روزنامه هفت صبح، مرجان فاطمی | «گلدن‌تایم» جدیدترین فیلمی است که از سینما راهی شبکه نمایش خانگی شده و در پلتفرم‌ها قابل دریافت است؛ فیلمی که هم به لحاظ فرم و هم محتوا، اثری خلاقانه به حساب می‌آید. هر دوازده اپیزود این فیلم، موقعیتی غافلگیرکننده پیش‌روی مخاطبانش می‌گذارند و از این جهت قوه تخیلش را درگیر می‌کنند.

به بهانه انتشار این فیلم، پرونده امروز را به فیلم‌هایی اپیزودیک مهم سینمای ایران اختصاص داده‌ایم؛ فیلم‌هایی که با اپیزودهایی در ظاهر جدا اما با خط فکری یکسان و معنایی مشترک توانسته‌اند در هر دوره‌‌ای اثرگذار باشند و حتی جوایز مهمی را به نام خودشان بزنند. بخش اصلی پرونده، مصاحبه‌ای است با پوریا کاکاوند، کارگردان فیلم سینمایی «گلدن‌تایم» و در بخشی دیگر مروری داریم بر ۱۰ فیلم اپیزودیک مهم سینما از دهه شصت تا به حال.

پوریا کاکاوند پنج سال پیش، گلدن‌تایم را به عنوان اولین فیلمش ساخت. یک فیلم ۱۲اپیزودی که هرکدام هر از اپیزودهایش در یکی از ماه‌های سال روایت می‌شوند. اپیزودها در چند مورد مشترک هستند. داستان هر ۱۲تایشان در ماشین اتفاق می‌افتد و زمان وقوع هر ۱۲ تا در دقایق طلایی پیش از غروب است؛

همان حدود ۲۰ دقیقه‌ای که به نام گلدن‌تایم شناخته می‌شود. اهمیت این اپیزودها بیشتر به واسطه معنایی است که منتقل می‌کنند. اینکه کاراکترها در مسیر زندگی روزمره‌شان، در یک زمان طلایی، تحت فشاری قرار می‌گیرند که هیچ فرصتی ندارند و مجبور به انتخاب می‌شوند. درباره ابعاد مختلف فیلم با پوریا کاکاوند گفت‌وگو می‌کنیم.

گلدن‌تایم (زمان طلایی قبل از غروب) در عکاسی و فیلمبرداری اهمیت زیادی دارد. ۱۲ داستان فیلم شما درست در همین لحظه اتفاق می‌افتند. حتی زمانی که مثل اپیزود دی ماه، کل اپیزود از روی سقف ماشین گرفته می‌شود باز هم انعکاس نور نزدیک غروب را می‌توانیم روی سقف ماشین ببینیم. اهمیت این زمان به‌خصوص در فیلمسازی شما را به فکر ساخت اثری درباره اهمیت زمان انداخت؟

وقتی اسم فیلم «گلدن‌تایم» است و از لحاظ بصری، اولین چیزی که با آن در فیلم روبه‌رو می‌شویم، همین نور واقعا دلبرانه و فریبکار گلدن‌تایم است، این احساس منتقل می‌شود که ایده اصلی فیلم، فیلمبرداری در این لحظه به‌خصوص بوده است. وقتی به اولین لحظات خلق این ایده برمی‌گردم، نمی‌توانم دقیق بگویم چه چیزی اول از همه شکل گرفت. چون مجموعه‌ای از اتفاق‌ها بود. هم قصه‌ها، هم فیلمبرداری در زمان گلدن‌تایم، هم سکانس‌ پلان بودن، هم فیلمبرداری توی ماشین و… هیچ کدام تقدمی بر دیگری نداشتند. با همدیگر شکل گرفتند. چیزی که می‌دانم این است که دلیل ساخت فیلم، این لحظه نبود.

