روزنامه هفت صبح | یک کتاب سینمایی عجیب: دوست باسوادی در فیسبوک داشتم که به شکلی بنیادین معتقد به دو نوع سینمای هنری و سینمای تجاری بود. تقسیم‌بندی اصولگرایانه که از دهه چهل میلادی به‌بعد و پس از امواج متعدد تئوری‌های نقد فیلم دیگر از مد افتاده بود اما دوست من اصرار به این تقسیمات داشت. سینمای بلاتار و تارکوفسکی و فلینی و برسون در مقابل سینمای فورد و هیچکاک و هاکس. سینما را به شکل یک ابزار بیان ایده‌های روشنگرانه فلسفی می‌دانست‌.

و خب من مخالفتی با چنین تاویل‌هایی ندارم (هرچند علاقه‌ای هم ندارم. شاید به‌خاطر کمبود دانش شخصی‌ام در آن حوزه‌ها) اما فکر می‌کنم که در هر روایتی، در هر روایت سنجیده‌ای، بتوان آن سرشاخه‌ها را کشف کرد. و هر فیلم چیزی ورای آن نوع نگاه محدود باید ارزیابی شود. طبیعتا بحث‌های طول و دراز ما به اقناع هیچکدام نینجامید. حتی وقتی نقد کریس مارکر بر سرگیجه را نیز برایش فرستادم، فایده‌ای نکرد و به‌نوعی آن را یک لکه سیاه در کارنامه مارکر عزیز دانست.

هفته پیش این کتاب را خریدم: هیچکاک فلسفی. نویسنده‌اش یک دکترای فلسفه و رئیس دپارتمان فلسفه دانشگاه شیکاگو بوده. کاش آن دوست فرهیخته‌ام را در اینستاگرام هم داشتم و بهش این کتاب را نشان می‌دادم. کتاب را تازه دست گرفته‌ام. تمرکز کتاب روی سرگیجه است. خوشبختانه ترجمه بسیار خوبی هم دارد. برای کسانی که دوست دارند دستاوردهای سینمای روایی را زیرسوال ببرند.

رمانس در دل تاریخ
دکتر ژیواگو به‌عنوان یکی از پرتماشاگرترین فیلم‌های تاریخ سینما، شهرتی نابهنجار به‌عنوان یک فیلم تجاری خوش‌رنگ و لعاب دارد، مضاف بر این‌که در میانه دهه شصت منتقدان چپ در سراسر دنیا فیلم را به یک رمانس سطحی ضد‌شوروی تقلیل دادند. تمام آن دقت و وسواس دیوید لین برای واقع‌نمایی و باورپذیری به‌عنوان نشانه‌هایی از فقدان ایده‌ای مولفانه در سینمای او علیه خودش به‌کار گرفته شدند. در قامت یک تجاری‌ساز‌ ترو‌تمیز.

دکتر ژیواگو برای من بهترین فیلم دیوید لین است. با اختلاف بسیار از دیگر فیلم‌هایش. نیمه اول فیلم تا قبل از آغاز جنگ جهانی نمونه‌ای است از زیبایی‌شناسی استادانه و پرزحمت و رنجی که لین در بازسازی یک دوره تاریخی و یک شهر (مسکو) متحمل شده است و پر است از فصولی که با استادی حیرت‌انگیزی ساخته شده‌اند. مثل کل فصل‌های ختم شده به سوء‌قصد لارا علیه کوماروفسکی و فصل بعد از آن. اما بقیه فیلم هم کم از این فصول درخشان ندارد‌. مثل فصل نفسگیر و طولانی مهاجرت خانواده ژیواگو در آن قطار خفقان‌آور و یا زندگی کوتاه و مشترک ژیواگو و لارا در آن ملک اربابی و یخ‌زده.

فیلم در نیمه دوم خودش گهگدار در سانتی‌مانتالیسمی افراطی سقوط می‌کند اما به سرعت و باتکیه بر متن ادبی قدرتمندی که اثر را پشتیبانی می‌کند ازجای برمی‌خیزد. دکتر ژیواگو در نهایت به تصویری شاعرانه از یک دوره تاریخی بدل می‌شود و می‌تواند فرایند کاتارسیس را در ذهن تماشاگر خود به تمامی انجام دهد.دکتر ژیواگو. ساخته شده به سال ۱۹۶۵٫ ساخته دیوید لین. بازیگران: ‌عمر شریف، جولی کریستی، ‌جرالدین چاپلین، رد استایگر.

