روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | جایی در تگزاس کارگرها سه ساعت دست از کار کردن با دریل زمین سوراخ کن برداشتهاند چون فهمیدهاند مرد پیری در آن حوالی دارد آخرین نفسهای زندگیاش را میکشد. سر و صدا را قطع کردهاند تا مرد در سکوت و آرامش جان دهد!
این یک شوخی تلخ نیست.خبری به ظاهر شیرین است که مردم در پاسخ به آن قلب سرخ و سفید گذاشته و آهی از سر رضایت کشیده و گفته بودند:«چه زیبا که در این دنیا هنوز آدمهای خوب وجود دارند!»
ماجرا را از هر طرف نگاه میکنم مضحک و غمبار است. انسانی داشته در ترسناکترین مرحله عمرش دست و پا میزده و جان میداده و کمی آن طرفتر جوانترهایی که باور دارند مرگ حالاحالاها نزدیکشان نخواهد شد،دست از کار کشیده و زیر سایه درختی نشسته، سیگاری دود کرده و انتظار مردن پیرمرد را کشیدهاند تا بتوانند دوباره دریل را بردارند و خیابان را سوراخ کنند.
چرا فکر میکنیم اویی که دارد میمیرد، در سختترین و پردلهرهترین لحظات زندگیاش نیاز به سکوت و آرامش دارد؟ شاید آن سالخورده هراسانِ از نفس افتاده که به زودی به خاموشیای هولناک و ابدی فرو خواهد رفت نیاز دارد کمی، ثانیهای بیشتر،صدای حیات را بشنود. شاید نیاز دارد جمعیتی دورش باشد تا شاید کسی دستش را سفت بگیرد و به دروغ بگوید نمیگذارم مرگ تو را با خود ببرد.
چرا کسی در لحظه مردن باید سکوت و آرامش بخواهد؟ اصلا چطور میشود با آرامش آخرین قدم را جلو رفت و از این دره سیاه ناشناخته پایین افتاد؟دارم به اویی که در خانهاش در حال مردن بوده فکر میکنم. حواسش بوده که کارگرها دست از کار کشیدهاند؟ حواسش به سکوت خانه و محله بوده؟ میدانسته که عدهای منتظرند او زودتر جان بدهد تا بتوانند به زندگی عادیشان برگردند؟
آن روز کارگرها چطور دوباره کلاههای ایمنی را بر سر گذاشتند؟ چطور سیاهی دود مانندِ مرگ را ندیدند که از آن خانه بیرون آمد و دور خودشان چرخید و به حرکت ادامه داد؟ جدا چطور جمله «خب، تموم کرد. برگردیم سر کار.» را به زبان آوردند و دوباره دریلها را روشن کردند؟