یعنی اینطور نبود که دلم بخواهد توی گلدن‌تایم فیلم بسازم. من یک روزی تصمیم گرفتم با بضاعت خودم یک فیلم بلند بسازم که در آن سینمای حرفه‌ای این پروژه تعریف نمی‌شد و قرار بود ۱۲ اپیزود باشد و همه اپیزودها هم در ماشین اتفاق بیفتد. وقتی خواستم سروشکلی به این قصه بدهم، به این فکر کردم که یک وجه تماتیک بین قصه‌ها وجود دارد و در همه آنها کاراکترها در یک زمان طلایی، تحت فشاری که رویشان وجود دارد، باید چیزی را انتخاب کنند. ناخودآگاه به فیلمبرداری در زمان گلدن‌تایم رسیدم. یعنی می‌خواهم بگویم که واقعا گلدن‌تایم دلیل اصلی نبود اما وقتی همه ایده‌ها کنار هم قرار گرفتند، گلدن‌تایم، پیچی بود که همه چیز را برایم سفت کرد.

اپیزودها در ۱۲ فصل سال روایت می‌شوند. با اینکه به لحاظ معنایی همه‌شان خط مشترکی دارند اما چندان وابسته به فصلی که برایشان در نظر گرفته شده نیستند. مثلا اپیزودهایی که درون یک ماشین روایت می‌شوند می‌توانند متعلق به هر ماهی از هر فصلی باشند. اپیزودها برچه اساسی برای هر ماه انتخاب شدند؟

از اولش دنبال این ربط نبودم. البته یک جاهایی ربط‌های خیلی کوچکی را متوجه می‌شویم. مثلا اپیزود اسفند دارد در شب چهارشنبه‌سوری اتفاق می‌افتد اما به دنبال این وصل شدن قصه‌ها با فصل‌ها و ماه‌هایی که در آنها اتفاق می‌افتد نبودم. تنها چیزی که برایم مهم بود روایت این قصه‌ها بود؛ از فروردین تا اسفند. حتی ماه‌هایی که به ما این اجازه را می‌داد که شاید بتوانیم اتفاق‌های توی آن ماه را بیشتر بولد کنیم، باز هم از این ارتباط، دوری کردیم.

مثلا طبیعتا می‌توانیم فروردین را به عید یا سیزده‌به‌در گره بزنیم ولی خب خیلی سعی کردم دوری کنم چون این ارتباط، برایم ایده مرکزی و مهمی در کار نبود. ایده اصلی این بود که ماه به ماه این مسیر را پیش برویم. بیشتر از اینکه بخواهم به ماه‌ها فکر کنم، این برایم اهمیت داشت که چه قصه‌ای بعد از چه قصه‌ای می‌آید. مثلا اینکه هرچقدر پیش می‌رویم، قصه‌ها قرار است تلخ‌تر شود یا خوش‌تر. قرار است قصه‌ها عجیب‌تر شوند یا معمولی‌تر. نمی‌دانم چقدر در این زمینه موفق بوده‌ام اما خود فضای حاکم بر اپیزودها برایم مهمتر از فضای حاکم بر ماه‌ها بود. درست است هرچقدر به سمت فصل سرد می‌رویم روابط خشن‌تری را توی کاراکترها می‌بینیم، ولی آنقدر درگیر اتفاق‌های درون هر ماه نبودم.

شما ۲۰ دقیقه طلایی زمان داشتید تا هر اپیزود را فیلمبرداری کنید. اگر وقفه‌ای ایجاد می‌شد و نور می‌رفت، طبیعتا مجبور بودید ضبط را به روز بعد موکول کنید. ضمن اینکه اپیزودها هیچ کاتی نداشتند. هر اپیزود معمولا چند روز طول می‌کشید؟ از نور مصنوعی هم کمک می‌گرفتید یا به علت اهمیت نام فیلم و آن دقایق حساس، صرفا به همان نور پایبند بودید؟

طبیعتا توی شرایط ساخت یک فیلم مستقل ما نمی‌توانیم تمامی تولید را براساس ایده‌هایی که داریم بچینیم. باید شرایط مالی حاکم بر پروژه را هم درنظر بگیریم. این را می‌دانستیم که برای هر اپیزود، یک روز وقت فیلمبرداری داریم، البته نه فقط یک روز، بلکه فقط ۲۰ دقیقه. چون ‌ کل اپیزودها را با نور طبیعی گلدن‌تایم فیلمبرداری کردیم و این ایده درخشان علیرضا هدایی بود به عنوان فیلمبردار. برای او هم خیلی ایده شجاعانه‌ای بود و ریسک بالایی داشت.

