روزنامه هفت صبح، نادر نامدار | برای کسی که گواهینامه رانندگی ندارد و از پشت فرمان نشستن متنفر است، نوشتن از «دستفرمان» باید عذابآور باشد. راستش من سالهاست که بهخاطر نگرفتن گواهینامه رانندگی از آشنا و غریبه طعنه میشنوم. همین سه شب پیش بود که جایی لازم بود بنشینم پشت فرمان تا کلی در وقت خودم و دو نفر دیگر صرفهجویی شود اما خب نمیشد و بابتش کلی حرص خوردم. یک روز بعد هم که قرار شد درباره دست فرمان و رانندگی بنویسم! چه احساس بدی!
از لحظهای که قرار شد درباره دست فرمان بنویسم، پرتاب شدم به نوجوانیام. به زمانی که یکی از بچههای محل هر روز با دوچرخهاش جلوی چشمم رژه میرفت، آنهم با دستفرمانی که قبلش در هیچکس ندیده بودم. دیده بودم که بعضیها با دوچرخه تکچرخ میزنند، یا با یک دست فرمان را میگیرند و البته حساب آنهایی که بدون دست دوچرخهسواری میکردند از بقیه جدا بود. اما دستفرمان این بچهمحل ما اصلا فراتر از این حرفها بود.
با دوچرخهاش که چند برابر قد و هیکلش بود، حرکاتی میکرد که بیا و ببین! میرفت روی جدول مرتفع و باریک جوی که حتی راه رفتن ساده روی آن هم آسان نبود و دل و جرات میخواست. بعد دست به سینه مینشست و روی جدول حرکت میکرد! بهجای اینکه او قالب تهی کند، من بودم که میترسیدم! اخلاقش هم جوری بود که اصلا دلم نمیخواست با او رفیق شوم و خب همین باعث میشد که هم از او بدم بیاید و هم به او حسادت کنم.
گمانم خودش هم خوب میدانست که من چه حسی دارم. بیانصاف شده بود آینهدق من! انگار از صبح زود کمین میکرد توی کوچه و منتظر میماند تا من از خانه بیرون بیایم. اینجا بود که نمایش باشکوهش را شروع میکرد و کفر من را بالا میآورد. یک روز اوضاع از این هم بدتر شد. از خانه زدم بیرون و دیدم او که ۱۳ تا ۱۴ سال بیشتر نداشت، دارد ماشین پدرش را میراند و بعد هم بهراحتی در فضایی که فقط چند سانتیمتر از طول ماشین بیشتر بود، آن را پارک کرد! هر چند ثانیه یکبار هم برمیگشت و به من نگاه میکرد. نگاههایی معنادار که از آن چیزی جز فخرفروشی نمیشد برداشت کرد.
راستش پدر من هم ماشین داشت و گاهی پیشنهاد میکرد که پشت فرمان بنشینم و یواش یواش رانندگی را یاد بگیرم اما نمیدانم چرا از همان بچگی از نشستن پشت فرمان بدم میآمد. حالا خودتان حس و حال مرا تصور کنید، وقتی که رامین را میدیدم که چطور با دوچرخه خودش و ماشین پدرش جلوی چشم من هنرنمایی میکرد. چقدر بدجنس بود! دنده عقب که میگرفت، زل میزد توی چشمهای من و بدون اینکه ببیند کجا دارد پارک میکند، به بهترین شکل ممکن این کار را انجام میداد! دقیقا مثل این بندبازها که روی بند در ارتفاع راه میروند و طناب میزنند.
حالا سالها گذشته و من هنوز از رانندگی بدم میآید. البته که چند سال پیش مجبور شدم برای گرفتن گواهینامه اقدام کنم، آییننامه را در همان امتحان اول قبول شدم اما وقتی قرار شد برای امتحان شهری هماهنگ کنم، بیخیال شدم و دیگر ادامه ندادم. از آموزشگاه بیرون آمدم و دیگر آن طرفها پیدایم نشد.
رامین! نمیدانم الان کجایی! نمیدانم چه میکنی و با آن دستفرمان عجیب و حیرتانگیزت کجا را گرفتهای و به کجا رسیدهای! خداوکیلی، آن تسلط باورنکردنیات به فرمان، چقدر در زندگی به کارت آمده؟ به چه دردت خورده؟ تو الان باید راننده فرمول یک باشی و با سباستین فتل و لوییز همیلتون و ماکس فرشتپن رقابت کنی و حالا که خبری از تو در فرمول یک نیست، چارهای ندارم جز فکر کردن به اینکه یا خودت قدر خودت را ندانستهای و به حقت نرسیدهای یا اینکه خدا تو را فقط برای حرص دادن به من آفریده است!



