روزنامه هفت صبح | احسان اقبال سعید متولد استان چهارمحال‌وبختیاری و فارغ‌التحصیل رشته «مسائل ایران» در دوره دکتری است. او در کتاب «مسافر پرواز دمشق» خرده‌روایت‌هایی دارد از تاریخ ایران. اقبال سعید در این کتاب تلاش کرده با نوعی از روایتگری آمیخته به داستانگویی، مباحثی از تاریخ را مطرح و پرسش‌هایی را در ذهن مخاطب ایجاد کند.

به همین مناسبت گفت‌وگویی با او انجام دادیم تا درباره علت انتخاب این مقاطع تاریخی بگوید.همینطور درباره نحوه نگرش او به تاریخ؛ چه میزان از روایت‌های تاریخی را با قصه‌گویی درآمیخته و تا چه حد نسبت به اصل وقایع وفادار بوده. آنچه در ادامه می‌خوانید پاسخ‌های اقبال سعید است به پرسش‌های «هفت صبح».

* در مقدمه برای آشنایی مخاطب درباره خودتان بگویید.متولد چه سالی هستید؟کجا؟ و رشته تحصیلی‌تان چه بوده؟
مرداد سال ۱۳۶۵ در شهرستان لردگان، استان چهارمحال‌وبختیاری به دنیا آمدم. پدر و مادرم فرهنگی هستند و یک خواهر دارم که طبابت می‌کند.تحصیل را تا مقطع دکتری در رشته مسائل ایران ادامه دادم. از کودکی ورق زدن اوراق روزنامه وکتاب حال یک‌سره متفاوتی به من می‌داد.دوران راهنمایی نوشتن را آغاز کردم و از ابتدای دهه ۹۰ با یادداشت‌نویسی و ستون‌نگاری در مطبوعات رسما وارد عرصه نوشتن شدم که تا امروز پیشه و علاقه من است. حاصل لطف خدا و تبعات این سال‌ها،پرشمار نوشته مطبوعاتی و هفت کتاب است. البته هرچه کردم همه از لطف خدا بوده و بس.

* پس «مسافر پرواز دمشق» می‌شود چندمین کتاب‌تان؟
پنجمین کتاب بنده است.

* ایده اولیه آن از کجا آمده است؟
همیشه در گام زدن‌هایم تفکر را به تاریخ و سرگذشت انسان می‌سپردم؛ اینکه انسان در مسیر خود با کدام حوائج و رفته و نرفته‌ها دست در گردن یا گریبان بوده است.خوش داشتم از تاریخ آدم‌ها بنویسم بی‌آنکه پایبند تنها تاریخ بمانم.خوانده‌های تاریخی را به خواندن ذهن آدم‌های مشابه در مکان و موقعیت همسان پیوند زدم. انکار نمی‌کنم که عنان قلم را رها گذاشتم تا توسن کلام سرکشی کند چراکه باورم این است که کلمه خود باید واجد لذت و معنویت باشد بی‌آنکه مقتول معنا و پیام شود.

پس تک‌نوشت‌ها را شروع کردم از آنچه شنیده و خوانده بودم… اما انگار روایت الکن و ذهنم ابتر بود… مجموعه، پیشانی‌نوشت می‌خواست و «آنی» که حافظ هم در اشعارش از پی آن بود.صبح سیزدهم دی ماه ۱۳۹۸ و شنیدن خبر شهادت سردار سلیمانی بی‌هوا اشک را در چشم قلم را در دستم نهاد، خواستم قلم بی‌لگام بتازد و آنچه برای بزرگمردی چون ایشان می‌تواند و در چنته دارد بنگارد… همان روز، روایت اول که مجموعه داستان متبرک به نام آن است، نوشته شد و مجموعه تکمیل شد.

* بعضی روایت‌های کتاب را خواندم و احساس کردم با برش از مقاطع مختلف تاریخ معاصر مواجه هستم.کمی درباره مضمون کتابتان برای خوانندگان بگویید تا با روایت‌های آن آشنا شوند.بعد من سوال بعدی را می‌پرسم.
صحبت شما را تصدیق می‌کنم.اساسا زمینه هر نگارشی از بنده تاریخ است.اما در بند تاریخ نیستم و خودم را تاریخ‌نگار یا راوی قصه گذشتگان نمی‌دانم.سالک تاریخ هستم که رنگی از حلاوت و هلاهل گذشتگان در روایت‌ها جاری می‌کنم.اما تاریخ‌نگاری مستدل در روایت‌ها وجود ندارد.البته خلاف نص مصرح کاتبان هم در نوشته‌ها وجود ندارد.مثلا در داستان «شولای شعبان»، روایت حول محور تهران دهه سی و جریانات کودتا و التهابات آن ایام چرخ می‌زند اما در آن نمی‌ماند.