چون هر فیلمبرداری دوست دارد صحنه‌اش را نورپردازی کند، ولی خب این ریسک را به جان خرید که بتواند این شکلی فیلمبرداری کند و موفق هم بود. وقتی ما فقط ۲۰ دقیقه زمان داریم، باید برای آن ۲۰ دقیقه برنامه‌ریزی کنیم. ما همه تولیدمان برای آن ۲۰ دقیقه چیده می‌شد. برای همین تقریبا بین هر اپیزود یک چیزی حدود یک ماه فاصله بود. در آن یک ماه تمرین‌هایمان را ابتدا در پلاتو و بعد توی لوکیشن آن ماشین انجام می‌دادیم تا بازیگرها به آن ریتم هشت دقیقه‌ای برسند و آماده این باشند که مثل صحنه تئاتر، با یک برداشت اجرایش کنند.

تاکیدتان روی کات نداشتن صرفا به خاطر استفاده از گلدن‌تایم بود؟
راستش قبل از فکر کردن به شرایط مالی پروژه، ایده کات نداشتن زده شد. خیلی‌ها فکر می‌کنند کات نداشتن، از سابقه تئاتری من می‌آید. البته با این مخالفم که گمان می‌کنند هر دوربین ثابتی یعنی تئاتر. چون در تئاتر هم می‌توانی دکوپاژ کنی و دوربین، چشم تو است و صحنه به تو می‌گوید چه چیز را نگاه کنی. از طرف دیگر بعضی‌ها فکر می‌کنند این کات ندادن شاید یک ایده بزدلانه باشد برای اینکه سریع‌تر صحنه را جمع کنیم.

این را متوجه می‌شوم که خیلی‌ها در فیلم اول‌شان به جلوه‌گری‌های دکوپاژ و حرکت‌های دوربین علاقه زیادی دارند و متاسفانه فکر می‌کنند حرکت دوربین یعنی سینما‌ اما برای من اتفاق‌های جلوی دوربین اهمیت بیشتری داشت. خیلی‌ها می‌گویند اپیزود اول و آخر که حرکت دارد به سینما نزدیک‌تر است اما برای من مهمتر آن ریتمی بود که جلوی دوربین داشت اتفاق می‌افتاد. بعضی‌ها دوست دارند با کات زدن ریتم ایجاد کنند اما من فکر می‌کنم کنش درونی کاراکترها و اتفاقی که بین کاراکترها شکل می‌گیرد ریتم ایجاد می‌کند. به هرحال تماشاگر پای فیلم می‌نشیند و برایش مهم نیست تو با چه شکلی این ریتم را ایجاد می‌کنی.

مهم این است که در ارائه این ریتم خست نداشته باشی و ریتم درست را بهش نشان دهی. من تلاشم این بود بتوانم ریتم را با کنش بازیگرها و بازی خوب‌شان برسانم نه با کات زدن ولی خب نمی‌شود کتمان کرد که شرایط تولید به معنای فیلمبرداری در ۲۰ دقیقه، امکان اینکه بخواهیم کات بدهیم را از ما گرفته بود. من می‌توانستم اپیزودها را از صبح تا شب فیلمبرداری کنم اما در نهایت ایده مرکزی فیلم برایم مهمتر از این چیزها بود. اینکه این لحظه طلایی کاراکترها، در لحظه طلایی گلدن‌تایم اتفاق بیفتد.

