روزنامه هفت صبح، کسری ولایی | یک: شاید پیش خودتان فکر کنید که نوشتن و گفتن از یک فیلم بد اگر از سر مازوخیسم نباشد پس حتما برای ضعیفکشی و لذتبردن از تحقیر اثر و صاحبش است. نمیشود در برابر این نظریه مقاومت کرد ولی قبول کنید که خیلی وقتها یک فیلم میتواند بهترین مثال ممکن از مجموعه یا جریانی بزرگتر باشد؛ درست مثل همین فیلم «لباس» (با عنوان اصلی Habit) که چند روز قبل به نمایش درآمده و خیلی زود تبدیل شده به یکی از منفورترین فیلمهای سال و کاربران IMDB و منتقدها مسابقه گذاشتهاند برای دادن امتیاز پایین به آن.
دو: قصه فیلم درباره سه تا دختر است که برای گذران روزگار عادت کردهاند به افعال قبیح و شنیع. در جریان یک روز کاری نسبتا شلوغ، مقدار زیادی مواد مخدر را گم میکنند و باید خیلی سریع یا خودش را برگردانند یا پولش را. چون اصل جنس متعلق است به یک زن خلافکار چینی جلف و بیرحم است که سرش درد میکند برای شکنجهدادن آدمها. در نتیجه دخترها چارهای ندارند جز اینکه با پوشیدن لباس خواهران روحانی، ادای راهبهها را در بیاورند و برای خیریه پول جمع کنند. تظاهر سه زن مجرم قبلی در مقام راهبه جعلی موقعیتهای بامزهای را به وجود میآورد، قصه همینجا تمام نمیشود چون سردسته دخترها از کودکی ارتباط درونی خاصی با مسیح داشته و الان هم تصور میکند که در مسیر یک آزمون الهی قرار دارد.
سه: گرچه ایده حداقل روی کاغذ جذاب بهنظر میرسد و میشود یک فیلم رده ب درست و حسابی از آن بیرون کشید، حتی چنین انتظاری هم از سر «لباس» زیاد است و در مجموع به فضاحتی ختم شده که هیچ ایده و تکهای هم نمیتواند کلیتاش را نجات دهد؛ همانطور که چند قطره آب مطهر و مقدس برای غسل دادن یک تن کفایت نمیکند. «لباس» فیلم اول کارگردانش است و اسمی بزرگتر از بلا تورن در آن پیدا نمیکنید که علاوه بر ایفای نقش اصلی، تهیهکنندگی را هم بهعهده دارد.
تورن در کنار ستارههایی چون بیلی آیلیش یکی از آیکانهای مهم صنعت سرگرمی است که مثلا نقش دختر بد شورشی را برای تینایجرها بازی میکند. با اینکه شاید حضورش در «لباس» جزو معدود نکات مثبت آن هم باشد، در مجموع لقمه گندهتر از دهانش برداشته و حاصل کار شبیه درک سطحی یک دختر نُنُرِ ولنگار از «پالپ فیکشن» و تلاش از سر توهم و ذوقزدگی برای ساختن یک فیلم جنایی پر از رنگ و خون با مایههای فمینیستی و مسیحی است.
چهار: قبل از اینکه درباره تلقی مضحک فیلم از مسیحیت یا فمینیسم صحبت کنیم، باید رفت سراغ درک مبتذل سازندگانش از مفهوم فیلمسازی. حرفهای گنده گنده، فیلمهای تارانتینو و اسکورسیزی، دیسکو، اینستاگرام و تیکتاک، مواد و…؛ این مدل فیلمسازی نه فقط در زیباییشناسی بلکه در ماهیت هم کولاژی است از تمام ابزارهای ارتباطی و رسانهای موجود. در نگاه کلی، انگار شاهد شکلگیری یک جریان اکسپلوتیشن تازه در حاشیه محصولات بدنه هستیم که بیش از هر چیز وابسته است به تجربیات ادراکی و احساسی سهلالوصول، تا حدی که انگار فقط میخواهند موزیکویدئوها یا کلیپهای وایرالشده شبکههای اجتماعی را در ابعادی وسیعتر بازسازی کنند.
الزاما حاصل این رویکرد تولید آشغال نیست و بین خیلی از محصولات کنونی نتفلیکس و فیلمهای ساندنس هم این سلیقه پیدا میشود، هرچند که هنوز به نمونه کاملی منجر نشده. مثلا سم لوینسون بعد از «ملت ترور» به تجربه پخته و کنترلشدهتری چون سریال «یوفوریا» رسید و در میان نمونههای جدید از جریان سینمای افراطی فرانسه هم رویکرد وحشیانه در روایت و فرم تا حدودی به این سمت رفته، ولی هنوز فاصله داریم با اینکه در جریان اصلی سینمای آمریکا جنبش دخترانی شبیه کاراکترهای فیلم «لباس» پذیرفته شود.
پنج: فراتر از مخاطبان عموما تازهبالغ، مشکل اصلی، سازندگان یا ستارگان خام آنهاست که به صرف شهرت و ثروت، فیلمسازی را هم به چشم یک تجربه دستیافتنی میبینند و فهم و درک زیستی محدود خود را پشت ادا و دیوانهبازی پنهان میکنند. این روندی است که احتمالا چند سال آینده شدت بیشتری میگیرد و صنعت سرگرمی گرفتار جوجهستارههایی میشود که زود و زیادی گندهشان کرده. با این وجود، اگر همین فیلم بد «لباس» را هم بدون عینک نفرت نگاه کنید، ایدهها و لحظههایی به چشمتان میخورد که عموما مصلحتاندیشی و محافظهکاری حاکم بر جریان اصلی حتی فرصت کردن بهشان را هم نمیدهد. البته نه به اندازهای که بشود تماشای فیلم را پیشنهاد کرد.
توضیح: بر خلاف ترجمه رایج و عمومی عنوان فیلم که در نگاه اول «عادت» بهنظر میرسد، Habit مشخصا اشاره دارد به پوشش خاص خواهران روحانی، یعنی همان لباس تیره و بلندی که پوشیدن آن لازمه انجام آئینها و خدمت به مذهب است.