مثلا عبدالحسین سپنتا و روح‌انگیز سامی‌نژاد، کارگردان و بازیگر فیلم «دختر لر»، اولین فیلم ناطق فارسی را هم به میان داستان می‌کشد. مستدلی درباره حضور این دو در سالن سینمای آن شب وجود ندارد اما در بیان و احوال‌شان هیچ نقض تاریخی روایت نمی‌شود. به بخشی از روایت ارجاع‌تان می‌دهم که خود تاریخ است.عبدالحسین سپنتا از بی‌پولی هرچه دوید به اول خط هم نرسید و ته خط خفت در تخت فولاد اصفهان، روح‌انگیز سامی‌نژاد اصالتا بمی، بس که از جماعت دشنام و درشتی شنید که بی‌حیایی کرده گوشه خزید و به آواز همشهری‌اش شکایت به گلپونه‌ها برد که بی‌همزبانی آتشش زده.بی‌آنکه کسی بداند تمام کرد و رفت پی کارش… سیر عرضی در تاریخ برای نغز خاطر خواننده روشن‌رای است و نه نقض تاریخ….

* این برش‌ها با چه هدفی انتخاب شدند؟ در واقع چه مولفه‌هایی باعث می‌شد که شما سراغ مقاطعی از تاریخ بروید؟
ذهن تاریخی مرا خوانده‌ها از سرگذشت رفتگان و شنیدن روایات شفاهی آدم‌های معمولی تشکیل می‌دهد. هیچ ابرامی هم بر صحت و بی‌پیرایه بودن تمام روایت‌ها ندارم.تنها اصرارم بر این است که موارد مخدوش یا سست‌تر و آسیب‌رسان نباشند. یعنی در جریان اصلی ایجاد خلل ننمایند.در نوشتار پرنده آهنی قلب ندارد،بخشی از ذهنیتم را از یک راننده محترم و دانای تاکسی اینترنتی گرفتم که عمق آموخته‌ها و آرامشش تا هنوز به خود مشغولم داشته است.او از خاطرات عموی پدرش روایت‌ها می‌کرد و چنان زیبا می‌گفت که آدم دلش نمی‌آمد نشنود.

مایل بودم روند رویدادها را تحلیل کنم و روزگاری فلسفه تاریخ را به قدر وسع دریابم. به همین دلیل در مطالعه تاریخ در چنبره یک دوره یا برش خاص از مقطعی باقی نماندم.هم روایت امیران را خواندم و هم تاریخ سینه به سینه جماعت آفتاب‌نشین را. گاهی آدم‌ها بی‌دلیل به هم می‌رسند و سخن می‌گویند.شخصیت‌ها خیال‌خوانی می‌شوند.در نهایت علاقه‌مندی شخصی و ظرفیت حکایت کردن بستر اصلی انتخاب مقاطع تاریخی بود.اما به قلم تاکید داشتم که در تمام روایت‌ها ردی از علاقه به ایران و خدمت به سرزمین در کناری عاقبت‌به‌خیری یا شرمساری در پیشگاه تاریخ موجود باشد که این معنا از مهم‌ترین عناصر قوام‌دهنده ذهن من بوده است.

* چه نوع بازخوانی‌هایی در این روایت‌ها صورت گرفته؟در واقع کجای کار، دست خودتان را به عنوان نویسنده باز گذاشته‌اید؟
نوشتن برای من با تصمیم و ترسیم چارچوبی اتفاق نمی‌افتد؛امری کاملا ناخودآگاه است. قلم مرا می‌خواند و من تراوشات را بی‌مرز بر تن کاغذ می‌نگارم. به این سبب تاریخ و تخیل در هم آمیخته‌اند اما در بازآرایی دقت دارم که موارد نامربوط وارد داستان نشده باشند. آنچه در «مسافر پرواز دمشق» پیش‌روی مخاطب است، تاریخ هست و تاریخ نیست.ادبیات است و ادبیات نیست.