درست است یک فیلم ساخته‌اید اما درواقع روی ۱۲ سوژه کار کرده‌اید؛ ۱۲ سوژه آن هم با یک خط فکری مشخص. درباره سختی‌ها و محدودیت‌های ساخت فیلم بگویید.
وقتی تصمیم گرفتم فیلم از ۱۲ تا قصه کوتاه تشکیل شود، این خودش به من یک سری محدودیت‌ها داد. محدودیت به معنای ساختار. یعنی به من ساختاری داد که بتوانم در آن قصه تعرف کنم و اصولا دنبال هر ساختار رفتن یعنی محدود شدن از ساختارهای دیگر. سعی می‌کردم نوع قصه‌ها، موقعیت‌هایی که کاراکترها درونش قرار می‌گیرند و موضوعاتی که درباره‌‌اش صحبت می‌شود اپیزود به اپیزود تغییر کند. می‌تواند مهاجرت باشد، فقر باشد یا بحث‌های دیگر اما این کنار هم گذاشتن برای این بود که نهایتا یک فیلم ساخته شود. همه گمان می‌کنند دارند ۱۲ فیلم کوتاه می‌بینند اما برای من یک فیلم بلند است. یک چینشی که قرار است در نهایت توی مخاطب را به دیدن یک فیلم بلند دعوت کند.

این داستان‌ها از میان چند سوژه به دست آمد. فقط همین ۱۲ تا اپیزود ساخته شده‌ یا تعداد بیشتری ساختید و نهایتا این ۱۲ تا را انتخاب کردید؟ در کل نگارش فیلمنامه چقدر طول کشید؟
من طرح‌ها و ایده‌های زیادی داشتم اما با توجه به این فرم، باید خیلی‌ها را کنار می‌گذاشتم. وقتی به این نتیجه رسیدم که موقعیت‌ها باید نامتعارف و عجیب و غریب باشند، دوباره یک تعداد دیگر کنار رفتند. در نهایت من ۱۲ اپیزود نوشتم. فقط یک اپیزود به دلیل سانسور کنار گذاشته شد که مال خرداد بود و یکی دیگر جایگزینش کردم. موقع کلید زدن فیلم، چهار، پنج اپیزود کامل داشتم و بقیه را در حد ایده نوشته بودم. وقتی شروع می‌کردیم به فیلمبرداری هر اپیزود، یا فیلمنامه بعدی آماده بود یا باید نگارش می‌شد. بعد از هر اپیزود زمانی را برای آماده‌سازی و تمرین روی اپیزود بعدی در نظر می‌گرفتیم.

فیلم‌های اپیزودیک با اینکه آثار بسیار پرکاری هستند اما معمولا به اندازه فیلم‌های سینمایی با استقبال روبه‌رو نمی‌شوند. فکر می‌کنید به پیش‌زمینه ذهنی مخاطبان برمی‌گردد؟
ساختار اپیزودیک باعث یک جور حالت دفاعی از طرف مخاطب می‌شود. معمولا یک فیلم اپیزودیک را سخت می‌پذیرد. تجربه‌هایی هم در سینمای جهان شده در زمینه اپیزودیک که بسیار جذاب اما مستقل هستند. مستقل به معنای دوری از سینمای حرفه‌ای نه به لحاظ تولیدی. نکته مهم این است که وقتی بدانیم با یک فیلم اپیزودیک طرف هستیم باید اپیزودیک با آن برخورد کنیم و دنبال این باشیم که این اپیزودها حتما بنابر دلایلی کنار هم چیده شده‌اند. هیچ‌کدام‌شان نمی‌خواهند حرف جدایی بزنند. چون اگر قرار بود حرف مستقلی بزنند می‌شدند ۱۲ فیلم کوتاه مستقل اما حالا بایک فیلم بلند طرفیم. این فیلم بلند می‌خواسته چیزی بگوید که برایش ابزاری دارد و آن ابزار ۱۲ تا اپیزود است. فکر کردم این ۱۲ تا کنار هم می‌تواند یک حرف مشترک را بزنند.

