روزنامه هفت صبح، حمید رستمی | یک: در آن روز بهاری که کانالهای مجازی، از قتل زن دوم شهردار سابق تهران خبر داده بودند کمتر کسی میتوانست حدس بزند که چند ساعت بعد فردی خود را بهعنوان قاتل تسلیم مراجع انتظامی خواهد کرد که تا همین چند ماه پیش سکاندار هدایت شهر بود و وضعیت آنچنان غیرقابل باور جلوه میکرد که حتی ماموران شیفت کلانتری هم با دیده تردید به قضیه نگاه کرده و شکل کلی قضیه را همچون موارد مشابه پیش نمیبردند و در ساعات اولیه با احترام و آرامش شنوای حرفهای مردی بودند که تا دیروز با حسرت از پشت شیشه تلویزیون تماشایش کرده و الان هم هر لحظه انتظار داشتند کسی از در وارد شود و آنها را متوجه دوربین مخفی گوشه اتاق بکند که برای ثبت واکنشهایشان دزدانه کاشته شده است.
واقعیت این است که بدبینترین منتقدانش هم نمیتوانستند به خود بقبولانند که شرایط بهگونهای پیش برود که روزنامههای فردا با تیترهای درشتی متشکل از کلماتی چون قتل همسر، وزیر سابق، شهردار سابق بسته شود. روزنامهها نزدیک ۴۰ سال بود که عادت کرده بودند سرخط خبرها شدنش را با وزیر شدن، شهردار شدن، عضو شورای شهر شدن و معاون رئیسجمهور شدن و اظهاراتی تخصصی در مورد مشاغلاش بپذیرند و همراه با عکسی بزرگ از مردی خوشسیما به روی جلد ببرند.
حالا فقط پرزیدنت شدنش باقیمانده بود در حالیکه چند باری برای آزمودن بختش برای راهیابی به پاستور و ساختمان ریاست جمهوری نزدیک شده بود، اینک باید با ۱۸۰درجه اختلاف در مسیر دیگری به صدر اخبار میرسید و با لباس آبی راهراه بر روی جلد مطبوعات خودنمایی میکرد. یعنی این همان نابغه بود؟ همان نابغه ریاضی که روزی روزگاری نفر اول مسابقات ریاضی کشور شده بود؟ کسی که تلخترین پایانی که میشد برایش متصور شد برکناری از وزارت و شهرداری و اینها بود ولی حالا در انتظار سرنوشتی نشسته بود که حتی رویاییترین نویسندهها هم نمیتوانستند برایش بنگارند!
دو: تصاویر دردناکی که از آسایشگاه کهریزک ضبط شده و در روزهای قبل سر از فضای مجازی درآورد و یکی از برازندهترین بازیگران تاریخ سینمای ایران را در چنان وضعیت رقتانگیزی بهتصویر کشید که گویی تمام آن «رستمدستان» شدنها و «عاشق شیدا» شدنها و با لحن داوودی دلبری کردنها همه و همه رویایی بیش نبودند و آنچه واقعیتر از هر واقعیتی جلوهگر میشود همین تصاویر غریبانه و تک و تنها افتاده در گوشه آسایشگاه در اواخر عمر است.
انگار یک استراحت پیرانه سری هم از سرمان زیاد است که باید برای به دست آوردنش خود را شهره آفاق کنیم! مگر نه اینکه این زندگی باید در بدیهیترین شکل ممکن هم یک آسایش کهنسالی برایمان به ارمغان آورده باشد؟ پس کجاست ساحل آرامش؟ اینجاست که آدم میخواهد از تعجب شاخ در آورد! چه کردهایم که به این نقطه رسیدهایم؟ این کفاره کدام گناهمان بوده است؟!
سه: وقتی پرویزخان در سریال دایی جان ناپلئون انگشتانش را میشمرد و میگفت تا قبر نهایتاً چهار انگشت فاصله است، کمتر کسی میتوانست آن را در زندگی واقعی فنیزاده جدی بگیرد ولی شد آنچه نباید میشد و در حالیکه سیل عاشقان سینما خود را برای سالهای سال حضور قدرتمندانهاش بر پرده سینما آماده میکردند خبر آمد که تمام! و این تمام گفتنها تو نمیدانی چقدر شوکهکننده است و دردآور! چه کسی گفته که ۴۲ سالگی میتواند به این آسانی سال مرگ لقب گیرد؟ سال رفتن، سال وداع همیشگی با کسی که بهترین نقشهای عمر عاشقان سینما را زندگی کرده و جان بخشیده!
