روزنامه هفت صبح، ابراهیم پشتکوهی | مهندسی محیطزیست، کارشناسی ارشد مدیریت ایمنی، بهداشت و محیطزیست، مدیریت HSE. ظاهر امر شاید با داستان و داستاننویسی بیارتباط باشد. بهویژه که رکسانا ایور در حرفه خود مدتی را هم در مناطق جنوبی کشور از جمله عسلویه در رفت و آمد بوده. با این حال ادبیات فارغ از اینهاست.
از هر ایده و اندیشهای تغذیه میکند و هر نوع مسیر زندگی را به خود فرا میخواند برای نوشتن. این مسیر فقط شیفتگی میخواهد و تلاش که رکسانا ایور هم در آن قدم گذاشته. داستانهایی پیش از این از او در نشریات منتشر شده بود تا اینکه رسیدیم به مجموعه داستان «اینجا هیچکس نگاهم نمیکند». این کتاب به تازگی توسط انتشارات «سیب سرخ» چاپ شده. به همین مناسبت با او گفتوگویی انجام دادیم که در ادامه میخوانید.
متولد چه سالی هستید؟ اهل کجا؟ چه رشتهای خواندهاید؟
من متولد ۱۳ خرداد ۱۳۶۱ و ایرانی هستم. در لندن به دنیا آمدهام، پدر و مادرم ایرانی هستند و ایران زندگی میکنم.
چند سالتان بود که به ایران آمدید؟
قبل از مدرسه برگشتیم. من در ایران مدرسه رفتم، در واقع محل استقرار خانواده ایران بود، اما رفت و آمد به خارج از کشور همیشه وجود داشته.
نام خانوادگیتان، «ایور»، به چه معناست؟
«ایور» اسم منطقهای در شمال شرق استان خراسان است. جد پدری من جزو خانهای ایل بختیار بودند،این اسم از آنجا آمده. البته که من خودم هیچوقت آنجا را ندیدهام. پدرم هم آنجا را ندیدهاند. از چند نسل قبل همه در تهران ساکن بودند ولی ریشه پدری من به ایل بختیاری برمیگردد. خانواده مادری من هم، آذری هستند.
گفتید در لندن به دنیا آمدهاید. ادبیات آنجا را هم پیگیری میکنید یا همیشه به زبان فارسی مینویسید؟
فارسی مینویسم و برای خواندن هم فارسی را ترجیح میدهم. البته خب اگر بخواهم سینما و تئاتر آن طرف را دنبال کنم قطعا زبان انگلیسی بهترین انتخاب خواهد بود.
رشته تحصیلیتان چه بوده؟
رشته تحصیلیام در مقطع کارشناسی، مهندسی محیطزیست بوده و در کارشناسی ارشد هم مدیریت ایمنی، بهداشت و محیطزیست؛ مدیریت HSE است.
چقدر ربط ندارند به داستاننویسی!
اصلاً! البته خب این توضیح را خدمتتان عرض کنم که پدر و مادر من خیلی اهل مطالعه هستند. من از بچگی در محیطی بزرگ شدهام که همیشه کتاب خواندن و مطالعه، نقش بسیار پررنگی داشته. به همین خاطر هم به ادبیات علاقهمند شدم.
حرفهای که در آن کار میکنید چیست؟
شغل تماموقت من مدیریتHSE دریک شرکت نفتی است. از سال ۸۴ که شروع کردم به کار کردن، یعنی در تمام این ۱۶سال، کارم فنی بوده و بنا به ضرورت حرفهای، به عسلویه، ماهشهر و مناطق جنوبی کشور در رفت و آمد بودهام. در واقع محل درآمد من از شغلی کاملا فنی است. البته که نویسندگی هم شغل دیگر من است. هرگز نمیتوانم به نوشتن بگویم تفنن یا تفریح، نوشتن، حرفهای است که واقعا عاشقش هستم.
سخت نیست؟ کار در عسلویه را میگویم. به خصوص برای خانمها.
همیشه حضور در محیط کارگاهی برایم جالب بوده. البته من نیروی مقیم نیستم ولی رفت و آمد در تمام طول یک پروژه وجود دارد. بسته به فشار کار پروژه، این رفت و آمدها ممکن است هفتهای یک بار، یا در ماه چند روز متوالی باشد. اتفاقا این مسئله روی بعضی از داستانهایم هم تاثیر داشته و رد پایی از این فضا و شیوه زندگی، در چند تا از داستانهایم وجود دارد.
