غیبت از این و آن می‌پرداخت و شاید من که هیچ وقت در این مجالس حاضر نمی‌شدم، یکی از موضوعات صحبت آنها بودم. دو خواهر تنی شاه، شمس و اشرف رقیب و دشمن خونی یکدیگر بودند‌ و این رقابت و خصومت در کودکی آنها ریشه داشت و برخلاف آنچه شایع شده بود، اشرف دختر نازپروده و مورد علاقه رضاشاه نبود. رضاشاه به شمس بیشتر توجه و علاقه نشان می‌داد.

قاب تاریخ ۱
تعجب کُردها از استقامت یک زن؛ مریم کاظم‌زاده همسر شهید اصغر وصالی فرمانده گروه دستمال سرخ‌ها بود. او که در آن دوران به عنوان عکاس خبرنگار در غائله‌های کردستان و درگیری با ضدانقلاب حضور داشت، خاطره‌ای از سختی‌های جنگ در کردستان را اینچنین روایت کرده: «شهریور ۵٨ بود. سختى مسیر و گرما برایم طاقت‌فرسا بود. تمام تلاشم را مى‌کردم از بچه‌ها عقب نمانم. به پیشنهاد دکتر چمران براى اولین بار همراه گروه دستمال سرخ‌ها شده بودم. براى شناسایى منطقه مرزى باید از مسیر کوهستانى طولانى عبور مى‌کردیم تا به روستاى برده رَشه و دوپلوره برسیم. حدود ۲۰ نفرى مى‌شدیم.

به دستور اصغر وصالى، بچه‌ها در سه گروه حرکت مى‌کردند. تمام بچه‌ها از بودنم خوشحال بودند به جز اصغر وصالى. به وضوح از حضور من دل خوشى نداشت. به انتخاب خودم و برخلاف میل او همراه‌شان شده بودم. اصغر وصالى من را به شمس‌الله رحیمى که راننده بود سپرد و رفت. ماشین حرکت نکرده بود که پیاده شدم. نیم ساعتى مى‌شد که همراه بچه‌ها از کوه بالا مى‌رفتم که اصغر وصالى مرا دید. به سمتم آمد و آمرانه پرسید: «مگه نگفتم با ماشین برى؟» گفتم: «من خودم براى خودم تصمیم مى‌گیرم.» تشنگى امانم را بریده بود. خودم قمقمه نداشتم. بچه‌ها تقریباً تمام آب قمقمه‌هایشان را به من داده بودند.

خوب خاطرم هست که وقتى رضا مرادى داشت از قمقمه‌اش بهم آب مى‌داد، اصغر وصالى با لحن تندى گفت: «انقد به این آب ندین» هرچند اولین برخورد تندش با من نبود اما خیلى ناراحت شدم. وقتى تعجب بچه‌ها را دید، آرام‎‌تر گفت: «حرکتشو کندتر مى‌کنین.» فقط تشنگى نبود، راه هم خیلى سخت بود. یک نفر به سختى عبور مى‌کرد. باران راه را شسته بود. بلدچى‌هاى کُرد از حضور من تعجب مى‌کردند و مى‌گفتند زن‌هاى ما هم از این راه نمى‌آیند. اما من دلم به این گفته‌ها خوش نمى‌شد و از صمیم قلب به نشاط‌شان غبطه مى‌خوردم.

آنها هم خسته بودند اما عادت داشتند. خوب خاطرم هست که آن روز در دلم، دوربینم را با اسلحه‌ها و خشاب‌هایشان مقایسه می‌کردم. استقامت‌شان برایم عجیب بود. یکى از بلدچى‌هاى کُرد گفت: خواهر، اگه آب مى‌خواى تندتر بیا. چشمه نزدیکه! این را که شنیدم ایستادم. روى تخته سنگى نشستم. سرم را با دست‌هایم بغل کردم. سایه‌اى را روى سرم احساس کردم. بلدچى بود. با لیوانش از چشمه برایم آب آورده بود. به چشمه که رسیدم باز آب خوردم. از آب خنک به سر و صورتم زدم. بچه‌ها با شور و شیطنت سر و رویشان را خیس مى‌کردند و سر به سر هم می‌گذاشتند.

رضا مرادى از همه‌شان جوان‌تر بود. شنیدم که منصور اوسطى گفت: چشمه‌هاى بهشت خیلى از این بهتره…منصور اوسطى اولین شهیدى بود که دیدم. به یاد گروه دستمال سرخ‌ها در این عملیات شناسایى: شهید اصغر وصالى، شهید منصور اوسطى، شهید جهانگیر جعفر‌زاد - شهید رضا مرادى، شمس‌الله رحیمى، عبدلله نورى‌پور، اسماعیل لسانى، فریدون خیام‌باشى» (پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی‌ )

قاب مشاهیر ۲
محمدرضا لطفی و ‌هوشنگ کامکار - ‌سال ۱۳۴۷؛ محمدرضا لطفی ۱۷ دی ۱۳۲۵ ‌در گرگان و خانواده‌ای فرهنگی به دنیا آمد، پدر و مادر وی هر دو معلم بودند. لطفی می‌گوید: پدر و مادرم هر دو عاشق و دوستدارِ موسیقی بودند و پدرم خواننده و نوازنده تار نیز بود و صدایش به صدای رضاقلی‌میرزا ضِلّی شباهت داشت؛ اما با زنگ بیشتر. لطفی در زادگاهش تحصیلات عمومی‌ خود را گذراند و در آغاز جوانی برای فراگیری تار به تهران نقل مکان کرد.

