روزنامه هفت صبح، کسری ولایی | یک: تا حالا شده خود فعل «ترسیدن» شما را بترساند؟! مثلا بگویند فلان فیلم، عکس یا ویدئو را ببین که خیلی ترسناک است و شما از ترس اینکه واقعا ترسناک باشد و بترسید، سراغش نروید؛ بدتر اینکه شاید با فکر کردن بهش ناخودآگاه به همین ترس دامن بزنید و تصور ذهنیتان ازش به عامل هراس تبدیل شود. به هر حال، از جایی به بعد، دیگر مهم نیست که ترس چطور و از کجا به ذهنتان رسوخ کرده و مسئله وجود و بقای آن است. فیلم جدید «سانسورچی» (با عنوان اصلی The Sencor) هم گرچه اصولاً درباره ژانر وحشت ساخته شده، از جایی به بعد خودش به یک اثر ترسناک تبدیل میشود.
دو: «سانسورچی» که تجربه اول کارگردانش حساب میشود، از نظر منتقدان سرشناس یکی از بهترینهای امسال و کالت بالقوه است؛ در مقابل خیلی از تماشاگران حتی برای تماشای فیلم تا آخرش هم حوصله نکردهاند. ماجرا اوایل دهه هشتاد میلادی و همزمان با فراگیر شدن تب فیلمهای ترسناک و خشن زیرزمینی در انگلستان (جریان Video Nasty) اتفاق میافتد. شخصیت اصلی زن جوانی است که بهعنوان سانسورچی روزانه مدام در حال تماشای همین فیلمهاست. وقتی فضای یکی از فیلمها ماجرای گم شدن خواهر کوچکش در کودکی را تداعی میکند، قضیه برایش شخصی میشود و در تلاش برای شناخت بیشتر سازنده فیلم به جستوجویی جنونآمیز میرود.
سه: احتمالا هیچ ژانری به اندازه وحشت جای بحث و جدل ندارد؛ بهترین وسیله برای پرداختن به ترسها و کابوسهای انسانی و نقب زدن به ناخودآگاه. فهمیدن اینکه یک اثر ترسناک چطور مخاطب خود را به وحشت میاندازد، همیشه بهانه خوبی بوده برای درک و فهم بهتر از روان انسان. طبعا واکنش یک نوجوان ده، پانزدهساله با انسان بالغ به فیلم ترسناک فرق میکند و به مرور زمان خیلی از عوامل هراس، مسخره به نظر میرسند.
در این میان صورتهایی از هراس که به سختی دست از سرمان برمیدارند، معمولا خشونت و جسمانیت است یا ناشناختهها و نادیدهها. اکثر آثار ترسناک یا نسبتا ترسناک تحسینشده از سوی منتقدان، ورای کارکرد ژانری، روی یکی از همین دو محور حرکت میکنند. «سانسورچی» با این نوع هراس کاری ندارد و در طول تماشا به چیزی برای ترسیدن برنمیخورید چون خطر عینی و محسوسی وجود ندارد. مسئله اینجاست که بهصورت تدریجی مرز میان واقعیت و فیلم ترسناک برای شخصیت اصلی کمرنگ میشود و از جایی به بعد دیگر مناسبات دنیای واقعی و کلیشههای ژانر از هم قابل تفکیک نیست.
چهار: در «سانسورچی» ترس اصلی از دست رفتن واقعیت و گم شدن در وهم و کابوس است. از این نظر میشود نمونههای زیادی را مثال زد که اتمسفر مشابهی دارند، از «درخشش» کوبریک گرفته تا فیلمهای دیوید لینچ، دیوید کراننبرگ و نیکلاس روگ. دقیقا همینجاست که دلیل اختلاف و فاصله میان منتقدان و تماشاگران آشکار میشود. چرا که فیلم بهصورت خودآگاه سعی دارد فرایند غرق شدن در فیلم ترسناک و از دست رفتن ارتباط با جهان واقعی را به تصویر بکشد و ضمنا با اشارات بیرونی به اتفاقات وقت و سیاستهای دستراستی دولت تاچر، میل فزاینده به خشونت و وحشت را هم به اوضاع اجتماعی ربط بدهد.
این موضوع برای کسی که از زاویه نقد فیلم و با آگاهی تاریخی قصه کاویدن اثر را دارد، جذاب و درگیرکننده است و حتی فیلم را مهمتر از چیزی که هست نشان میدهد، چون در عمل این سیر و پیوندهای تماتیک فیلم خیلی هم عمیق و محکم نیست. اما تماشاگر فاقد نگاه بیرونی و تحلیل فیلمکاوانه قبلی، انتظاراتش از بابت ترسیدن برآورده نمیشود و رویدادها، سیر قصه و تصمیمات شخصیت به نظرش خیلی هم منطقی و قابل فهم نیست و ناخواسته از دنیای فیلم دور میماند.
پنج: «سانسورچی» از نظر اجرا هم خیلی با فیلمهای مستقل و جمعوجوری که هر سال در جشنواره ساندنس به نمایش درمیآیند، تفاوت ندارد ولی برگ برندهاش علاوه بر حضور بازیگر اصلی، پیوند بین زیباییشناسی مد روز آن با فیلمهای ویدئویی چهل سال پیش است که به اثر هویت و سلیقه بخشیده. در مجموع «سانسورچی» فیلمی نیست که خورههای ژانر را به وحشت بیاندازد و تماشاگرش را میخکوب کند، گرچه جان میدهد تا ساعتها بعد از دیدناش درباره ژانر و خود وحشت حرف بزنید.