«اینجا هیچکس نگاهم نمیکند» اولین کتابتان است. درست است؟
بله، «اینجا هیچکس نگاهم نمیکند» اولین مجموعه مستقل من است. البته پیش از آن، در چند مجموعه گروهی هم داستان داشتم مثل کتاب «یک چیزی آنجاست» که داستانها توسط آقای سیامک گلشیری انتخاب شدند. جایزه ادبی «تیرگان» هم در سال ۲۰۱۵ از داستانهای منتخب جایزه، کتابی منتشر کرد که یکی از داستانهای من به نام «کا» در آن چاپ شد. در مجلات هم داستانهایی داشتهام؛ مثلا در «گلستانه» داستان داشتم یا در مجله «انشا و نویسندگی».
اتفاقا میخواستم اشاره کنم قبل از این داستانهایی از شما در بعضی مجلات و سایتها دیده بودم. چرا تا الان کتابی منتشر نکرده بودید؟
من برای چاپ عجله نداشتم. ترجیح میدادم داستانها از نظر خودم به کیفیتی قابل قبول رسیده باشند. به همین خاطر اصلا عجله نکردم. البته دراین بازه زمانی روی یک فیلمنامه و یک نمایشنامه کار کردم؛ رمانم هم در مراحل پایانی نگارش است.
گفتید عاشق داستان هستید. اگر الان بخواهید یک نفر را که اهل داستان نیست به خواندن داستان کوتاه ایرانی ترغیب کنید، چه داستانی را پیشنهاد میکنید؟
من فکر میکنم کسی که مطلقا اهل داستان نیست اگر بخواهد خواندن را شروع بکند، بهتر است از رمان شروع کند.در واقع پیشنهاد داستان کوتاه برای کسی که اهل داستان نیست و اهل خواندن نیست، به دلیل ایجاز و سفید خوانی که معمولا در داستان کوتاه وجود دارد، شاید
کمی سخت باشد. به نظرم رمان پیشنهاد بهتری است. شما خودتان موافق نیستید؟
بله، تا حدودی موافقم.میخواهم یک مقدار برگردم عقبتر و از زمانی بپرسم که حرفهای شروع کردید به نوشتن داستان. با کارگاه آقای سیامک گلشیری شروع کردید یا گمان کنم آقای مرتضائیان آبکنار. درست است؟
من پیش از داستاننویسی، به طور پراکنده، شعر مینوشتم. هیچ دورهای هم برایش ندیده بودم. در ۲۸ سالگی بود که به کارگاههای مبانی داستاننویسی آقای آبکنار رفتم و دو دوره هم شاگرد ایشان بودم. حدود یک سال بعد به کارگاههای داستان آقای سیامک گلشیری رفتم. در آن کارگاه به خاطر سفرهای شغلی، یک ترم میرفتم، یک ترم نمیرفتم. کارگاههای آقای سیامک گلشیری کارگاه داستانخوانی بود. یعنی آموزش اصول و مبانی نداشتیم. شرکتکنندگان دوره، بسیار حرفهای بودند. داستان میبردیم و هر جلسه نقد میشد و راجع به آن صحبت میکردیم.
حالا رک و راست، کارگاه چقدر میتواند کمککننده باشد؟
خیلی زیاد. ما در کارگاه اصول و مبانی داستاننویسی را شسته و رفته یاد میگیریم. البته که در کنار این مبانی، از روزی که خواندن را شروع کردیم هم از آثار مختلف، آموختهایم، غیرمستقیم آموختهایم. مثلا شما وقتی که برای مثال تفسیر طبری خواندید، ناآگاهانه آموختهاید، وقتی دیکنز میخوانید، وقتی از آثار رضا قاسمی، از هوشنگ گلشیری و کارور میخوانید، دارید یاد میگیرید. ولی این آموزش، غیرمستقیم است. معتقدم ترکیب این دو میتواند به پرورش صحیح یک نویسنده منتهی شود.
پس میتوانید یک صحنه بهیادماندنی یا جملهای که از کلاسهای آقای گلشیری یا آبکنار یادتان مانده بگویید. چیزی که واقعا تاثیرگذار بوده و به یادتان مانده؟
الان شاید نتوانم یک جمله خاص یا یک صحنه مشخص را نام ببرم ولی یادم است سر کلاسهای آقای آبکنار برای اولین بار با شمیم بهار آشنا شدم و داستان «ابر بارانش گرفته بود» را خواندم. چه داستان فوقالعادهای بود! من احساسم را بعد از خواندن آن داستان هرگز از یادم نمیبرم.
