روزنامه هفت صبح | یک: نوستالژی دهه ۹۰: موج احیای هالیوود در ابتدای دهه نود خیلی زود به تهران رسید.وقتی که وی اچ اس های سکوت برهها و تلما و لوییز و ترمیناتور دو (هر سه تولید ۱۹۹۱) در اینجا با زیرنویس انگلیسی ردوبدل میشد و به همه گوشزد کرد که سینما نمرده است. ما عادت کرده بودیم در مورد سینما با استعاره «دره من چه سبز بود» روبهرو شویم.یعنی درهای که حالا پژمرده و لخت است و زمانی(در دوره سینمای کلاسیک) سرسبز و خرم بوده است و خب سکوت برهها و تلما و لوییز و ترمیناتور دو غافلگیرمان کردند. نقصهایی داشتند.
مثلا فصل تیراندازی تلما و لوییز به یک نفتکش مزاحم در آن جاده کوهستانی میتواند جزو بدترین صحنههای سینمای ریدلی اسکات ردهبندی شود (هرچند حالا با معیارهای دوران «می تو» میتوانست به شدت تحسین هم بشود !) یا فصل آتش گرفتن آن مامور فضایی در حال تعقیب آرنولد در ترمیناتور دو و احیا و ترمیم سریعش در چند ثانیه آن هم به شکلی که یونیفورم پلیس تنش هم بدون هیچ لطمهای از آتش سالم بیرون میآید دارای منطقی در حد انیمیشنهای کودکانه است.
اما این فیلمها در آن سالها موجی از شوق به سینما در میان ما به وجود آوردند. شوقی که مدتها بود از بین رفته تلقی میشد.شاید به خاطر همین موضوع است که هیچکدام از فیلمهای اسکات و دمی (خدابیامرز) و کامرون را از دست نمیدهم. دمی را ستایش میکنم. معتاد اسکات شدهام.به دستاوردهای کامرون احترام میگذارم.
* دو: غافلگیرکننده از اروپای شرقی : هفتادوپنج دقیقه میخکوب یک کمدی ضد داستان آوانگارد میشوید. فیلمی از خانم ورا چیتیلوا محصول چکسلواکی. داستان دو دختر جوان که در واکنش به دنیای رو به اضمحلال اطرافشان تصمیم میگیرند به شکل معصومانهای فاسد و خراب باشند.در پرداخت سوررئال فیلم،انگار برادران مارکس در حال بازی در «سلین و ژولی قایق سواری میکنند» هستند.
در اشتیاقی دیوانهوار برای دست انداختن هنجارها و میلی بیپایان برای تخریب و مصرف همه چیز و تنزل دادن هر کنش جدی به یک شوخی. در جنب و جوش شادمانه این دو دختر،شما با گسترهای وسیع از احساس پوچی روبهرو میشوید. فیلم در نهایت با سقوط و انفجار تمام میشود. دو سال پس از این فیلم وقتی تانکهای شوروی حکومت دموکراتیک در پراگ را سرنگون کردند تازه سازنده و بازیگرهای فیلم مفهوم اضمحلال و تباهی را از نزدیک کشف کردند. این فیلم را از دست ندهید.
-۱۹۶۶ Daisies
* سه: از السید تا کلانتر ویل کین :اولین قهرمان سینمایی دوران کودکیام ال سید بود. فیلم باشکوه آنتونی مان درباره قهرمان قرون وسطای اسپانیاییها. فیلم را بر پرده عریض دیده بودم. چارلتون هستون با آن قامت رعنا و دوبله زیبا قهرمان ایدهآل ذهن کودکانه من شده بود. موسیقی میکلوش روژا برای این فیلم همچنان در گوشم طنینانداز است. فصل نبرد انتهایی اشک را به چشمان من آورد. وقتی ال سید کشته شده بود و همرزمانش قامت بیجان او را سوار بر اسب به میدان نبرد بازگردانده بودند.
بهترین فصل فیلم اما نبرد او با شوالیه کشور رقیب است. او دلباخته صوفیا لورن بود اما پدر او را در دوئل رودررو کشته بود. حالا از طرف پادشاه اسپانیا (کاستیل؟ )انتخاب شده بود تا برای حل یک مشکل ارضی با شوالیه سنگدل و قهرمان کشور همسایه نبرد کند. شانس پیروزیاش خیلی کم است اما دردناکتر اینجا بود که صوفیا لورن برای انتقام خون پدرش حامی شوالیه رقیب شده بود. بانوی سیاهپوش زیبا خواستار مرگ مرد مورد علاقهاش بود.
یک موقعیت ناب دراماتیک و پیامد آن نبرد شوالیهها که بر روی پرده عریض و با موسیقی شورانگیز روژا و میزانسنهای ممتاز آنتونی مان تاثیری مضاعف پیدا کرده بود. نبردی تمام و کمال با تمام جزئیات که چارلتون هستون درآن بارها و بارها تا پای مرگ پیش میرود و به شکل متناقضی در هر مهلکه تصویر محبوبهاش را میدیدیم که در تضاد با شمایل رسمیاش که خواهان مرگ او بود، نهان در اضطراب از دست دادن اوست.
السید را سال پیش دوباره دیدم.
با هراس از این که نکند جادویش از بین رفته باشد اما این گونه نبود. بهخصوص صحنه نبرد شوالیهها که هنوز هم شگفتانگیز و بینظیر بر سرجای خود باقی مانده بود. ال سید قهرمان کودکی من باقی ماند تا وقتی که ماجرای نیمروز را دیدم و آنجابود که کلانتر ویل کین به قهرمان اول من بدل شد. حالا که فکر میکنم هردویشان مردان شجاعی بودند که در موقعیتهای دراماتیک با رگههای پررنگ رمانتیسیزم قرار میگرفتند. این یکی از آن فرمول معجزه آسای سینمای کلاسیک است.