از مش قاسم داییجان گرفته تا علی گوزنها و آقا معلم رگبار و دیگر فیلمهای درخشانش از جمله تنگسیر، سرخپوستها، غریبه، گاو و خشت و آینه و… کسی که با حروفچینی و ادیتوری روزنامه معروف و با سابقه عصر کارش را شروع کرد بود خیلیزود به قله بازیگری ایران رسید و با همان شتاب هم وداع کرد و برای همیشه رفت تا سینمای ایران دستکم سی چهل سال از او طلبکار باشد. بهخاطر شاهنقشهایی که میتوانست باز هم بازی کند و در اذهان جاودانه شود ولی اجل مهلتش نداد و البته سهلگیریهای خودش هم در انتخاب سبک زندگی در این امر بیتأثیر نبود.
او که انگار در اوج جوانی آنچنان پخته بهنظر میآمد که میشد در نگاهش عاقله مردی ۶۰ساله را مجسم کرد، در زندگی واقعیاش اشتباهاتی داشت که قابل جبران نبودند و کسی هم گویا در گوشش پند نداد مشابه نصیحتهایش در داییجان، آنگاه که برای سعید داستان عاشقانه همولایتیاش را تعریف میکرد تا از عشق بترساندش و از فردی میگفت که یک روز دختر مورد علاقهاش را برای دیگری شیرینی خوردهاند و جوان عاشق راه بیابان را در پیش گرفته و رفته و بعد از آن هیچ کسی خبری از اون نشنیده، انگاری که دود شده رفته هوا و تو نمیدانی که این دود شدن را چگونه ادا میکرد؟! انگار خودش هزار بار تا حالا دود شده بود و رفته بود هوا که آخرین بارش همان اسفند ۵۸ بود که برای همیشه رفت و با هیچ ابر بارانزا و برفی پایین نیامد که نیامد!
چهار: همانقدر که ۴۲سالگی سن مرگ نیست، ۴۸ سالگی هم نمیتواند سن مرگ لقب بگیرد. آن هم برای کسی که یک عمر «کودک- پیر» بوده و همواره در بین این دو مسیر چون آونگی حیران در حرکت بوده و هیچگاه جوانی را تجربه نکرده انگار، یک شاعر بالفطره که در زندگی کوتاهش فراز و نشیب زیادی را تجربه کرد و از سکونت در غسالخانه قبرستان گرفته تا چند سال تحصیلات حوزوی را تجربه کرد و آخرش در ایستگاه بازیگری چهره شد و در همان مواجهه نخست با مخاطب «آن» بازیگریش را چنان به رخ کشید که کمتر کسی بتواند فراموشش کند.
یک تشخص محض که حتی در نقشی بسیار کوتاه میتوانست خود را بشناساند. همچون سریال پرطرفدار آن روزها یعنی گرگها به نقش یک چوپان ستمدیده از حاکم که بر اثر ضربه سیلی شنواییاش را از دست داده! او بهراحتی دیده میشد و با آن لهجه و صدای مخصوص بهخود شنیده میشد و خود بانی نوعی خاص از تئاتر تلویزیونی مشابه نمونههای غربی میگشت و توانایی آن را داشت که مخاطب را بهراحتی پای تلویزیون بنشاند و از سرنوشت الیاس که میخواهد الیوت شود با خبر نماید.
انگار تمام این اتفاقات پایههای فکری شاعری فیلسوف را مستحکم میکردند که حالا در بسیاری از مجامع هنری و ادبی خیلی بیشتر از آنکه با هنر بازیگریاش بهیاد آورده شود با شعرهای بهشدت عمیق و فلسفیاش شناخته میشود که نوعی طنز تلخ مخصوص به خود را هم همواره به همراه داشت که نمیتوان نمونه مشابهی برایش مثال زد و کتابهای شعری که برخی حتی بیش از ۱۶ بار تجدید چاپ شدهاند و به چند زبان زنده دنیا ترجمه!
وزن ادبی حسین پناهی دژکوه و جایگاهش در شعر نیمایی امروز ایران بهحدی بالاست که همواره دو تا افسوس بزرگ را برای عاشقان شعرهایش بهجا گذاشته: افسوس مرگی زودهنگام و اتلاف وقت در برخی پروژههای سینمایی و ایفای نقشهای بهشدت کوتاه و کماثر!
انگار هر چقدر که زمانه برای پناهی مرگی آرام و عمری طویل بدهکار مانده، دوستداران شعر هم طلبکارِ چه بسیار اشعاری که سروده نشده هستند و البته نمایشنامههایی که نوشته نشدهاند. او اصلاً شایسته مرگی اینچنین نبود و چند روز در بیخبری جان دادن و کسی خبردار نشدن:
ما بدهکاریم
به کسانی که
صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت میخواهم چندم مرداد است؟
و نگفتیم
چون که مرداد
گور عشق
گل خونرنگ دل ما بوده است!