جذابیت این اپیزودها به این بستگی دارد که روی عادت‌های ذهنی مخاطبان پیش نمی‌رود و در نظم موجود خلل ایجاد می‌کند. بازی با این نظم ذهنی تا اپیزودهای دوم و سوم، همچنان مخاطب را شوکه می‌کند اما از یک جایی به بعد مخاطب خودش را به یک سلاح ناخواسته مجهز می‌کند. تمام تلاشش را به کار می‌گیرد که بهترین حدس را بزند و رودست نخورد؛ گرچه خیلی وقت‌ها هم تلاش‌هایش بی‌نتیجه می‌ماند. در کنار هم قرار دادن اپیزودها به این مسئله هم فکر می‌کردید؟

به هرحال فیلم اپیزودیک اولین کاری که با تماشاگر می‌کند این است که فکر می‌کند باید بین اپیزودها انتخاب کند و اپیزودی را بر اپیزود دیگر برتری دهد. شاید چندتا را بیشتر دوست داشته باشد و از یکی ‌دو تا بدش بیاید. طبیعی هم هست. چون اصولا وقتی با ۱۲ تا چیز روبه‌رو هستیم سعی می‌کنیم آنهایی که به سلیقه‌مان نزدیک‌تر است را انتخاب کنیم. وقتی متوجه این محدودیت شدم که قرار است همه چیز در یک ماشین و در یک سکانس پلان اتفاق بیفتد، تصمیم گرفتم قصه‌ای که دارم روایت می‌کنم شامل جذابیت‌های روایی باشد که با اوج و فرودهای و پیچش‌هایی بتواند آن میزانسن حرکتی را که از تماشاگر دریغ کرده‌ایم، جبران کند.

اینکه غافلگیر شود و نتواند حدس بزند یا به او راه‌های حدس بدهیم. جاهایی متوجه شود اشتباه حدس زده و شاید هم حدس درستش پاداشی است که به خاطر دقت و هوشش می‌گیرد. چیزی که می‌دانستم این بود که وقتی ۱۲ تا موقعیت را کنار هم می‌چینم تماشاگر متوجه این ساختار تکراری می‌شود که ما با یک موقعیت ساده شروع می‌کنیم بعد به موقعیت‌های عجیب می‌رسیم. تماشاگر را در موقعیت انتخاب قرار می‌دهیم و حالا باید منتظر باشیم و ببینیم کاراکتر چه انتخابی می‌کند.

حالا که فیلم در شبکه نمایش خانگی منتشر شده، طبیعتا مخاطبان بیشتری آن را تماشا می‌کنند. از این بابت چه حسی دارید؟
در دوره ساخت این فیلم، رویایی داشتیم که آن رویا ساخت یک فیلم بلند و دیده شدنش بود. بعد از دو سال توقیف، اتفاق‌های خوبی برای فیلم افتاد. در هنر و تجربه اکران خیلی خوبی داشت. یک سال مداوم اکران بود و به جشنواره‌های خوبی راه پیدا کرد و جایزه‌های خوبی گرفت. اما الان به نظرم بهترین اتفاق برایش افتاده است.

اینکه در دسترس عموم قرار گرفته و هرکسی که دوست داشته باشد می‌تواند این فیلم را ببیند و این برایم خیلی اهمیت دارد‌ و اگر این مصاحبه کمک می‌کند به دیده شدن فیلم مخصوصا دیده شدن افرادی که درون این فیلم هستند به‌خصوص بازیگرها، این برای من هدیه ارزشمندی است. امیدوارم بعد از سه سال این فیلم دوباره دیده شود و خیلی برایم اتفاق خوشحال‌کننده‌ای است که حس کنم فیلم در دسترس است و مثل اکران‌های هنروتجربه نیست که به سختی بتوانیم سانسی برای تماشا کردن پیدا کنیم. به‌خصوص از فیلیمو و مجید محسنی تشکر می‌کنم که این فرصت را فراهم کردند.

دانلود PDF

آخرین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.