بله، شمیم بهار، به ویژه بین مخاطبان امروز مغفول است در حالی که گاهی لحظات فوقالعاده قابل تاملی در نوشتن دارد.راستی در کنار داستاننویسی،کارگاه فیلمنامهنویسی هم رفتید. چرا؟
من عاشق سینما هستم. دلم میخواست فیلمنامهنویسی را یاد بگیرم و اگر امکانش بود این عرصه را هم تجربه کنم. پررنگترین لذتهای زندگی من، مطالعه و فیلم دیدن هستند.
آخرین فیلم (یا سریال) تاثیرگذاری که دیدید چه بوده؟
سریال سوئدی خلافت؛ Kalifat. البته اگر بخواهم منصف باشم این چند ماه گذشته سریالهای خوبی دیدم Mare of easttownو همینطور Fleabag.
بعد از این مقدمه اگر بخواهم سراغ کتابتان بروم، داستانهای شما را به دو گروه طبقهبندی میکنم؛ اول داستانهایی که از طریق روایت حال، سعی دارد چیزی را در گذشته جستوجو کند: مثل «درخت سارهزیل»، «کا» و… دوم داستانهایی که روایت حالشان پیشبرندهتر از گذشته است؛ مثل «رگ جان». به نظر من داستانهای گروه اول داستانتر هستند. نظر خودتان چیست؟
منظورتان در این مجموعه است یا به شکل کلی درباره داستان میگویید؟
نه، نه. در این مجموعه منظورم است. بگذارید اینطور توضیح بدهم که وقتی گذشتهنگر مینویسید، توصیف مکان و صحنه خیلی بهتر شکل میگیرد. اما به محض اینکه روایت را در زمان حال جلو میبرید، فضاسازیها مثل آن گروه اول داستانها نیست. دلیلش شاید اضافه شدن دیالوگ در کار باشد. مطمئن نیستم. اما در مجموع آن استحکام را من در این گروه دوم نمیبینم.
ببینید؛ یک خط داستانی وقتی به ذهنم میرسد، اول برایش پلات طراحی میکنم: یک ابتدا، یک میانه و یک پایان. بعد فرم را بر اساس محتوایی که در نظر دارم طراحی میشود.
در واقع این فرم بر اساس آن محتوا انتخاب میشود. بنابراین در آن خط داستانی خاص (مثلا داستان «کا») به این نتیجه میرسم که فلشبکها یا المان رویا برای روایت بهترین انتخاب است. اما در داستانهایی که به شکل حرکت مستقیم از الف تا ی و در زمان حال است و روایت خطی است، به این نتیجه رسیدهام که آنگونه چینش و شیوه روایت، انتخاب بهتری است.
من اما احساس کردم زمانی که شما به عنوان راوی عمل میکنید، راحتتر پیش میروید. در عین حال وقتی روایتتان حالت نمایشیتری پیدا میکند، کمی داستانتان از استحکام خارج میشود. کلیت حرفم این بود.
خوشحالم که نظرتان را به عنوان یک مخاطب حرفهای با من در میان گذاشتید. قطعا به آن فکر میکنم.
ضمنا زمانی که بحران را خیلی فجیع تعریف میکنید، آن بحران به کلیت پلات شما نمیخورد. در واقع بار بحران سنگینتر از پلات شماست. زمانیکه این بحران نرمتر تعریف میشود یا یک بحران سادهتری تعریف میشود، خیلی طبیعیتر جلو میروید و همذاتپنداری با داستانتان بهتر شکل میگیرد.
قبل از پاسخ به این سؤالتان، میخواهم یک نکتهای بگویم؛ ما وقتی که وارد ذهن راوی میشویم، به دلیل اینکه از مکنونات قلبیاش یا تفکراتش بدون هیچ حجابی باخبر میشویم، شاید راحتتر با شخصیتها همذاتپنداری کنیم نسبت به وقتی که فقط مکالمات را بشنویم. این هم شاید یک دلیل باشد.
