روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | عجب بازی فوق‌العاده‌ای! در این مدت بارها درباره «مافیا» نوشته‌ام؛ نه صرفا درباره آنچه سعید ابوطالب با عنوان کارگردان روبه‌روی دوربین نشانده؛ درباره این جریان، این پدیده، این موقعیت عجیب انسانی. چه چیزی شناخت را در انسان تقویت می‌کند؟ و آنچه به عنوان «شناخت» می‌شناسیم، از کجا نشأت می‌گیرد؟

این پرسش‌ها به شکل مکتوب دست‌کم تاریخی به قدمت اندیشه‌ورزی یونان بوستان دارد و زمانی که این بازی کلید می‌خورد، ناگزیر در ذهنم انواع این پرسش‌ها می‌چرخد. قسمت سوم سری جدید «شب‌های مافیا» پریشب پخش شد و ما دوباره شاهد انواع آزمون‌های شناختی از سمت بازیگران این بازی بودیم. منطقی رفتار کنم؟ به حسم اعتماد کنم؟ ریاضیات بچینم؟

حدس‌ها را زیر و رو کنم؟ رفتارشناسی کنم؟ این‌ بازی، بازی آزمون و خطاست و درافتادن در موقعیت پیچیده این‌گونه پرسش‌هاست. تردید را لحظه به لحظه در چهره بازیگران دنبال کنید و قطعیت‌های بی‌پایه را گاهی در نگاه‌شان رصد کنید و حرف‌ها را دقیق بشنوید. پوریا پورسرخ و برزو ارجمند که از همان ابتدا نشان دادند با تسلط پای میز این بازی نشسته‌اند.

همین‌طور علیرضا طلیسچی و احسان کرمی. امیرعلی نبویان هم البته در ابتدای بازی راهی غلط نمی‌رفت اما بخت یارش نبود و البته بعضی هم‌بازی‌ها هم کلا از غائله پرت بودند! به همین جهت بازی یک بازیکن در این زمین بازی را باید در چند قسمت سنجید و آخرین قسمت را اگر دیده باشید، شات‌های درست و پشت هم نبویان را خوب می‌توانید تحلیل کنید.

هیچ قطعیتی در این جهان نسبی‌گرایانه «مافیا» وجود ندارد. قطعیت فقط برای ناظر بیرونی است؛ فقط برای ما، برای خدای بازی‌ست. داخل این جهان همه چیز در نسبیتی کلافه‌کننده در هم پیچیده است. برای همین تو در نقش بازیکن، در قامت انسان این جهان نسبی، حیرانی. با گام‌های پرتردید فقط باید بخشی از منطق را به کار بگیری، بخشی از آنچه به عنوان حس ششم می‌شناسی، بخشی از نگاه دقیق و رفتارشناسی، بخشی از حس شنیداری و…

به ظاهر البته انواع مؤلفه‌ها را در اختیار داری اما باز هم در پایان خودت هستی؛ تنها، گرفتار، مردد و رونده روی قرنیزی باریک که عرض آن چند سانتی‌متر بیشتر نیست. همین حالاست که بیفتی، ببازی!‍ این بازی در چنین فضایی پیش می‌رود. بدتر اینکه خودت به‌تنهایی ممکن است راه به هیچ کجا نبری. یعنی در جامعه‌ای زندگی می‌کنی که هر کدام از آدم‌ها باید به‌درستی نقش‌آفرینی کنند والا هیچ معلوم نیست سر از کجا دربیاوری. قهرمان، یکه و تنها می‌ماند و گاهی اصلا در این دنیای نسبی هیچ نوع قهرمانی و قهرمان‌پروری به کار نمی‌آید.

تقدیر، بخت یا آنچه به عنوان شانس می‌شناسیم، همچنان در این تراژدی حماسی در جریان است. هرچند گاهی هم دقیقا در آستانه یک پیروزی، می‌بازی. گاهی در آستانه یک شکست، فاتحی. «مافیا» زیست آدمی را در این جهان معاصر چقدر خوب در طراحی یک بازی در هم تنیده و نسبیت شناخت را چقدر خوب از بطن زندگی بیرون کشیده. تردید و احتیاط فراوان به کار نمی‌آید؛ کمااینکه مهران غفوریان نمونه بارز آن است. قطعیت صد‌درصدی هم وجود ندارد، چنانچه فرزین محدث یا سیروس همتی، به آن گرفتارند.

شوخ‌طبعی و یک‌سره خوش‌مشربی هم در این زندگی محکوم به باخت است؛ در بازی رضا توکلی و رفیع، این ایده را دنبال کنید. گاهی هم بی‌هیچ گناهی، همان اول قربانی هستی؛ علیرضا نیکبخت واحدی. هر وقت این بازی را نگاه می‌کنم با لذتی سادیستی انگار دارم دنیا را تماشا می‌کنم. و این حرف فرانتس کافکا (نقل به مضمون از کتاب «روح پراگ» نوشته ایوان کلیما) که انسان همواره در این جهان روی پوسته‌ای نازک، شکننده و فروریزنده در ارتفاعی بلند، بی‌هیچ پایه، بی‌مأمن، ایستاده است. همین حالاست که سقوط کنی، بیفتی. مگر اینکه…

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - فرهنگیاینجا کلیک کنید.