وی در دوره هنرستان به دعوت حسین دهلوی به ارکستر صبا رفت و به عنوان نوازنده تار مشغول به کار شد و در سال ۱۳۴۳ جایزه نخست موسیقیدانان جوان را نیز کسب کرد. لطفی در سال ۱۳۵۴ گروه شیدا را راه‌اندازی کرد اما این گروه در اعتراض به رژیم پهلوی از همکاری با رادیو انصراف داد و کانون موسیقی چاووش را با همکاری هنرمندانی مانند حسین علیزاده، پرویز مشکاتیان، علی‌اکبر شکارچی و … راه‌اندازی کرد. لطفی پس از تحمل مدت‌ها درد و رنج ناشی از بیماری سرطان در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۳ درگذشت و در زادگاهش به خاک سپرده شد.

اما هوشنگ کامکار در سال ۱۳۲۵ در سنندج به دنیا آمد. فرزند ارشد مرحوم استاد حسن کامکار. در نوجوانی آکاردئون می‌زد. با برادران و تنها خواهرشانگام به گام کار گروهی را آغاز کردند و در همان سنندج در باشگاه افسران، مدارس و تالارهای این شهر موسیقی ردیف دستگاهی و همچنین موسیقی کردی را اجرا می‌کردند. سال ۵۱ به دانشکده موسیقی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران وارد شد و در رشته آهنگسازی با رتبه اول لیسانس گرفت .

با بورس اهدایی از کشور ایتالیا عازم رم شد.‌مدتی بعد به آمریکا رفت و فوق‌لیسانسش را از دانشگاه ایالتی سانفرانسیسکو در رشته تاریخ موسیقی اخذ کرد‌. پس از آنکه در سال ۵۸ به ایران برگشت ۱۰ سال در دانشگاه هنر تدریس کرد و شش سال مدیر گروه موسیقی این دانشگاه بود. دراین مدت شکلگیری گروه کامکارها نیز رسمی‌تر شده بود و مدیریت آن بنابر سنت خانوادگی و تجربیات علمی و عملی به عهده او گذاشته شد.

قاب تاریخ ۲
گران‌ترین جشن تاریخ‌ در ایران و علف‌خواری کودکان! ‌‌ از «جشن ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران» که هزینه آن را ۱۰۰ تا ۳۰۰ میلیون دلار و در برخی منابع حکومت پهلوی دوم تا ۸۰۰ میلیون دلار تخمین زده‌اند، خارجی‌ها خوش‌شان آمد؟ برخی که آمدند و بخوربخور آنچنانی کردند و خوش گذراندند حتما خوش‌شان آمد ولی برخی هم مسخره کردند شاه پهلوی را. یک ‌نمونه «جرج بال»، معاون وزارت خارجه آمریکا که گفت: «چه مناظر زننده و پوچی که فرزند فرمانده یک فوج قزاق در کشوری که درآمد سرانه آن از ۲۵۰ دلار بیشتر نیست مانند یک امپراطور جشن برپا کرده بود.»

بدتر اینکه همان ‌موقع اوضاع ایران خراب‌تر از این‌حرف‌ها بود و در برخی نقاط ایران خشکسالی و قحطی آمده بود و وضعیت روستاها را پروفسور «جیمز بیل»، مدیر مرکز مطالعات بین‌المللی «کالج ویلیام و مری» آمریکا که پیش ‌از برپایی جشن به ایران آمده بود، در کتابش اینگونه توصیف کرده است: «در سال۱۹۷۱ [۱۳۵۰ شمسی] از ایران بازدید کردم و شاهد فقر مرگبار در روستاهای استان فارس بودم و دو بار به چشم خود دیدم که کودکان گرسنه علف و بوته‌ها را در مزارع نزدیک روستاهای خود می‌خوردند.»

این قحطی و وضعیت اسفبار روستاها در سخنرانی‌های اعتراضی امام خمینی در نجف علیه برگزاری این جشن نیز بازتاب یافته: «برای من‏‎ ‎‏کاغذهایی از ایران می‌رسد و شکایاتی از ایران راجع ‌به اوضاع می‌رسد… از شیراز یکی از علمای محترم شیراز نوشته‌اند… اینجا قحطی واقع شده است، در جنوب. و… [برخی مردم] اینجا به‌قدری در قحطی‏‎ ‎‏و در گرسنگی هستند که بچه‌هایشان را در معرض فروش قرار داده‌اند… اطراف مملکت ایران در این‏‎ ‎‏مصیبت گرفتار هستند و میلیون‌ها تومانش خرج جشن شاهنشاهی می‌شود!»(فارس)

سایر اخبارکاربران ویژه - اسلایدررا از اینجا دنبال کنید.