بازیگر ترسناک
ایزابل هوپر خونسردی معصومانه مشهور بازیگران زن فرانسوی را به مرز انجماد می‌برد. صورتش هر احساس شفقت‌آمیزی را پنهان می‌کند. او برای جلب محبت ما به‌عنوان تماشاگر اهمیتی قائل نیست. ذاتا این‌گونه است. و ما جذبش می‌شویم و می‌دانیم که از او هرکاری بر‌می‌آید. ورود او به هر فیلمی یعنی گشایش چندین گزینه برای هر پیچ‌و‌خم غیرمترقبه داستانی. هر حرکت شگفت‌انگیزی. نیازی به زمینه‌سازی‌های شخصیتی نیست. خود هوپر، خود حضورش دل ما را خالی می‌کند.

عادت کرده بودیم با حضورش همچون یک آسانسور در عمارت مخوف و پنهان غرایز و تمایلات و نابهنجاری‌ها بالا و پایین برویم. این سال‌ها چنان همیشه جذب خونسردی ترسناکش بودیم که هیچ‌وقت نفهمیده بودیم چقدر ریز‌اندام است و چقدر می‌تواند آسیب‌پذیر هم باشد. برای همین وقتی او را در فیلم «در کشوری دیگر» ساخته هونگ سانگ سو و در اتمسفری عجیب، دیدیم جا خوردیم. این همان ایزابل هوپر معلم پیانو است؟هوپر در هفتاد سالگی یک افسانه سینمایی است. با پنجاه سال سابقه بازیگری و حضور در بیش از هفتاد فیلم سینمایی. و همین سال پیش بود که به‌عنوان بهترین بازیگر زن هزاره سوم انتخابش کردند.

فریبنده و کلاسیک
فیلم‌های نوآرها گنجینه‌ای برای سینما‌دوستان هستند اما این واقعیتی است که اکثر آنها امروزه کهنه به‌نظر می‌رسند. هم در شکل پرداخت روایت و هم در صحنه‌های حادثه‌ای. اما معدودی از فیلم‌های نوآر هستند که گذشته از ارزش تاریخی‌شان هنوز زنده و سرحال و جذابند. مثل جنگل آسفالت یا اوج التهاب. جیب‌بر خیابان جنوبی هم در این دسته است. فیلمی پرهیجان با فیلمنامه‌ای دقیق و شخصیت‌پردازی‌های استادانه‌. فیلم را ضد‌کمونیسم نامیدند (فیلم در بحبوحه ماجرای مک کارتی کلید خورد) و بعد‌ها طرفدارانش تصمیم گرفتند این داغ ننگ را از فیلم بزدایند. اما در نهایت فیلم گرایشات عمیق ضد‌کمونیستی دارد.

در دنیای فیلم دزدی، خود‌فروشی و تبهکاری هرگز با جرم عظیم خیانت به کشور قابل مقایسه نیستند. یک جیب‌بر حرفه‌ای از زن زیبایی که تحت تعقیب پلیس است کیف‌ربایی می‌کند. در کیف میکرو‌فیلم‌های پرارزشی است. حال پلیس و دسته جاسوس‌ها که کارفرمای زن هستند، در دالان‌ها و کوچه‌پس‌کوچه‌های نیویورک به‌دنبال این جیب‌بر خوش‌تیپ هستند. و هر دویشان برای پیدا کردن جیب‌بر به زن پیری متوسل می‌شوند که کارش فروختن اطلاعات است…

قهرمانان جیب‌بر خیابان جنوب از مردم عادی کوچه بازار هستند و معجزه فولر اینجاست که تعهد و عشق را در میان این گروه از مردم با استادی به نمایش می‌گذارد. فیلم آکنده است از شخصیت‌های فریبنده‌ای که حاصل سال‌ها خبرنگاری سام فولر و شناخت دقیقش از مردم پایین شهر نیویورک است. دیدن جیب‌بر خیابان جنوبی هنوز هم لطف خودش را دارد.جیب‌بر خیابان جنوبی. ساخته شده به سال هزار و نهصد و پنجاه و سه. کارگردان ساموئل فولر. بازیگران ریچارد ویدمارک، جین پیترز و تلما ریتر.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.