روزنامه هفت صبح، رضا فراهانی | یک: الان را نمیدانم ولی یک زمانی معیار بزرگ شدن پسرها این بود که پایشان به کلاچ و ترمز برسد و معیار مستقل شدن هم این بود که بتوانند ماشین برانند. با همین فرمول جوانی هم معنایش این بود که دست فرمانی پیدا کنند و با سرعت بروند و بتوانند در زمان کوتاهی مسیر بارها تکرارشده قبلی را برانند.
رانندگی برای من یک نوع نمایش تواناییها بود. برای کسی که درسش خوب بود ولی در جشنواره جوان خوارزمی شکست خورده بود، فوتبالش خوب بود ولی در تیم منتخب کشوری برای مسابقات جهانی انتخاب نشده بود، رئیس شورای مدرسه بود ولی در استان رای نیاورده بود و هزار راه نیمهرفته دیگر را داشت، رانندگی سریع و پرخطر اما کماشتباه و مطمئن، همان چیزی بود که از دیگران جدایم میکرد.
همان ساحتی که هر روز دستنیافتنی میشد، همان توانایی که هر روز بیشتر پرورانده میشد و نسبت به همسنوسالها فاصله بیشتری میگرفت. و به موازات همین افزایش توانایی گوشهایم نسبت به نصیحت بزرگتر بیحستر میشد و همینطور که زمزمههای بچهها که «رضا عجب دستفرمانی دارد» را از صدفرسنگی میشنیدم اما صدای زمخت خیرخواهانی که هر روز من را از تجربههای خطرناکتر برحذر میداشتند را نه! این بود که خطر هر روز بیشتر مواجهام میشد و پدرم هر روز سوئیچ ماشین را در جاهای بعیدتری قایم میکرد.
دو: قرار بود بروم بلیت تهران بگیرم و از آنجا با پسرخالهام برویم ورزشگاه تا دربی استقلال و پرسپولیس را ببینیم، طرف دوم کار آماده بود و فقط من مانده بودم و بلیت اتوبوسی که باید تهیه میشد، ظهر که از مدرسه آمدم ماشین را دیدم که پدرم نبرده و سوئیچی که برخلاف همیشه جلوی چشمان من است و وسوسهای که از درون زبانه میکشد و بهانه خرید بلیت اتوبوس که پازل این شیطنت نوجوانی را کامل میکرد.
اینکه چطور از سد مادرم گذشتم یا چه دروغی بافتم یا کجای قلبش را نشانه رفتم که در چشمانش برق رضایت گرفتم را به یاد ندارم اما نیک بهخاطر میآورم که چند دقیقه بعد من بودم و یک پراید صفر و خیابانهای خلوت سر ظهر که دست و پایم را بسته بود به بندی و هر لحظه من را یکطرف میکشاند. انگار کنترل را بدهی به یک بچه و بگویی این اتومبیل را از تمام کوچههای شهر عبور بده، بلیت و دربی و اتوبوس و پسرخاله همه فراموش شده بود و فقط مانده بود عیش نابی که از رانندگی حاصل میشود.
همهچیز داشت خوب پیش میرفت تا در پشت یکی از این کوچهها موتورسواری بود که او هم گویی دوره کارآموزی موتورسواری و اعتماد بهنفس را همزمان میگذراند، تطابق من و او یعنی فاجعه، یعنی یک تصادف در بدترین شکل ممکن، یعنی موتورسواری که با مرگ مواجه میشود و ماشینسواری که برای مدتها از پشت رل نشستن میترسد، یعنی آن شکست خورده جشنواره خوارزمی، آن فوتبالیست دعوت نشده به تیم ملی و آن بازنده انتخابات شورای استانی در رانندگی هم خط آخر را میبازد، یعنی رانندگی هم میرود در لیست نرسیدهها و پسری که قرار بود الگوی همه باشد، حالا درس عبرت سایرین است.
سه: معمولا تجربههای زندگی نصیحتهای اینقدر گلدرشت در دامن خود ندارد، برخلاف داستانها در زندگی همهچیز خاکستری است و خبری از سیاه و سفید نیست اما بگذارید این نصیحت «دست فرمان خوب فضیلت نیست، دنبال ادایش نگردید یا برای اثباتش متوسل به سرعت و خطر نشوید!» از دل داستان واقعی یک انسان معمولی صادر شود، بگذارید قصهای که از یک جوان عشق سرعت، یک پسر آرام در رانندگی و مطیع به قانون ساخته بین همه عشق سرعتها تکثیر شود.



