روزنامه هفت صبح | کوپه شماره شش‌: داستان همسفری اجباری یک دختر باستان شناس فنلاندی با یک کارگر معدن روسی‌. در قطارهای درب و داغان واتومبیل‌های زشت و هتل‌های درجه سه. در میان برف و کولاک و معصومیت. با یک واقعگرایی عمیق و نمایش یک دوره زمانی خاص در شمال روسیه که قهرمان‌هایش فیلم تایتانیک را دیده‌اند اما اثری از موبایل در فیلم نیست.‌کوپه شماره شش که در جشنواره کن شریک جایزه قهرمان فرهادی شده بود، در فصول انتهایی خود به «خلوص» می‌رسد.

شفافیت و خلوصی که برایم یادآور حس و حال« عجیب تر از بهشت» جیم جارموش بود و یا آثارهموطن فیلمساز یعنی آکی کوریسماکی که از اساتید سینمای خلوص محسوب می‌شود. گرمای احساسی فیلم در فصول انتهایی‌اش آن هم در زمستان قطبی مورمانسک در سینمای امسال همتایی ندارد‌. این گرمای احساسی‌، این خلوص فراگیر‌، همان هدفی بود که «دست خدا» و یا « بدترین آدم دنیا» برای دستیابی به آن هر پشتک وارویی که فکرش را بکنید انجام دادند. مقایسه این فیلم‌ها خودش می‌تواند دستمایه یک مقاله بلند درباره سینمای ۲۰۲۱ باشد.
Compartment no. 6. 2021

‌رستاخیزهای ماتریکس
مشکل این‌جاست که «ماتریکس یک» آن قدر نوآورانه و خلاقانه بوده است که رقابت با آن را تقریبا غیرممکن ساخته است‌. واچوفسکی یک ماموریت غیرممکن را اتخاذ کرده در مقابل انتظارات ده‌ها میلیون سرسپرده و شیفته ماتریکس. اما او شکست خورده است؟ به نظرم موفقیت او بیشتر از انتظار بوده است. این که قهرمان‌های میانسال خود را دوباره در قالب همان مردان و زنان جذاب و ایده‌آل به داستان برگردانی کار غیرممکنی است.

کری آن موس پنجاه و چهارساله و کیانو ریوز پنجاه و هفت ساله. اما در نهایت رستاخیزهای ماتریکس متقاعد کننده به خط پایان خود می‌رسد. خط داستانی فیلم آن‌قدر پیچیده و پر از جزئیات است که مجبور هستی با شگفتی و حیرت آن را دنبال کنی‌. به‌خصوص که سطح خود ارجاعی فیلم به دنیای سه گانه اول کلافه کننده است و نشان از خودپسندی واچوفسکی و شرکایش دارد‌، اما در نهایت این داستان عجیب تو در تو که به جز دوگانه قدیمی ماتریکس و دنیای واقعی‌، حالا یک ماتریکس اصلاح شده (در واقع ماتریکسی که درآن کودتا شده‌) هم برای شما به ارمغان آورده و طرف‌های درگیر به سه و حتی چهارگروه تقسیم شده‌اند‌، تو را مسحور می‌کند.

واچوفسکی برای این دنباله جاه طلبانه خود کم نگذاشته و شاید بیش از حد لزوم تلاش کرده است‌.‌پ.ن۱: در قسمتی از فیلم‌، یک تبعیدی (ساکنین ماتریکس قدیم ) خطاب به نئو می‌گوید‌: لعنت به شما که از وقتی پیدایتان شد همه چیز عوض شد‌. همه چیز قبلا واقعی بود… و خب این شاید یکی دیگر ازآن اشاره‌های خودپسندانه و تکان دهنده واچوفسکی برای ما باشد. بیست و دو سال پس از ماتریکس یک‌، حالا فضای مجازی غول آسا و غیرقابل کتمان در کنار ماست و هیولای متاورس دورنمای مدلی ترسناک از ماتریکس را به ما نشان می‌دهد.
‌پ.ن ۲: جسیکا هنویک بازیگر چینی - بریتانیایی‌، در نقش باگز بهترین بازیگر فیلم است. یک استعداد واقعی.‌
‌Matrix resurrections.2021

گذران زندگی شصت ساله شد
‌ژان لوک گدار از همان آغاز فیلمسازی از این تلاش بی‌پایان برای واقع نمایی منزجر بود. از این تلاش برای وحدت زمان و مکان و احساسات و باوراندن «واقعی بودن » به تماشاگری که دلش می‌خواهد بازی سینما با همان قوانین کهن برگزار شود. او این واقعی نمایی را خصلتی بورژوایی می‌دانست و از این تکاپوی بی‌پایان برای جلب همدردی چنین تماشاگری برای قهرمانانش نفرت داشت. پس مدام او را عصبی می‌کرد. با شکستن پشت سرهم قوانین روایی و ساختاری. این واکنش شاید ناشی از تسلط او بر سینمای کلاسیک و خودآگاهی بر همه ترفندهای بزرگان این سینما بوده باشد. او دست آخر در اواخر دهه شصت سر به عصیان برداشت …

