روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | سنج و صنوبر: رمان «سنج و صنوبر» اثری است که شاید هر بار کسی از من بخواهد کتابی پیشنهاد کنم، از آن نام خواهم برد. رمانی درخشان و درخور که متاسفانه به قدر لیاقتش دیده نشد. این رمان آخرین بار سال ۹۳ منتشر شده و با ۳۸۴ صفحه، قیمت رویاگونه ۱۶ هزارتومان را دارد. اما چرا این رمان خوب که جایزه ادبی اصفهان را گرفت و کاندیدای جایزه گلشیری شد، نتوانست به چاپهای مکرر و خوانش عمومی و اقبال چندانی دست یابد؟
شاید مهمترین دلیل آن این باشد که مهناز کریمی با این اثر شعله نویسندگی خود را پرنور نشان داد و بعد آن خاموش شد. درست مانند شهابسنگ زیبایی که به یکباره آسمان شب را زینت ببخشد و شب بعد اثری از آن نباشد. بعد از رمان درخشان «سنج و صنوبر» یک مجموعه داستان دیگر هم از این نویسنده منتشر شد که اتفاقا آنهم هرگز جایی مورد صحبت و گپ و گفت قرار نگرفت. البته که پیش از هر دوی این کارها سال ۶۲ رمان دیگری به قلم این نویسنده چاپ شد که اصلا کار به انتشار توزیع نرسید با نام «رقصی چنین».
مهناز کریمی را در گعدهها و دستهها ندیدهایم. قراین نشان از این دارد که اساسا ساکن ایران نیست و های و هویی در فضای مجازی هم ندارد. غیر از آن شاید ناشر این اثر از آنجایی که ناشر عمومیست و زیرمجموعههای متنوع و البته پربارتری غیر از داستان ایرانی دارد، آنقدر که بعضی ناشران دیگر این قسم کارها را توی بوق و کرنا میکنند رفتار نکرده است. رمان زمان خودش نسبتا جنجالبرانگیز شد، خصوصا در میان مجامع ادبی و فرهنگی خارج از کشور چرا که بخشی از داستان در آمریکا میگذشت و بخشی در کاشان و محور اصلی داستان رجعت یک عزیمتکرده بود به وطن.
وطنی که وقتی ترک میشد این نبود و حالا که شخصیت اصلی زن داستان برگشته، اصلا آنی نیست که در رویاها و خاطراتش بود. در کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب یا در کارگاههای رمان همیشه رمان «سنج و صنوبر» را معرفی میکنم و با توجه به اینکه در بازار فعلی کتاب، قیمت قدیمی این رمان خواندنی چیزی نیست که از عهده کسی برنیاید کماکان از پیشنهادات اصلیام خواهد بود.
*** سال درخت،رگ و…: متاسفانه بسیارند کتابهایی که به حقشان نرسیدهاند و نمیرسند. برای دیده شدن کتابها به اندازهای که شایستهاش هستند، عناصر بیرون متنی نیز بهقدر خود متن مؤثرند و حتی در خیلی از موارد، مؤثرتر از متن. مثلا جایزهها دستکم از اواسط دهه هشتاد تا اواسط دهه نود، یکی از این عناصر بودهاند و ماهیت جوایز اینطور است که با عوض شدن یک داور، نتیجه میتواند کاملا عوض شود.
