روزنامه هفت صبح | اولین روزم در دادسرای جنایی به عنوان یک کارآموز به رویارویی با قاتل «خانه وحشت» ختم شد. از کودکی به پروندههای جنایی واقعی علاقه داشتم. همیشه به مادرم میگفتم دوست دارم به زندان بروم و با قاتلها صحبت کنم. هیچوقت فکر نمیکردم این علاقه عجیب و غریبم روزی نزدیک به واقعیت شود. از وقتی که برای کارآموزی به روزنامه هفت صبح آمدم دلم پیش حوزه حوادث بود اما در حوزه اجتماعی شروع به کار کردم.
بعد از مدتی تصمیم گرفتم که حوزه حوادث را امتحان کنم. بر خلاف توصیه بقیه همکاران و به خصوص آقای سردبیر که میگفتند نرو پشیمان میشوی، گفتم «امتحان میکنم اگر نشد برمیگردم.» قرار شد به دادسرای جنایی ناحیه ۲۷ بروم و یک گزارش قتل برای شروع بگیرم. رفتن به آنجا تبدیل به خاطرهای شد که تا آخر عمرم میتوانم برای همه تعریف کنم.
همان لحظه که از اسنپ پیاده شدم سه متهم دست و پا زنجیر خورده از ماشین پلیس پیاده شدند و این مواجهه من با دادسرا بود. استرس نداشتم و به طبقه سوم که طبقه قتل بود رفتم. بعد از کمی این اتاق و آن اتاق رفتن بالاخره به من اجازه دادند که به هر شعبه بازپرسی که خواستم بروم و گزارش بگیرم. بین تمام شعبههایی که آنجا بود وارد شعبه دو شدم و از بازپرس پرسیدم پرونده قتل چی دارید.
به من گفت که دیشب یک جنازه کشف شده و دو متهم بیرون نشسته اند. از من خواست بیرون منتظر بمانم. وقتی بیرون رفتم و دو متهم را دیدم نمیدانستم دست به چه کاری زدهاند. کمی زیر چشمی نگاهشان کردم و رفتم آن طرف تر. ناگهان دیدم از سربازها میپرسند او خبرنگار است؟
من که هاج و واج مانده بودم ناگهان سعید، متهم اصلی رو به من کرد و داد زد: «برو از اینجا. میکشمت.» چندبار این جمله را فریاد زد و همه به من نگاه کردند. من زیر ماسک یک لبخند عصبی داشتم و خیلی یواشکی به اتاق بازپرس رفتم. تازه آنجا بود که جنایت وحشیانه او را فهمیدم.
در همان اتاق مانده بودم تا او را به اتاق بازپرسی ببرند تا ببینم اجازه دارم زمان بازجویی حضور داشته باشم یا نه. وقتی آمد تو و من را دید دستهای دستبند زدهاش را بالا آورد و جوری که انگار گردنم را در دست گرفته باشد گفت: «چیزی بنویسی خفهات میکنم.» تمام مدت سعی میکردم در چشمانش نگاه نکنم تا این صحنه در ذهنم نماند.
بعد به توصیه یکی از پلیسها از دادسرا خارج شدم. فکر میکردم از این اتفاق نترسیدهام اما وقتی از دادسرا خارج شدم متوجه شدم که احساس ناامنی میکنم و نمیتوانم به دادسرا رفت و آمد کنم. همین شد که دست از پا درازتر به حوزه اجتماعی برگشتم. از این همه پشیمان نیستم. به نظرم تجربهی فوقالعادهای بود.