شاید خواسته نوعی بند از پای مخاطب عادت کرده به دسته‌بندی‌ها بگشاید و به بزم خواندن بی‌لکنت و با لذت و بی‌هراس سند دعوت کند چرا که ادعای تاریخ‌نگاری در میان نیست و البته تخیل هم میاندار نیست؛ نوعی آویختن بالاپوش بر در میانه و بر میانه… اما در تمام روایت‌ها سرنخ‌ها و اشخاص چنان مستحکم‌اند که اهل نظر نیکو می‌دانند و برای مخاطبانی که کمتر دنبال‌کننده این حوزه‌ها هستند می‌تواند سرنخی برای جست‌وجو و یافتن صفحاتی جالب و خیال‌انگیز باشد.

* اصولا در روایت این نوع روایت‌ها چقدر می‌شود به تاریخ وفادار بود؟ مرز بین داستان‌نویسی و روایت‌های تاریخی اینچنین کجاست؟
بسته به علاقه و تعریف نویسنده از خویشتن و خواننده موردنظرش می‌تواند متفاوت باشد. می‌شود یکسره تاریخ‌نگاری مستند کرد اما این کار احتمالا با ادبیات مشخص‌تری صورت خواهد گرفت و مخاطبی از جنس اهل پژوهش خواهد داشت. اما در گذشتگان که ملاط اصلی و غایی روایات تاریخی‌اند،هیچ الزامی نداده‌اند که زیست و مناسبات‌شان دراماتیک و خوش‌نوشت باشد تا در قالب قلم جلوه‌گر شود.پس وقتی به این‌گونه گزیده می‌شود،نمی‌توان یکسره انتظار تاریخ‌نگاری مرسوم داشت اما وفاداری به خطوط اصلی و قطعی در این نوع تاریخ‌نگاری واجد اهمیت است.

* استقبال از کتاب‌تان چطور بوده؟ نقدها یا پیشنهادهایی هم داشته‌اید؟
نشر محترم «تندیس» که فروتنانه در انتشار این دست‌نوشته‌ها همراه بنده بوده می‌تواند پاسخ بهتری برای این پرسش داشته باشد.اما شیوع همه‌گیری در نزول فروش نسخه کاغذی کتاب‌ها تاثیر داشته است.اما در فضای مجازی، کتاب شکرخدا دیده شده است. قبل‌تر و به رسم حرفه روزنامه‌نگاری،بخش‌هایی از کتاب را در رسانه‌ها منتشر کردم و بی‌واسطه‌تر با نظرات و پیشنهادات مواجه شدم. نثر منحصر به اینجانب برای بیشتر مخاطبان جالب توجه، لذت‌بخش و گاه دشوار نموده و یادآوری فخیم‌نویسی گذشتگان برای بعضی خوانندگان است و در بیشتر نظرات برایم بازگو کرده‌اند.برخی معتقدند اگر کتاب به چاپ دوم رسید، برای برخی دوره‌های تاریخی و شخصیت‌ها، پانویس و معرفی نوشته شود تا مخاطب مجبور نباشد میان مطالعه دنبال جست‌وجو در احوال و اقوال باشد.

* درباره اثر بعدی‌تان هم اگر در دست دارید، بگویید.
نوشتارهایی زیر عنوان «قدم در اقلیم قلم» در دست ویرایش دارم؛ حکایاتی هستند در ادراک فلسفه مناسبات میان آدمیان و ذهنیت و زمانه آنان. در این کتاب به موارد مختلفی از زندگی گذشته تا امروز پرداخته شده و می‌خواهد به قدر سرسوزنی آنچه را به ذهنش رسیده با مخاطب به اشتراک بگذارد که مایلم برشی کوچک از کتاب آتی را به رسم اختتام سخن پیشکش مخاطبان کنم:«سفر چه از چهار دیواری خانه کاهگلی باشد چه سیر انفس آنچنان که اهل دل مدعی‌اند، شیرینی و رازآلودگی خاص خود را دارد.کندن به قصد رفتن و آموختن یا گریختن هر کدام در صفحات پرورق تاریخ بنی‌آدم سطور بسیاری را سیاه کرده‌اند.

نارضایی و قفس‌انگاری مستور در ذات بشر او را به مدد قوه تخیل که یگانه در کف اوست به تداعی و ترسیم بهشتی موعود با آدمیانی نه آنگونه که حاضران وآشنایان هستند کشانیده است.می‌باید رفت و دل کند و سرزنش‌ها هم گر کند خار مغیلان باکی نیست.می‌گویند و نمی‌دانیم هم که چقدر راست می‌گویند که سعدی شیراز پس از سفرهای طولانی آنچه نگاشت که تا امروز هم دلبر یگانه اهل دل و دلبری و البته حکمت است.»

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - فرهنگیاینجا کلیک کنید.