روزنامه هفت صبح | این روزها تالار وحدت میزبان نمایشی با بازی مرتضی عقیلی است. همان بازیگر و کارگردان قدیمی که فعالیتش را سال ۱۳۴۱ شروع کرد و تا سال ۱۳۵۷ ادامه داد. کمی بعد از انقلاب به گفته خودش «ممنوع‌الچهره» شد و بعد از سفرهای زیاد در لس‌آنجلس به عنوان راننده امداد خودرو به زندگی ادامه داد. او در این مدت به جز بازی در چند سریال در شبکه جم، هیچ فعالیت هنری نداشته است. به گفته خود بیشتر روزهایش را در غربت و در بستر بیماری و افسردگی گذرانده.

عقیلی مدت‌ها پیش هم با مرگ فرزند خود در تهران دیده شده بود ولی این بار بعد از ۴۳ سال دوباره توانسته در نمایشی به نام فلزات چکش‌خوار به کارگردانی آرش سنجابی و تهیه‌کنندگی پرویز پرستویی به روی صحنه برگردد. خبرگزاری مهر با او مصاحبه‌ای داشته . بخش‌های مهمی از این گفت‌و‌گو را انتخاب کرده و اینجا آورده‌ایم اما قبلش این را هم بدانید که مرتضی عقیلی بین سال های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ در ۵۰ فیلم سینمایی ظاهر شده است و چهارتا فیلم هم خودش ساخته است .

مثلا در سال ۱۳۵۲ و فقط طی یکسال در ۱۵ فیلم ظاهر شده است !فیلم هایی مثل آقا مهدی و شلوارک داغ ،‌پاشنه طلا ،‌موسرخه ،‌ اوستاکریم نوکرتیم ،‌آقای جاهل ،‌پشمالو ،‌زن باکره و…در این میان دو فیلم قابل قبول کاکو و زیرپوست شب را نیز بازی کرده است . حالا بخش هایی از این مصاحبه را بخوانید:‌

«من در آن سال‌های غربت مدام به این فکر می‌کردم که وقتی به ایران بازگردم چه فیلمی را بسازم و چه تئاتری را روی صحنه ببرم و برای این امر فیلمنامه و نمایشنامه نوشته بودم. من هیچ وقت نتوانستم خود را با خارج از کشور تطبیق دهم و به همین خاطر زبان انگلیسی را خیلی خوب یاد نگرفتم زیرا به بچه‌های خود می‌گفتم که در خانه فقط باید به زبان فارسی صحبت کنیم.»

اواسط سال ۵۶ سینمای ایران رو به تعطیلی رفت و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، به همراه نادره خیرآبادی در اجرای نمایش «بازرس» به نقش‌آفرینی پرداختم. بعد از اجرای «بازرس» گوگول که ایرانیزه شده بود، یک سالی در تئاتر پارس فعالیت داشتیم که دادستانی این سالن را مصادره می‌کند…بعد از مصادره، هنرمندان و کارکنان قدیمی تئاتر پارس با من صحبت کردند که بروم و تئاتر پارس را از دادستانی اجاره کنم. به عنوان نماینده این گروه به دادستانی رفتم و تئاتر پارس را اجاره کردم. پس از بازگشایی مجدد این تئاتر، آقایان بهمن مفید، بهروز به‌نژاد و زنده‌یاد عرفانی را هم به تئاتر پارس آوردم.»

«در سال ۵۸ دادگاه انقلاب تعدادی از هنرمندان را خواست و در آنجا هیچ صحبتی درباره اینکه ممنوع‌الکار هستیم نبود و سؤال و جواب‌هایی رد و بدل شد و آنجا اعلام کردیم که تابع قوانین نظام جمهوری اسلامی ایران هستیم.» اما در سال ۵۹ شرایط برای فعالیت مرتضی عقیلی در تئاتر پارس سخت می‌شود : «صحبت‌هایی درباره ممنوع‌الچهره شدنم مطرح شده بود که باعث نگرانی و ترس خودم و خانواده‌ام شد. در آن زمان با مشکلات بسیاری به همراه خانواده‌ام اقدام به مهاجرت کردم. ۶ ماه در ترکیه بودیم و پس از آن به اسپانیا سفر کردیم. مدتی در اسپانیا ماندیم و سپس به آمریکا مهاجرت کردیم.»

«آنجا تلاش کردم تا کار تئاتر انجام دهم اما تجربه‌های موفقیت‌آمیزی نبود و به لحاظ روحی افسرده شدم و مدام در خانه بودم و بیشتر اوقات گریه می‌کردم. پدر و مادرم را زمانی که در غربت بودم از دست دادم و به لحاظ روحی شرایط خوبی نداشتم. تنهایی در خیابان قدم می‌زدم و برای‌شان اشک می‌ریختم. در مقطعی از زمان شب‌ها تب و لرز کردن داشتم و به مرور رنجور و رنگ پریده شدم. در مراجعه به پزشک به من گفته شد که مبتلا به سل شده‌ام و همه اطرافیانم باید قرنطینه شوند.

خیلی به لحاظ ذهنی درگیر شده بودم به همین خاطر به فرهنگ لغات معین مراجعه کردم تا ببینم درباره بیماری سل چه چیزهایی نوشته، در آن فرهنگ لغات آمده بود که بیماری سل یعنی «مرض دق» و علائم آن را هم نوشته بود. یک شب با خودم شروع به فکر کردن و حرف زدن کردم درباره اینکه چه کسی هستم و در غربت چه می‌کنم، کسی من را نمی‌شناسد و با من سلام و احوالپرسی نمی‌کند. با خودم کنار آمدم و به سراغ کارهای دیگر گشتم و به عنوان راننده امداد خودرو مشغول به کار شدم و حدود ۳ سال به آن کار مشغول بودم.»

او در سال‌های مختلف تلاش می‌کند تا بتواند به ایران بازگردد و در سینما و تئاتر ایران روی صحنه برود. «از سال‌های قبل دوستانی بودند که برای من فیلمنامه یا نمایشنامه می‌فرستادند و می‌گفتند که در حال رایزنی هستند تا بتوانم به ایران بازگردم و روی صحنه بروم یا در فیلمی بازی کنم ولی همیشه جواب‌ها منفی بود و اتفاقی نیفتاد.

تنها اتفاقی که به سرانجام رسید دعوت آقای سنجابی برای ایفای نقش در نمایش ایشان بود. وقتی نمایشنامه را برایم ارسال کرد شروع به خواندن آن کردم، همسرم می‌گفت چرا باز هم خودم را درگیر ماجرایی می‌کنم که در نهایت به افسردگی‌ام ختم می‌شود اما پاسخ من این بود که به آن لحظه فکر کن که به ایران برمی‌گردم و روی صحنه تئاتر می‌روم. حس و حال و هیجان زیادی در من برای بازگشت به ایران و بازی برصحنه تئاتر ایجاد شده بود.»

«وقتی بعد از ۴۰ سال در ایران روی صحنه رفتم و اشک چشمان مخاطبان را دیدم، حسی بود که هیچ کجا نمی‌توان آن را پیدا و احساس کرد. به همین خاطر بعد از اولین اجرا تا ۵ صبح بیدار بودم و به این تجربه و حس فکر می‌کردم.»

سایر اخبارکاربران ویژه - فرهنگیرا از اینجا دنبال کنید.