اتفاقا در داستانهای ایرانی عموما اینطور نیست. نویسندگانی که راوی را طوری انتخاب میکنند که از مکنونات راوی باخبر است، گاهی اصلا خوب نمینویسند. چون داستانشان صرفا میشود شبیه حدیث نفس یا نک و نال و لعنت و نفرین! شما از معدود کسانی هستید که وقتی دارید اینگونه مینویسید، خواندنی مینویسید.
از تعریف شما ممنونم و خیلی خوشحالم که خواندن داستانها برایتان خوشایند بوده. این خیلی خوب است. اما درباره فجیع تعریف کردن بحران، شاید منظورتان «درخت ساره زیل» است. درست است؟
بله. ضمن اینکه تأکید کنم صحبت من بیشتر درباره پلات است. یعنی وقتی در پلات، بحران را خیلی سنگینتر از خردهروایتها تعریف میکنید، زیاد به چشم میآید و شاید مابقی پلات نتواند بار آن بحران را بکشد.
ببینید؛ «درخت ساره زیل» در واقع یک داستان استعاری هست. قتلی که در پایان داستان اتفاق میافتد، یک قتل جمعی و یک گناه جمعی است. «درخت ساره زیل» در یک لامکان و لازمان است، داستانی استعاری که در یک فضای کاملا خیالی شکل گرفته.
ضمنا احساس میکنم گاهی نویسنده «وقتی مینویسد»، بهتر از زمانی مینویسد که وقتی «میخواهد بنویسد». یعنی فرض کنید زمانی که با خودش میگوید «حالا باید یک داستان بنویسم»، انگار کیفیتی بدوی و طبیعی را به هم زده است. برای همین در مجموعه شما نوعی تلاطم بین این دو مرز میدیدم. وقتی خودتان روایت میکنید، همه چیز خوشایند است، وقتی ارادهتان را خودآگاهانه داخل نوشتنشان میکنید، ملاحت آن کمتر میشود.
اگر بخواهم برایتان فرآیند نوشتنم را تشریح کنم به این صورت است که در پی یک ماجرا یا موضوعی که به ذهنم رسیده یا برایم جذاب بوده یا دغدغهام بوده، تصمیم به نوشتن گرفتهام. در قدم اول و پلاتنویسی همه چیز آگاهانه است.
قدم بعدی که فرآیند اصلی نوشتن است کاملا ناخودآگاه مینویسم. یعنی ذهنم را کاملا آزاد میگذارم. بعد از تمام شدن داستان، مرحله بازنویسی است. بازنویسیها هم قطعا آگاهانه است. یعنی فکر میکنم و تصمیم میگیرم که چه قسمتهایی را باید حذف کنم، چه قسمتهایی باید بماند، چه قسمتهایی نیازمند تقویت است و…. برای همین وقتی که داستان از بازنویسیهای متعدد عبور میکند و شکل نهایی خودش را پیدا میکند، نه میشود گفت که کاملاً ناخودآگاه نوشته شده و نه میشود گفت که کاملا خودآگاه بوده؛ تلفیقی از هر دو بوده.
نمیدانم چقدر توانستهام جواب سوالتان را بدهم. البته این هم شایان ذکر است که داستانهای مختلف یک مجموعه داستان طی زمانهای متفاوتی نوشته شدهاند.
معمولا مثل رمان نیست که شما یک روال پیوستهای برای نوشتن داشته باشید. البته که نویسنده هر روز مینویسد، ولی داستانهای کوتاه در یک مجموعه میتوانند در زمانهای متفاوتی نوشته شده باشند. هرچند که قبل از چاپ مجموعه، همه داستانها دوباره بررسی میشوند، نویسنده بازنویسیشان میکند و ممکن است که داستانی را از مجموعه حذف کند یا داستانی را به مجموعه اضافه کند.
برای همین هم هست که دغدغههای مختلفی در طول داستانتان میبینیم. یعنی اگر بخواهیم درونمایه هر کدامشان را بررسی کنیم، آسیبهای اجتماعی و فردی مختلفی در هر کدامشان مطرح شده. اما به عنوان سوال آخر میخواهم بپرسم خودتان اگر بخواهید بهترین داستانهایتان این مجموعه را انتخاب کنید، کدام یکی را انتخاب میکنید؟
شما نظرتان چیست؟ انتخاب من داستان اول مجموعه به نام «اینجا هیچکس نگاهم نمیکند».
کاملا موافقم.
همان داستانی که اسم مجموعه را هم بر اساس آن انتخاب کردهام.