من گدار را تحسین می‌کنم اما رابطه‌ام با او پس از آلفاویل و پی‌یروی دیوانه تمام شد. سینمای گدار احتمالا یک پدیده یک پارچه تفسیر می‌شود اما شخصا از بازیگوشی‌های او بر لبه روایت و واقعیت و صناعت که در آثار نیمه اول دهه شصت میلادی حضور دارد لذت می‌برم. از نفس افتاده‌، دسته جداگانه‌، تحقیر‌، ‌ پی‌یروی دیوانه ، آلفاویل . اما در این گروه هم حساب یک فیلمش با بقیه برایم فرق می‌کند. گذران زندگی شاید تنها فیلم گدار باشد که او از این که ما رادر احساساتش شریک کند ابایی ندارد.

فیلمی که در اوج روابط عاشقانه او و آنا کارینا ساخته شده و سبک روایی غافلگیر کننده گدار با عشقی که در هر پلان نهفته شده درهم آمیخته شده‌اند. دوازده برش از زندگی دختری پرشور و جوان به نام نانا که حتی در تباهی جسمانی‌اش هم روح خود را نمی‌فروشد. دوازده سکانس که با موسیقی زیبای میشل لگران شروع می‌شوند و در نقطه‌ای غیرقابل پیش‌بینی متوقف می‌شوند. دوازده سکانس که شما می‌توانید یک ژان لوک گدار احساساتی و حتی تغزلی را هم کشف کنید. و دوربینی که با آرامش وسخاوت آناکارینا را می‌پیماید‌:صورت، دست‌ها، نیم رخ‌، چشم‌ها‌، طره مو و قطرات اشک .
‌Vivre sa vie. 1962

‌فرانس
خوانش ساده از فرانس می‌تواند این طوری باشد: فرانس دومر با بازی لئا سیدو نماد خود فرانسه است. زیبا و سرخوش و بازیگوش و خوش قلب و معصوم، غوطه ور در تنهایی خود و با درکی سطحی از مقوله رنج (چه در مورد مهاجران و چه مردم جنگ‌زده سوریه ) و آماده برای هرگونه سوءاستفاده از سوی دیگران‌! بگذارید این بدیهیات کسل کننده را رها کنیم و همین طور بدیهیاتی درباره انسان در دوران رسانه‌های جمعی و این طور چیزها. بگذارید به یک سری نکات دیگر رجوع کنیم.

برونو دومون متخصص دورنما است. متخصص لند اسکیپ. او می‌تواند طبیعت را به ترجمان قهرمان‌های خود بدل کند. و حتی مهم‌تر‌، او می‌تواند دورنما و طبیعت را همچون راز اعظم در چشمان قهرمان‌های خود به نمایش بگذارد. مبهم‌، رمزآلود و ترسناک. تنها هماورد او در این مهارت‌، عباس کیارستمی خودمان بود.(البته دومون فاقد آن احساس انساندوستانه عمیق کیارستمی است)دومون در نیمه اول فیلم در فضای شهری در استودیوها و آپارتمان‌ها به کارگردانی معمولی بدل می‌شود. در داستان و قهرمانی که یادآور سریال مورنینگ شو هستند.

روایتی از یک مجری بسیار محبوب که درکی ابتدایی و معصومانه از زندگی پیرامون خود دارد و یک تصادف رانندگی نه چندان سخت روال زندگی را برای او عوض می‌کند. از نیمه فیلم وقتی دوربین به دامنه‌های آلپ می‌رود‌، دومون انگار جادوی خود را باز می‌یابد و تا انتهای فیلم این منظره‌های ثابت و ساکن به عنصری مهم در فیلم بدل می‌شوند.

این سومین فیلمی است که امسال از خانم سیدو می‌بینیم. (در جیمزباند و گزارش فرانسوی هم ایشان را ملاقات کرده بودیم)‌… دومون به عنوان عنصری تکرار شونده بارها دوربین را روی چهره و نگاه خیره سیدو به دوربین ثابت نگاه می‌دارد‌. چرا؟ نمی‌دانم تفسیر این تمهید چیست اما هرچه هست ما مخالفتی نداریم حتی اگر زمانش هم بیشتر شود !
france.2021

سایر اخبارکاربران ویژه - فرهنگیرا از اینجا دنبال کنید.