روزنامه هفت صبح، کسری ولایی | هرچقدر هم که توی پارتی بهتان خودش بگذرد، فردا صبح از دماغتان درمی‌آید؛ شاید یکی از اهداف پنهان پارتی، پشت در گذاشتن فکر و خیالاتی باشد که صبح تا شب دارند عین خوره ذهن آدم را می‌خورند. راه فرار و علاجی نیست. عوضش فراموشی حداقل برای چند ساعت جواب می‌دهد. بعد از پارتی، دوباره روز از نو و روزی از نو. پس چاره‌ای نمی‌ماند جز اینکه وقت تلف کنی تا دوباره برگردی به عیش، نوش و فراموشی.

حالا چه پارتی را یک مثال عینی در نظر بگیرید، چه استعاره‌ای مفهومی، کلی نمونه‌ ریز و درشت پیدا می‌کنید که زندگی‌شان پای پارتی رفتن تلف شده و تهش دوباره خودشان مانده‌اند و غم تنهایی و داد از ضیافتی که دیگر به راه نیست. مینی‌سریال جدید «هالستون» را هم می‌شود این‌طوری خلاصه کرد: داستان یک نابغه‌ فشن که به اوج می‌رسد و بعد شروع می‌کند به ویران کردن خودش. دیدن و شنیدن دارد قصه‌ای که مصعدش مسابقه‌ مُد کاخ ورسای است و مسلخ‌اش دیسکوی استودیو ۵۴٫

هنوز دو هفته از انتشار «هالستون» روی نت‌فلیکس نگذشته که کلی جار و جنجال راه افتاده؛ خانواده و ورّاث آن مرحوم شاکی شده‌اند که تصویر سریال از هالستون مخدوش و مجعول است و سال‌ها تلاش برای زدودن بدنامی و حاشیه را به باد داده. بعضی از فعالان اجتماعی آزرده شده‌اند که سریال به کلیشه‌ها و هراس‌های جنسیتی دامن زده. منتقدان هم طبق معمول گیر داده‌‌اند به شخصیت‌پردازی و آشفتگی در روایت. منتقدها بی‌راه نمی‌گویند، گرچه نگاه قراردادی به آثاری مثل «هالستون» خیلی به بحث کمک نمی‌کند.

در خصوص کنشگران نگران هم باید گفت که خوشبختانه سریال از گرایش و علایق شخصیت اصلی‌اش نه سپر درست کرده و نه دغدغه‌ تفاوت و مظلومیت طرف را دارد. بابت دخالت نداشتن خانواده‌ مرحوم در تولید هم باید خوشحال باشیم، چون بعید نبود مانند بقیه اعضای کویین که در «بوهمین رپسودی» مفصل به تحصیلات عالیه و فضایل اخلاقی‌شان پرداخته شده، اینجا هم فصلی به اقوام مهربان و دلسوز هالستون اضافه شود.

حالا داستان از چه قرار است؟ زندگی یک طراح لباس مشهور و آیکان فشن را طی بازه‌ا‌ی بیست‌ساله دنبال می‌کنیم؛ اینکه چطور از هیچ به همه چیز می‌رسد و بعد همه چیز را به باد می‌دهد. ایده حتما آشناست و قبلا مشابه‌اش را دیده‌اید. کسانی که برای بردن تلاش می‌کنند، وقتی که می‌برند، تازه می‌‌فهمند این چیزی نبود که انتظارش را داشتند، پس از خودشان انتقام می‌گیرند. اینجاست که پای مسکرات و منکرات می‌آید وسط. اصلا هیچ داستان معروفی را درباره‌ سرمایه‌داری در قرن بیستم می‌شناسید که اثری از کوکایین در آن نباشد؟

بزرگ‌ترین تراژدی برای آمریکایی‌ها همچنان «فاوست» است، با این تفاوت که باید مفهوم «موفقیت» را بگذارید جای شیطان مجسم. «هالستون» بساط قصه‌اش را در پشت‌صحنه صنعت مُد پهن می‌کند و این یعنی حداکثر زرق و برق ممکن و البته سیری کمتر دیده‌شده از تبدیل استعداد به یک اسم/ برند و برند به اسکناس، طوری که بعدا خود طرف هم دیگر صاحب اسمش نیست.

«هالستون» زندگی شخصیت اصلی را مثل یک مهمانی طولانی و باشکوه نمایش می‌دهد، طوری که احتمالا عموم مردم انتظارش را دارند. روایت و زیبایی‌شناسی سریال هم تحت‌تاثیر همین ایده و روی این متمرکز است که در لحظه حداکثر حس، شور و هیجان ممکن را به مخاطبش به منتقل کند و ابایی ندارد که مثلا از صحنه‌ا‌ی نه‌چندان مهم، مونتاژی جذاب و طولانی بسازد یا فصل‌های مهمی از قصه را کلا بگذارد کنار.

در تمام مدت هم شوخ‌طبعی و در عین حال افسردگی هالستون روی صحنه‌ها سایه انداخته که نتیجه‌اش شده لحن گاه غیرمنتظره‌ روایت. ایده‌ جذابی است ولی انتظار نداشته باشید که حاصل کار در حد فیلم‌های پائولو سورنتینو و لوکا گوادانینو بشود، آن هم سریالی که چند تا صاحب دارد و بی‌شمار فکر و ایده پشت‌اش بوده. مرکز ثقل این ضیافت حضور یوان مک‌گرگور در نقش اصلی است؛ اگر هم‌عقیده باشید با کسانی که می‌گویند بهترین بازی عمرش را ارائه داد، از «هالستون» هم خوشتان می‌آید، وگرنه سخت با سریال ارتباط برقرار می‌کنید و همراهش نمی‌شوید.

«هالستون» با یک اتفاق یا پدیده فاصله دارد، حتی با وجود اینکه شاید طرفداران زیادی پیدا کند. تماشای سریال از این جهت می‌تواند جذاب باشد که نشان می‌دهد صنعت سرگرمی چراغ جادوی جدیدش را پیدا کرده: فشن. درست همان‌طور که چند سال قبل خیلی سریع تم رتروی دهه‌ ۸۰ میلادی از نت‌فلیکس به استودیوهای فیلمسازی و حتی موسیقی سرایت کرد، حالا نوبت کشف جذابیت‌های پیدا و پنهان صنعت مد و فشن است.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.