بنابراین کمی شانسی است که کتاب شما چه سالی منتشر شود و آن سال در یک جایزه مفروض، چه کسانی داور نهایی باشند. حتی اینکه در سال انتشار کتاب، همزمان چه کتابهای دیگری از چه نویسندگانی منتشر شوند و… روابط شخصی نویسنده نیز حالا بسیار تعیینکننده است. این میتواند باعث شود نام کتاب بیشتر در رسانهها و محافل رسمی و دوستانه شنیده شود یا مثلا در صفحه یک سلبریتی معرفی شود و حتی به تلویزیون و برنامههای مرتبط با کتاب راه پیدا کند. و الخ…
به هر حال این ماهیت ادبیات داستانی نحیف ماست که نظام تولید و تبلیغ و توزیع درستی ندارد و عواملی مثل شانس، رفاقت، فعالیت خود نویسنده و امثالهم در آن نقش زیادی بازی میکنند. بنابراین وقتی به گذشته نگاه میکنید، احتمالا به کتابهای زیادی برمیخورید که به کمتر از آنچه شایستهاش بودهاند رسیدهاند و البته برعکس. اما شاید حافظه ما هم تحت تاثیر همین عوامل باشد!…
با لحاظ اینها، من در دنیای رمان، یاد «سال درخت» ضحی کاظمی میافتم که در کارنامه کاری او، بیتردید نقطه عطف بود. کاظمی پیش از این رمان، سه کتاب دیگر نوشته بود و «سال درخت» گام بلندی رو به جلو بود و یکی از رمانهایی که در حال و هوای رئالیسم جادویی مورد علاقه ایرانیها، تا جایی که من خاطرم است، تلاش موفقی محسوب میشد. او توانسته بود شجرهنامهای از یک خاندان بزرگ بسازد و با ردیابی زندگی آنها، به روایتی جذاب و پرقصه دست یابد.
یکی از ویژگیهای این رمان، ساخت یک شخصیت مبتلا به سندرم داون بود که خوب و قابل باور و علمی از کار درآمده بود و همین باعث شده بود بهیادماندنی شود. تا جایی که من بعد از هفت سال، این شخصیت از این رمان را به خاطر دارم. و خلق شخصیتهای ماندگار، یکی از مهمترین ویژگیهای رمانهای خوب است. به هر حال رمان خوبی بود، اما اگر اشتباه نکنم در نشر «نگاه» بهسختی فقط به چاپ دوم رسید و در بحثها و جوایز و محافل آن سالها یعنی شش هفت سال پیش هم زیاد نامش برده نشد.
بعد از آن، ضحی کاظمی که احتمالا کمی ناامید شده بود، به سمت دیگری رفت و کارهای بعدیاش یا در فضای نوجوان هستند یا ژانرهای فانتزی و علمی- تخیلی. نمیتوان با اطمینان حرف زد، اما تصور من این است که اگر او همان مسیر را ادامه میداد، به نتایج بزرگتر (و نه بهتری) میرسید. و شاید اگر «سال درخت» به موفقیتهای بیشتری میرسید، او هم با انگیزه بیشتری همان راه را ادامه میداد. البته خوشبختانه پرونده رمان هنوز کاملا بسته نشده و سال گذشته چاپ سوم و نسخه صوتیاش را نشر دیگری منتشر کرده است.
این ماجرا در دنیای مجموعه داستان، شاید حتی بیشتر اتفاق میافتد. به این علت که انگار هر روز عده طرفداران مجموعه داستان کمتر میشود و بازارش عملا رو به نابودی است. در نتیجه، احتمال اینکه یک مجموعه داستان خوب منتشر شود و بی هیچ توجهی، فراموش شود، بیش از رمان است. به نظرم مجموعه «رگ» نوشته یاسمن شکرگزار تا حدودی اینطور شد. «رگ» یازده سال پیش به بازار آمد و ناشرش هم چشمه بود. یادم است وقتی کتاب را خواندم، حسابی کیف کردم. بنمایههای روانشناختی جذابی داشت و شکلی از آسیبشناسی روابط انسانی که در بیشتر داستانها، خوب از کار درآمده بود.
