روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا خدا قسمت و نصیبتون نکنه. چند وقتی هست صبحها که از خواب بلند میشم، اول یهسر میرم بهشت زهرا، بعد برمیگردم و به کارهام میرسم. یعنی اطرافیان و بستگان اطرافیان، مسابقه لقاالله گذاشتهاند و یکی پس از دیگری تشریف میبرن اون دنیا. اصلا خاصیت عجیبی داره این بهشت زهرا… وقتی پات باز میشه، دیگه پشت هم میری. دور از جون شما، میرم خاکسپاری، تا میام گرد و خاک رو بتکونم، یکی دیگه به رحمت خدا میره.
جوجهکباب این یکی از گلومون پایین نرفته، میشه هفتم اون اولی. چایی ختم دومی رو نخورده، یکی دیگه غزل خداحافظی رو میخونه. خلاصه که داستانی دارم این چند وقت و بین بهشت زهرا و مراسم سوم و هفتم و چهلم بهصورت رقابتهای گروهی و ضربدری در رفتوآمدم و کلی با مسئولین و کارکنان غسالخونه، رفیق شدهام.
در آخرین موردی که حضور گرمم، شمع محفل یکی از دوستان در بهشت زهرا شده بود، دیدم که داستان، داغتر از این حرفهاست و جماعت به این راحتیها بیخیال متوفی نمیشن و دونهدونه همه فامیل یهبار خودشون رو تو قبر میندازن و اصرار که ما رو هم خاک کنین. خب، به دلیل ضعف مفرط اعصاب و اوردوزِ مراسم خاکسپاری، عزیزان را با پیکر متوفی تنها گذاشتم و به انتظار وسیله ایابوذهاب که مهیا بود نماندم و یک تاکسی اینترنتی گرفتم که سریعتر به دنیای زندگان رجعت کنم و به بدبختیهای دنیوی برسم.
آقا بهنظر من رانندهای رو که مسافری خاکی و گِلی از مبدا بهشتزهرا سوار میکنه باید توجیح کرد که درصد احتمال آمدن این مسافر به قصد تفریح و سرگرمی نزدیک به صفره و شرایط خاص خودش رو داره. فکر میکنم راننده محترم تصور کرده بود من رو از جلوی تالار عروسی سوار کرده:
- «شلوار و کفشتون گِلی شده…»/ «بله. ببخشید ماشینتون رو کثیف کردم. سرِ قبر بودم با اجازهتون…»/ «نه بابا. فدای سرت. امروز، روزِ کارواشمه.»/ «ماشینتون که داره برق میزنه.»/ «چه ربطی داره؟»/ «آخه معمولا وقتی ماشین کثیف میشه، میرن کارواش.»/ «من هر چهارشنبه میرم کارواش.»/ «یعنی هفتهای یهبار ماشین رو میشورین؟»/
«این چه حرفیه… این چه حرفیه… من هر روز ماشین رو میشورم و دستمال میکشم. هفتهای یهبار هم کارواش میرم تا جاهایی که به چشمم نمیاد شسته شه. آستینِ پیرهنتون هم خاکی شده…» یعنی در معجون زندگی این روزهام، فقط یه راننده وسواسی در مسیر برگشت بهشت زهرا کم داشتم. احساس میکردم که یک میکروب منحوس در یک آزمایشگاه استریلیزه هستم و طرف هم دوست داره هرچه سریعتر به مقصد برسیم و من رو پرت کنه پایین و بیفته به جون ماشین…
- «بله… باز هم ببخشید.»/ «نه بابا… فدای سرت. میدم صندلیها رو هم بشورن.»/ «بله. البته به نظرم شما با این حساسیتی که دارین، کاشکی از این محدوده، مسافر سوار نکنین.»/ «روزهای کارواش، ایرادی نداره. اون گِله چسبیده به کفشتون؟»/ «بله. ببخشید زیرپایی هم کثیف شد…»/ «نه بابا… فدای سرت… گِل به پشت شلوارتون هم پاشیده انگار…»
قشنگ سرتا پامو اسکن کرده و نقاطی که آلوده میکردم رو کاملا برآورد کرده بود. چند دقیقهای سکوت کرد و به راهحل جدیدی رسید تا حالش بهتر شه:- «میخواین جلوی یک خشکشویی یه نیش ترمز بزنم؟»/ «برای چی؟!»/ «که شلوارتون رو سریع بشوره. آشناست با من.»/ «شلوارم رو دربیارم که بشوره؟
یهخرده به نظرتون صحنه بدی نیست جلوی مغازه؟»/ «آره راست میگی… توی قبر بودین؟»/ «نه قربان… کنار قبر بودم.»/ «خب پس… ببین توی قبر میرفتین چقدر کثیف میشدین.»/ «دور از جونتون، هفته قبل این سعادت نصیبم شد که داخل قبر برم.»/ «جدی؟… آخ آخ آخ… چقدر سخت… چقدر سخت… اونوقت لباسهاتون چی شد؟… با چه ماشینی برگشتین؟… صندلی ماشینه خیلی گِلی شد؟…»



