روزنامه هفت صبح، سمانه استاد | یکی از نمایشهایی که در چهلمین دوره جشنواره تئاتر فجر به روی صحنه میرود، نمایش «غلامرضا لبخندی» به نویسندگی و کارگردانی کهبد تاراج است که پیش از این دو بار در سالهای ۱۴۰۰ و ۱۳۹۸ در تماشاخانه ایرانشهر به روی صحنه رفته بود. به مناسبت اجرای این اثر در جشنواره فجر به بررسی این نمایش میپردازیم.
نیمه دومِ دهه هفتاد و نیمه اول دهه هشتاد، شروع هراسی تمامنشدنی برای زنان و کودکان بود و با نخستین قتلهای سریالی بعد از انقلاب آغاز شد که در میان آنها میتوان به «غلامرضا خوشرو» (معروف به خفاش شب)، «سعید حنایی» و «محمد بیجه» اشاره کرد. حال پس از گذشت بیش از بیست سال از ماجرای خفاش شب، «کهبد تاراج» دست روی این داستانِ پر هراس گذاشته است.
ویژگی بارز نمایشِ «غلامرضا لبخندی» را میتوان طراحی صحنه و نور به همراه بازی شخصیت اول یعنی «بهروز پناهنده» دانست. تاراج برای اجرای نمایشی چنین تلخ بسیار خلاقانه عمل کرده است. او ماشین پیکانی که خوشرو با آن زنان را میربوده، روی صحنه آورده و آن را به دو نیم تقسیم کرده است که اکتهای نمایش به درستی در دو نیمه آن اتفاق میافتد. شیوه اعدامِ خوشرو یکی دیگر از خلاقیتهای ماندگار نمایش است.
طراحی نور نیز به اندازه طراحی صحنه کاربردی و حساب شده بوده اما بازی بهروز پناهنده در نقش غلامرضا خوشرو است که نمایش را بیشک ارتقا بخشیده است. او در نقش مسافرکشی که بیش از دو سوم نمایش را پشت فرمان ماشین نشسته و فقط کلامش شنیده میشود، عالی ظاهر شده. لبخندِ عجیب، شیطانی و ترسناکی که میزند به همراه چشمهایی که شرارت از آنها میبارد، سلاحِ پناهنده برای غلامرضا خوشرو شدن است.
میمیکِ صورت او، آوای کلامیاش و چشمهایی که دو دو میزنند، میتواند از فاصلهای دور مخاطب را بترساند. حتی زمانی که از ماشین پایین میآید نیز تاثیرگذار ظاهر شده و لبخندِ عجیبش مخاطب را ندیده یاد خفاش شب میاندازد. تاراج در این نمایش به بخشی از زندگی زنان قربانی پس از مرگ و قضاوت شدنشان پرداخته است؛ اینکه حتی پس از مرگ نیز این زنان راحت نیستند و برچسبهایی که جامعه به آنها میزند بر رنج این مرگِ ناگهانی و ناعادلانه میافزاید.
پرسشِ اصلیای که با شروع نمایش در ذهن مخاطب شکل میگیرد این است که چرا بعد از گذشت بیست سال داستان خفاش شب به روی صحنه آمده است؟ این سوال در پایان نمایش پاسخ داده میشود. وقتی تاراج به شکلی هوشمندانه واقعیت و خیال را در هم میآمیزد. غلامرضا خوشرو در جلسات دادگاهش، اتهام وارده را نمیپذیرد و مدام از فردی به نام مجید رسولی نام میبرد که قتلها را انجام داده است. در نمایشِ غلامرضا لبخندی، مجید رسولی، شخصیتی زاده ذهن غلامرضا تصور میشود که به نوعی ادامه دهنده راه اوست.
این موضوع مخاطب را در شوک این واقعیت فرو میبرد که مجید رسولیهای زیادی هنوز در جامعه زندگی کرده و میتوانند اینبار به جای دست گذاشتن روی زنان، دختران و پسران کوچک را مورد آزار قرار دهند؛ اتفاقی که این سالهای اخیر به وفور رخ داده است. این شوک مخاطب را آگاه میکند که مجید رسولیها بیست سال پیش نمردهاند و همین نزدیکیها دور و بر ما نفس میکشند.



