روزنامه هفت صبح، کسری ولایی | برایان سینگر که «مظنونین همیشگی»، «اِکس-مِن» و «سوپرمن بازمیگردد» را ساخته، کلا در هالیوود چهره محبوبی نیست و حرف و حدیث پشت سرش زیاد است. گذشته از بدنامیها، ماجرایی بامزه و از سر بدجنسی هم دارد. زمانی که مشغول اقتباس سینمایی از «سوپرمن» بود، به هر کسی میرسید که با فیلم مشکل داشت، سریع از جیبش عکس بیکیفیت و ناجوری از تست گریم نیکلاس کیج در فیلم سوپرمن تیم برتون (که ساخته نشد) بیرون میآورد و میگفت قرار بود چنین چیزی بشود و من جلوی فاجعه را گرفتم! با همین تکنیک دهان همه را میبست و کارش را پیش میبرد.
حالا حکایت اقتباس سینمایی دنی ویلنوو از رمان«تلماسه» (با عنوان اصلی Dune) است؛ فیلم را که بگذارید کنار نسخه فاجعهبار دیوید لینچ برای روسفیدیاش کفایت میکند ولی این قیاس دو سر دارد و پای خود کتاب که وسط بیاید، ماجرا پیچیده میشود، نه فقط برای ویلنوو برای هر کسی که جرات اقتباس از جهان خیالی مشهور و تاثیرگذار هربرت را داشته باشد.قصه در آینده اتفاق میافتد. بعد از «جهاد باتلری» که در آن انسانها رباتها و هوش مصنوعی را کنار زدند، جهان زیرنظر امپراطوری اداره میشود و امپراطوری هم قدرتاش را از خاندانها میگیرد.
درست شبیه اروپای قرون وسطی یا اگر دقیقتر بخواهید، شبیه عربستان ملوکالطوایفی قبل و بعد از اسلام. دعوا بر سر مادهای است به نام «اسپایس»؛ سوخت سفینهها در سفرهای بینستارهای است و عامل دستیابی انسانها به تواناییهای فرابشری مثل دیدن آینده. اسپایس فقط در سیارهای خشک و بیآبوعلف به اسم «آراکیس» پیدا میشود و دو خاندان «اتریدیس» و «هارکونن» برای تصاحب و استعمارش رقابت دارند.
به بومیان آراکیس میگویند «فرمن» که سالهاست دارند با بیگانگان استعمارگر میجنگند. این وسط چند تا عنصر مهم دیگر را هم نباید از قلم انداخت، مثل کرمماسههای غولآسا که زیر سطح بیابانهای آراکایس در حرکتاند و بزرگترین تهدید سرزمین مرموز به حساب میآیند و فرقه خواهران «بنیجزریت» که نسلاندرنسل برای پرورش انسانهای برتر و برگزیده نقشه میکشند. قصه از جایی شروع میشود که پل (تیموتی شالامی) وارث جوان خاندان اتریدیس پا میگذارد به آراکیس و میفهمد که انگار مقدر شده تا در بیایان خودش را پیدا کند و دنیا را تغییر دهد.
اگر با داستان نبرد برای استخراج اسپایس از آراکیس یاد دعوا بر سر نفت در خاورمیانه افتادهاید و سرگذشت پل اتریدیس الگوی آشنای سفر قهرمان و بازگشت منجی برآمده از ادیان ابراهیمی را برایتان تداعی کرده، تعجب نکنید. فرانک هربرت دنیای «تلماسه» را بر اساس زندگینامه تی. ای لارنس در عربستان و مکاشفاتاش از فرهنگ عربی و اسلامی نوشت، با مرور تاریخ، فلسفه و فرهنگ عربی-اسلامی به یک اسطورهشناسی خیالی رسید و مختصات علمی-تخیلی دنیای قصهاش را بر همان مبنا تنظیم کرد.
ایدهای که به زمان خودش بینهایت بکر و بدیع بود و برای مخاطب غربی همچنان مایه شگفتی. البته برای مخاطب شرقی بیشتر مایه تعجب است و اگر کمی بیش از اندازه رویش تامل کنید، فقدان اصالت و خودبسندگی آن محسوس میشود، مخصوصا در مقایسه با آثار مهم در ادبیات گمانهزن که بهواسطه خلق جهان خیالی گسترده و اسطورهشناسی خاص خود شهرت دارند. تا اینجا همه سهم رمان است و میرسیم به اقتباس ویلنوو.
مسلما در فرایند تجسم جهان توصیفشده در کتاب هربرت همه چیز در بالاترین سطح ممکن اتفاق افتاده. یکی از بزرگترین دستاوردهای سینمایی چند سال اخیر را شاهدیم و طراحی و اجرای فیلم در تمامی ابعاد جای تحسین دارد. به پشتوانه بودجه کلان و عوامل همهفنحریف، ویلنوو دنیای «تلماسه» را با جزئیات ساخته اما مشکل اینجاست که فرصت کافی برای کشف و سیاحت در دنیا را به کسی نمیدهد؛ طوری که اگر از پیشزمینه داستان و جهانبینی حاکم بر آن شناخت قبلی نداشته باشید، خیلی سخت با فیلم ارتباط برقرار میکنید. فیلم آنقدر درگیر فیزیک و مختصات دنیای قصه است که خیلی از جنبههای معنایی و شهودی را از دست میدهد و در بعضی لحظات بهقدری خودش را دست بالا میگیرد که مخاطب را دور نگه میدارد.
ویلنوو باز هم به شیوه برایان سینگر با یک توجیه بزرگ و قاطع میتواند خودش را مبرا کند: این فقط قسمت اول است و باید صبر کنید تا بعدی را ببینید و به جواب سئوالات برسید! در عمل تازه پرده اول از اصل داستان را پشت سر گذاشتهایم و «تلماسه» با قسمت دوم خود کامل میشود. پس در حال حاضر بررسیاش بهعنوان اثر مستقل کمک چندانی نمیکند. در هر صورت تماشای فیلم ضرری ندارد و اگر خیلی با آن ارتباط برقرار نکردید، اجازه بدهید تا سال ۲۰۲۳ قسمت دوم هم به نمایش دربیاید؛ شاید نظرتان عوض شد.