اما نمیدانم چرا اصلا آنطور که من تصور میکردم مورد توجه اهالی ادبیات و کتابخوانها قرار نگرفت. بعد از آن، شکرگزار کتاب دیگری را به نام «از اعماق» با نشر «آگه» منتشر کرد و بعد، او هم ظاهرا به ادبیات نوجوان گرایش پیدا کرد و نمایشهای رادیویی که فکر کنم خاستگاه اصلیاش باشد. در مورد شکرگزار هم فکر میکنم اگر «رگ» به آنچه به باور من حقش بود میرسید، مسیر کاریاش تفاوت میکرد. از جمله اینکه نویسندگان جوان برای یافتن ناشر با مشکل جدی مواجهاند و اگر کتاب اولشان خوب دیده شود، دستکم از این نظر دیگر مشکلی نخواهند داشت.
*** زنی که دهانش گم شد: «زنی که دهانش گم شد» مجموعه داستان خوب و سرپایی است که اگر توسط دوستی به من معرفی نشده بود، شاید من در روند عادی کتابخوانیهایم به آن نمیرسیدم. با وجود اینکه داستانها از تنوع موضوعی و جهانی رنگارنگ برخوردارند و نویسنده در هر داستان، به فراخور موضوع کوشیده که حق مطلب را بیان کند و موفق هم شده است. از داستان زنی که مددکار افتخاری در بهبهان جنگزده است تا زنی دیگر در تهران که رقیب عشقی دوست دیرینش است تا دختری مهاجر در پراگ که عاشق پسری مرده در ایستگاه اتوبوس میشود و نابغهای مغبون در خانوادهای فقیر که خودش را با تسلا، مخترع واقعی برق مقایسه میکند که در نهایت قربانی شهرت ادیسون شد که همه چیز را به نام خودش زد و… غلام حسینپور در داستانهایش سراغ کاراکترهایی قدرتمند میرود و به فراخور موقعیت از پس پیچ و خمهای داستان و جدال کاراکترها هم برمیآید.
اما چه چیز باعث مهجور ماندن این مجموعه داستان میشود که انتشارات مروارید در بهار ۹۸، ۵۵۰ نسخه از آن را منتشر کرده است؟ اول اینکه؛ نویسنده ساکن ایران نیست. با توجه به آنچه در ابتدای کتاب آورده؛ متولد بهبهان است، فارغالتحصیل رشته ادبیات از دانشگاه چمران اهواز. پیش از مهاجرت، خبرنگار اجتماعی ایرنا بوده و حالا در شمال کالیفرنیا زندگی میکند و فکر میکنم دانشجوی دکتری ادبیات انگلیسی است و این سومین مجموعه داستانی است که منتشر کرده و کتابهای دیگری هم آماده چاپ دارد.
اما شاید کمتر کتاب او را خوانده باشند. چرا؟ چون احتمالا در ایران دوستانی ندارد که کتابش را حمایت کنند و به شبکهها و جمعها ورود ندارد. از سوی دیگر؛ ناشر (مروارید) هم سرمایهگذاری برای معرفی و تبلیغ آثارش نکرده است. آن هم در جهان بیرحمی که جنگ و خشونت از هر سویش زبانه میکشد و هنر و فرهنگ، به خصوص کتاب، چون طفلی در این نبرد نابرابر، بیپناه است. هرچند که ماهرخ تصویر یگانهای از بهبهان جنگزده و انسان بهطور کلی ارائه میدهد، اما تصاویر و موضوعها و نگاه انسانی او و حتی تبحرش در نوشتن و پرداخت داستان در این جهان آشفته، منجر به دیده شدن و خواندن کتابش نمیشود.
در هیاهوی فضای مجازی و شبکهها و گوشیها و اخباری که عمر ما را میدزدد، بیش از هر زمان دیگری، کتاب بیصلاح و بیدفاع است و بیش از هر روزگاری از برج عاج روشنفکریاش به زیر کشیده شده و در صف کالاها قرار گرفته است- چرا که در زمانهای زندگی میکنیم که متاسفانه جریان زندهای از سویههای فکری وجود ندارد- پس بدیهی است که مثل هر کالای دیگر، نیاز به بازاریابی و تبلیغات دارد، در غیر این صورت، صدایش، پیش از آنکه به گوش برسد، خفه میشود.



