روزنامه هفت صبح، ستاره کدخدایی | تماشاخانه سپند در خرداد ماه هزار و چهارصد و یک، پذیرای نمایشی دیدنی بهنام «دیدار کاملا اتفاقی» است؛ نمایشی که فاطیما سرلک، بازیگر و مدرس دانشگاه آن را نگاشته و خود نیز کارگردانی کرده است. سرلک با بهرهگیری از کولهبار پربار سالها بازیگری، کارگردانی و تدریس، اینبار درباره موضوع پراهمیت زن و مسائل و مصائب آن، قلم را به حرکت واداشته و اندیشهاش را با هنر نمایش ارائه کرده است.
خود را بهجای چند زن پریشان بگذارید، زنانی از جنس زنانی که گاهی شبیهاش را دیدهاید و یا شنیدهاید اما؛ اینبار هرکدام با هم در فضایی غیر از این زمین خاکی حضور دارند. در عالمی میان مرگ و زندگی در برزخ ذهن و برزخ ملکوت. این قصه اصلی ماجراست. زنانی با دردهایی کشیده و ناکشیده، با حرفهایی گفته و نگفته و با فریادهایی که در زندان گلویشان سالها حبس کشیده است. این زنان، سمبلی از آن دسته از زنان هستند که روی این کره خاکی در چنگ بیداد جهلِ تاریخ اسیر شدهاند.
نمایشنامهنویس (فاطیما سرلک) دغدغه خود را درباره این روایت پر راز و قدیمی با پرداخت و فرمی نو ارائه کرده است. او با نگاه انتقادی به قصه پر تکرار بیداد و ظلم به زنان مظلوم در جهان، تلاش میکند تا قلب مخاطب را به دست قصه این پنج زن بسپارد تا با سِلاح نمایش، فریاد انسانوار سر بدهد. او رویای جهانی را در سر مخاطب میاندازد که در آن هیچ زنی رنج جور و ستم، رنج تفکر غلط جنس ضعیف و دوم بودن را به دوش نمیکشد. زنی که در نگاه اول یک انسان است با همه آرزوها، آمالها و اختیارها.
روایت او، تودرتو و چندلایه است. ماهیت قصه درد است اما تاملبرانگیز. همه شخصیتها در کشمکش با خود و جامعه در رنجند و این کشمکشها به زیبایی با بازیها و طراحی حرکات بر صحنه، ساماندهی شدهاند. قهرمانان سرلک همه زنهای معمولیاند و بسیار باورپذیر، اینان در عین آنکه شفقت تماشاگر را برمیانگیزانند، دوستداشتنی هم هستند. در پیچ و خم داستان، هرکدام پیچ و خم زوایای روحی خود را آشکار میکنند و این نقطه قوت نمایشی است که دغدغهای فراجنسیتی دارد.
دغدغهای که او را به سمت و سوی توجه به مفهوم زن و زنانگی کشانده است، زن بهعنوان یک انسان به معنی واقعی کلمه. زنی که از جهل جامعه، رج به رج زندگیاش از غم است اما؛ امید و عشق در شب تاریک زندگیاش نمیمیرد.کارگردان در برقراری توازن میان قصه، بازیگر و حرکات سمبلیک موفق ظاهر شده است و با بیان استعاری نمایش را از پرتگاه کسالت نجات داده است. دیالوگها ملموس و در فرازهایی دارای لایههای فلسفی و زیرین هستند که ذهن مخاطب را به تفکر وادار میکنند.
«همیشه نور هست، خورشید را باید پیدا کرد.» آنیس و میریام، افرا و ماهتیسا و بوشرا شخصیتی چندوجهی دارند و بنابراین به پختگی رساندن آنها حاصل تمرین و زحمات چندین ماهه است. بازیگرهای این نمایش به مرحله پختگی در این قالبها نزدیک شدهاند که نشانه آن، همذاتپنداری است که تماشاگر با تکتک آنها میکند.
از نقاط قابل تحسین نمایش، ایده طراحی لباس چندلایه برای شخصیتهاست. طراح لباس این نمایش (سمیه پسندیدهخواه)، با توجه به تم استعاری نمایشنامه در این زمینه موفق عمل کرده و موسیقی سعید ساکت فضای برزخی و تعلیقی نمایش را روح بخشیده است. نقطه اوج موسیقی با طراحی خوب حرکتها توسط نغمه گرجیانمنش، در پرده پایانی بارزتر است. و البته گفتنی است نمایش در بهرهگیری از ظرفیت نور و نورپردازی آنچنان که بایسته است بهره نگرفته.
نمایش خوب سمفونی از میزانسن و متن خوب است. «دیدار کاملا اتفاقی» با محتوای انسانیاش، با ساختاری خوب که در سایه میزانسنها (صحنه، لباس، حالات و حرکات) رقم خورده است، اثری قابلاعتنا و ارزشمند است، نمایشی که در وهله اول قصهگو است و در مرحله بعد تفکر انتقادی خویش را به دور از اطوارهای فمنیستی و روشنفکرانه مرسوم ادا میکند.
تماشاگران خود را تا انتهای پرده نگه میدارد و قهرمانان قصه خود را رها نمیکند، آنها را در برزخ، از قید تعلقات زمینی مرحله به مرحله (افکندن لایهای از جامه) جدا میکند و در نهایت پایشان را از زمین میکَند و با آرامشی سپید از جنس رنگ و نور به بهشت آرامش میکشاند. بهشتی که قرار بیقراری آنهاست، بهشتی که حتی در آنجا زن بودن و زنانگیشان را فراموش میکنند، همهچیز را از خاطر میبرند حتی نام خود را و تنها، سرود «انسان» بودنشان را فریاد میزنند.



