روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | تا ۱۰ دقیقه دیگر می‌رفتم. ۱۰ دقیقه. فقط باید ۱۰ دقیقه دندان روی آنجای جگر می‌گذاشتم، حالت عادی چهره‌ام را حفظ می‌کردم، در پاسخ به جمله‌های قطع‌نشدنی‌اش سر تکان می‌دادم و می‌گفتم «اوهوم، درسته، اوهوم». فقط ۱۰ دقیقه بود، مرگ که نبود.

همین که عقربه بزرگه روی ۱۲ می‌آمد، کیف مستطیل قرمزِ سارق‌پسندم را از روی میز بر‌می‌داشتم و می‌دویدم بیرون. می‌دویدم توی کوچه ایزدیار، می‌پیچیدم توی خیابان اصلی و فراموش می‌کردم. دکمه پاکسازی را فشار می‌دادم و مغزم در چند دقیقه کوتاه تبدیل می‌شد به یک سی‌دی خام که لابد قرار بود بعداً در آن سلکشن گندترین ترانه‌های تاریخ رایت شود.

خدایا فقط ۱۰ دقیقه بود اما آن ۱۰ دقیقه مثل تمام دقایقی که باید زود بگذرند، تبدیل به پیرمردی مریض و چاق با یک پای مصنوعی شده بود که هر قدمش جان می‌گرفت. جان. جوری معذب نشسته بودم روی آن صندلی بی‌پشتی که انگار قرار بود هر لحظه با چشم‌های بسته، از روی عرشه پرتم کنند توی اقیانوس و دنده‌هایم لای دندان‌های نهنگی غیر‌صمیمی خرد شود.

او آن‌طرف میز طولانی سفید و قهوه‌ای‌اش نشسته بود و خودکار بیک آبی را با دو انگشت تکان می‌داد و حرف می‌زد. حرف می‌زد یا آرام و سر فرصت روح مرا از تنم بیرون می‌کشید؟ نگاهم روی خودکار لغزان و دهانی که باز و بسته می‌شد در حرکت بود. دهان باز می‌شد و از دو ردیف دندان ریز با فاصله‌های غیر‌استاندارد پرده‌برداری می‌کرد و باز پرده را می‌کشید.

نگاهم روی آن دندان‌ها بود و رد جعفری‌های گیر کرده لای فاصله‌ها. جعفری‌ها حتماً بازمانده ساندویچی ارمنی بودند که دو ساعت پیش گاز زده بود و بعد از هر گاز، شیشه نوشابه را چسبانده بود به دهان و قلپ‌قلپ‌قلپ… ۱۰ دقیقه دیگر که بگذرد، آن در لعنتی که باز شود، چنگ می‌زنم به کیف قرمز سارق‌پسندم و فرار می‌کنم. در حین فرار است که باید همه‌چیز را فراموش کنم.

باید فراموش کنم که او چطور لبخند زده و سبزی‌های لای دندان‌هایش را به نمایش گذاشته و گفته بود «با هم می‌ریم، با هم فرار می‌کنیم. به من اعتماد کن.» به نفعم بود که زودتر دکمه پاکسازی را فشار دهم و راحت شوم از تصویر کابوس مانند آن دندان‌ها. باید فرار می‌کردم از او و نقشه فرارش. ۱۰ دقیقه دیگر که می‌گذشت همه چیز تمام می‌شد. من می‌ماندم و یک سی‌دی خالی.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.