روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا من هنوز که هنوزه نتونستم به معاشرت از پشت ماسک عادت کنم و همچنان از حدس زدن حالت چهره،فقط به وسیله یه جفت چشم،عاجزم…میدونم که چاره‌ای نیست ولی خدایی این ماسک،مکالمات رو در رو رو به شدت با خطر مواجه کرده و بسیار سوءتفاهم برانگیز است.بالاخره موقع حرف زدن انسان از روی عکس‌العمل‌های چهره طرف مقابل میتونه بفهمه که اوضاع از چه قراره… طرف داره مسخره‌ش می‌کنه یا جدی گرفته حرف رو یا هر چی…

البته این حرف هم متینه که چشم‌ها حرف میزنن ولی من ترجیح میدم دهان رو هم ببینم… طرف صحبتم اگر در حال پوزخند زدن به اراجیف من باشه،من از روی چشمش شاید حدس بزنم که با لبخند ملیحی داره تایید می‌کنه و کلی ذوق کنم و با تمام قوا به سخنرانی‌ام ادامه دهم ولی پشت اون ماسک با یک لبخند کجی داره به سر تا پام فحش میده که در حالت عادیِ بدون ماسک،سریعا دهانم رو درز می گیرم و آبروی خودم رو حفظ می‌کنم… و بسیار موارد مشابه که چون پک و پوز همدیگر رو نمی‌بینیم، به وجود میاد. مثل امروز:

به اتفاق یکی از دوستان به فروشگاهی برای خرید جنسی رفتیم.به دلیل اینکه بنده در خرید آن جنس تبحری نداشتم ایشون رو همراه خودم برده بودم که در موقع لزوم به من مشورت بدهد. غافل از اینکه هر دویمان ماسک به صورت‌هایمان زده‌ایم از زیر مژه تا زیرِ چانه… وارد مغازه که شدیم،فروشنده محترم هم نه تنها مثل ما ماسک زده بود،بلکه یک گارد هم روی صورت گذاشته بود که دیگر نه تصویر درستی ازشان داشتیم،نه صدای خوبی و مجبور بودیم برای شنیدن هر جمله‌ای که هدفش قالب کردن جنس مذکور به ما بود، تا کمر جلوشان خم شویم…
به دلیل اینکه چهره فروشنده رو نمی‌دیدم،همون چند درصدی هم که بعضا تشخیص می‌دادم کلاه را تا کجا داره روی سرم میذاره رو نمی‌تونستم بفهمم… فروشنده مشغول توضیح بود که من از پشت ماسک، با یک چشمک، نظرِ رفیقم رو پرسیدم…

نمی‌دونم چرا. ولی دوستم فکر کرد اون وسط دارم حال و احوال می‌کنم و با یک چشمک جوابم رو داد. با اخم سرم رو به طرف فروشنده تکان دادم که یعنی:«نظرت چیه؟… یارو داره چرت میگه؟» و اون دوست بزرگوار هم که ان‌شاءالله در انجام هیچ کار مهمی با او شریک نخواهم شد، با اخم کله‌ای به چپ و راست تکان داد که من اینطور برداشت کردم که مخالف است…

برای اینکه از نظرش مطمئن شوم و بپرم وسط سخنرانی فروشنده و قیچی‌اش کنم، کله‌م را مثل اسبی که شیهه می‌کشد،به عقب انداختم که یعنی:«پس نه ؟…» و دوست عزیزم هم همان حرکت شیهه‌وار را انجام داد و یه چند تا حرکت دیگه هم با سرش کرد و بر من اینگونه مسجل شد که با رفیقم هم‌نظرم.لذا همون وسط عرق ریختن فروشنده،تشکر کردم و زدیم بیرون. پا رو که از مغازه گذاشتیم بیرون رفیقم توپید بهم که :

-«چرا خل بازی درمیاری؟… خب، پس چرا من رو با خودت ورمیداری میاری؟» / «چته؟… مگه نگفتی خوب نیست؟…» / «من؟… من دارم با چشمک و هزار تا ادا اطوار بهت میگم طرف معلومه پول لازمه، جنسش هم عالیه… یه تخفیف خوب ازش بگیر که تو این روزها مشتری غیر تو گیرش نمیاد… بگیر که بردی…» از پشت همون ماسکم، با چشمای از حدقه دراومده گفتم:«همه اینها رو از پشت ماسک به من گفتی؟…من این جملات رو بدون ماسک هم با زبون اشاره بگی نمی‌فهمم… چجوری از پشت یه وجب پارچه بفهمم… بعد هم تو فقط یه کله تکون دادی…»

خیلی اصرار داشت که فقط کله تکون نداده و توضیحات کامل رو از پشت ماسک به طور واضح گفته. آخر سر هم شاکی شد که:« حالا به چی می‌خندی؟ مسخره کردی منو؟»- «من؟ کِی خندیدم؟…» / «آخه چشمات یه جوری شد فکر کردم داری می‌خندی» / «نه بابا… حالا تو چته اینقدر اخمات تو همه؟…» / «من؟… من که نیشم مثل جوکر از این ور تا اون ور بازه…» یعنی همین یه قلم ماسک‌ها رو از روی صورت‌هامون برداریم،چرخ اقتصاد شروع می‌کنه به چرخیدن.بیشتر معاملات این روزها به خاطر سوءبرداشت طرفین از صورت همدیگه به هم میخوره…

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.