روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | ایستگاه رادیویی ارتش؛ ۱۹۴۱٫ بیانیه پخش میشود، سخنرانی، خروار خروار ایدئولوژی. طبل جنگ پرصداست و رادیو هم یکی از مهمترین رسانههاست. مسئول ایستگاه مربوطه هم یکی از افسران ارشد. نشسته و چند روزی هست که چیز تازهای دستش نرسیده. از پخش آهنگهای تکراری هم خسته شده. به سرباز تحت امرش دستور میدهد بدود اتاق آرشیو و با چند صفحه موسیقی برگردد. سرباز آلمانی فورا میرود و توی محوطه آرشیو چرخ میزند.
در این یک ماه خیلی از صفحهها پخش شده. برای همین میرود سراغ ردیف قدیمیترها. چند تایی هستند که روی آنها خاک نشسته. مشخص است مدتهاست کسی آنها را نشنیده. دو سه جعبهای برمیدارد و هنهنکنان نزد فرمانده میآید. فرمانده با اکراه نگاهی به صفحههای داخل جعبه میاندازد. حتی اسم بعضی از آنها را هم نشنیده. با این حال چارهای نیست. صفحهها را زیر و رو میکند و یکی را که روی آن نوشته «نغمه نگهبان جوان» برمیدارد؛ آهنگی است که دو سال پیش در آلمان منتشر شده اما هیچ اقبالی بین مردم نداشته.
کلا در سال ۱۹۳۹، هفتصد نسخه بیشتر فروش نداشته. فرمانده به سرباز دستور میدهد همین آهنگ را چند باری با آهنگهای دیگر قدیمی پخش کند تا اگر صفحههای جدیدی تولید شده از مرکز برسد. سرباز هم طبق دستور صفحه را داخل دستگاه میگذارد و سر کارش برمیگردد. یک هفته بعد اما ایستگاه رادیویی مربوطه به شدت خبرساز شده. خبر رسیده هزاران نامه در این مدت از سربازان آلمانی به مرکز فرماندهی رسیده. آنها از رادیو درخواست کردهاند آهنگ «نغمه نگهبان جوان» را دوباره پخش کنند!
فرمانده تعجب میکند چون آهنگی که دو سال پیش هیچ طرفداری نداشته ناگهان هزاران نفر شیفته پیدا کرده. فرمانده که از دیروز به سرباز دستور داده دیگر آن آهنگهای قدیمی را پخش نکند، فورا دستور میدهد همان جعبههای قدیمی برگردانده شود. سرباز دوباره به اتاق آرشیو میرود با صفحه «نغمه نگهبان جوان» برمیگردد. به این ترتیب این آهنگ روز و شب پشت هم پخش میشود.
اما هفته بعد از اداره تبلیغات آلمان خبر میرسد که در ساعات پخش این آهنگ، سربازان دست از جنگ میکشند؛ نه تنها سربازان آلمانی، بلکه سربازان ارتش انگلیس! چون امواج رادیویی میرفته و برای سربازان انگلیسی آنسوی خط جبهه که اصلا معنایش را نمیدانستند، دلنشین بوده.
در واقع دو طرف جنگ چنان از این آهنگ تأثیر میپذیرفتند که برای چند دقیقه انگشتشان را از روی ماشه برمیداشتند. سربازان آلمانی موقع پخش ترانه آن را کمکم زیر لب زمزمه کردند و سربازان انگلیسی هم در بند بند ترانه با چشمان به اشک نشسته روی زمین نشستند. ماجرا برمیگردد به سالهای ابتدایی جنگ و اینقدر جدی شده که وزیر تبلیغات آلمان نازی، جنایتکار تاریخ، گوبلز، وارد عمل میشود.
او از این ترانه متنفر بود و حتی دستور داد پخش آن را ممنوع کنند. چون ترانهسرا زبان حال سربازی را سروده بود که دلش برای معشوقه تنگ شده؛ نوایی عاشقانه که ذهن هر جنگجویی را ناگزیر به رویایی زیبا میبرد؛ آغوش صلح. بعدها یکی از سربازان آلمانی درباره این ترانه نوشت: «ما داشتیم تک به تک میمردیم اما دلمان خوش بود زیر لب بخوانیم: کجایی لیلی؟»



